کیانو ریوز از ماتریکس، زندگی و بازیگری می‌گوید • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

کیانو ریوز یکی از سختکوش‌ترین، محبوب‌ترین و در عین حال خاکی‌ترین بازیگران هالیوود است. تام لامونت، روزنامه‌نگار مستقل از طرف گاردین، به بهانه‌ی اکران قسمت چهارم سری فیلم‌های ماتریکس، «رستاخیزهای ماتریکس» (The Matrix Resurrections)، با این ستاره‌ی مشهور متفکر سینما گفت‌وگوی تصویری کرده است.

*کیانو ریوز صورت خود را با دو دست می‌پوشاند. سرش را که تکان می‌دهد، موهای مشکی بلند براقش روی صورتش تکان می‌خورد. او حالا پنجاه و هفت سال دارد و بیست سال با آن جوانی که نقش به‌یادماندنی نئو را در قسمت اول سری فیلم‌های «ماتریکس» (The Matrix) بازی کرد، فاصله دارد. برای او از تجربه‌ی تماشای «ماتریکس» در سالن کیپ تا کیپ سینما و هیجان مردمی که نمی‌توانستند روی صندلی‌هایشان آرام بنشینند گفتم. و اعتراف کردم که می‌خواهم قسمت چهارم را نه بر پرده‌ی سینما، که روی لپ‌تاپم ببینم. این را گفتم تا صرفاً موتور او را برای گفت‌وگو روشن کنم؛ تحریکش کنم که از هالیوود سال ۲۰۲۱ حرف بزند؛ دورانی عجیب برای صنعت سینما، با تدابیر پیشگیرانه و محتاطانه‌ی مربوط به کووید، مثل پخش همزمان فیلم در سالن‌های سینما و پلتفرم‌های آنلاین نمایش خانگی. دستانش را از پشت لپ‌تاپش به هم فشار می‌دهد و با لحنی ملتمسانه می‌گوید: «این کار را نکن رفیق. فیلم را با لپ‌تاپت نبین.»

این مکالمه در زوم به وقت عصرِ من در لندن و صبحِ او در لس آنجلس اتفاق افتاد. کیانو به اعتراف خودش آدم صبح نیست. وقتی بازیگر جوانی بود به مدیر برنامه‌هایش می‌گفت اگر می‌خواهند او نقشی را در فیلمی بگیرد، نباید قبل از یازده صبح او را برای تست بازیگری بفرستند. گفت‌وگوی ما ده صبح به وقت اقیانوس آرام انجام شد. ریوز از شش صبح بیدار بوده، چرا که تازه از فیلمبرداری برای فیلمی در پاریس به لس‌آنجلس برگشته و جت لگ است. صبحانه‌ی سبکی خورده، مثل همیشه تی‌شرت و شلوار جین مشکی معمولی‌ای پوشیده، از میان دستانش به بیرون خیره شده و می‌پرسد: «تو دیوانه‌ای که می‌خواهی ماتریکس جدید را تو سالن سینما نبینی؟»

بلند می‌گوید: «خدای من، من همین الان برایت بلیت رزرو می‌کنم.» بعد یکهو چشمانش برق می‌زند و می‌خندد و من می‌فهمم که تمام مدت داشته با من شوخی می‌کرده. لبخند می‌زند و آرام می‌گوید: «حالا پخش خانگی هم اشکالی ندارد.»

کیانو ریوز

من به هر کسی که با او صحبت می‌کنم علاقه‌مندم.

اینها را با جزئیات گفتم که از حالت خاص و عجیب و غریب او بگویم. اینکه شبیه آدم‌های مشهور و تصوری که ما از آنها داریم نیست. ترکیبی از حماقت عامدانه و جدیت در رفتارش مشهود است که خودش می‌گوید اولی را از بزرگ شدن در تورنتو دارد و دومی را از مادر انگلیسی‌اش که در همپشایر بزرگ شده است. می‌گوید: «فکر می‌کنم یک رسمی بودنی در انگلیسی‌ها وجود دارد که در مادر من هم هست و این بخشی از من هم شده است.» دوستان ریوز در گذشته گفته‌اند که او اول شنونده است، بعد سخنور، و من بعضی ترفندهای مکالمه‌ی منفعل را در او دیده‌ام. او می‌گذارد سکوت برقرار شود. پس از هر حرفی که می‌زند، گاهی کلماتش را آرام با خودش تکرار می‌کند، انگار که می‌خواهد ببیند ایرادی داشته است یا نه. هر وقت با پرسشی مواجه شود که قبلاً نشنیده است، به دوردست‌ها خیره می‌شود و قبل از دادن پاسخی کوتاه، محکم و درست، مدتی فکر می‌کند.

وقتی از او می‌پرسم که ویژگی‌هایی یک شنونده‌ی خوب چیست، مدتی طولانی بی‌حرکت می‌ماند و من فکر می‌کنم ارتباط زوم ما قطع شده است. اما بعد پاسخ می‌دهد: «به نظرم بحث علاقه و اهمیت مطرح است. من به هر کسی که با او صحبت می‌کنم علاقه‌مندم. برایم مهم است.»

پدر و مادر کیانو دهه‌ی ۱۹۶۰ در ساحلی در بیروت با هم آشنا شدند. از آن جوانان لاقید آن زمان که در حال سفر بدون برنامه‌ی قبلی بودند. مادر ریوز، پاتریشیا، از انگلستان فرار کرده بود. پدرش، ساموئل، یک چینی-هاوایی بود که ساکن هیچ‌ جا نبود. سال ۱۹۶۴ بعد از تولد کیانو خانواده به استرالیا نقل مکان کردند. وقتی پدر و مادرش از هم جدا شدند، پاتریشیا کیانو و خواهر و برادر کوچک‌ترش را به نیویورک و در نهایت به تورنتو برد. او طراح لباس بود. ریوز به یاد می‌آورد: «مادرم آتلیه داشت و من آنجا برای پول توجیبی آخر هفته‌ام خرده‌کاری می‌کردم.» او بارها گفته است که هرگز با پدر بیولوژیکی خود رابطه‌ی واقعی نداشته است، اما یک ناپدری داشت، پل آرون، که همسر دوم مادرش بود و نقش مهمی در معرفی او به دنیای سینما داشته است.

کیانو ریوز

فیلمسازی کار گروهی است. من عاشق کار گروهی هستم.

«فکر کنم پانزده ساله بودم؟ تعطیلات تابستانی مدرسه بود. و مادر و پدرها معمولاً این موقع سال پیش خودشان فکر می‌کنند که خب ما باید با این بچه تو این تابستان چه کار کنیم؟ فهمیدم، می‌بریمش سر فیلم بشود دستیار تولید!» آرون کارگردان بود و در آستانه‌ی شروع فیلمبرداری یک فیلم اکشن به نام «نیروی تک‌نفره» (A Force of One) با بازی چاک نوریس. ریوز به عنوان خدمه انتخاب شد. وظیفه‌اش جابجایی و پذیرایی بود و مدیریت جمعیت موقع تصویربرداری صحنه‌های خارجی. او با افتخار به یاد می‌آورد که یک اسپرایت برای اسطوره‌ی هالیوود، کلودت کولبرت، برده است. در همین حال، به من می‌گوید: «من چیدمان صحنه را تماشا می‌کردم، بازیگرها را تماشا می‌کردم، می‌دیدم که صحنه و فیلمبرداری چیست. فیلم چطور ساخته می‌شود. برنامه‌ی هر روز، ژنراتور، نور، وقفه‌های ناهار.»

وظیفه‌ی اصلی او این بود که سطل‌های یخ را برای سرد نگه داشتن نوشیدنی‌ها و تنقلات پر و آماده نگه دارد. وقتی از او می‌پرسم آیا با این کار هیچ‌وقت احساس حقارت به‌اش دست داده، چهره‌اش در هم می‌رود و با اعتراض می‌گوید: «خب، مرد، من همین الان هم می‌توانم از جابه‌جا کردن یخ شروع کنم. فیلمسازی کاری گروهی است. من عاشق کار گروهی هستم.» راستش، روایت‌های زیادی از منش این پسر خوب هالیوود سر صحنه‌ی فیلمبرداری وجود دارد. (اخیراً یک سری عکس در فضای مجازی از او در حال حمل تجهیزات سنگین به بالای تپه در جریان فیلمبرداری فیلمش در پاریس منتشر شده است) و شواهد معتبری هم از دست‌به‌خیر بودن روزمره‌ی او وجود دارد. کمک‌های بی‌سر و صدا به خیریه‌ها. سوار کردن غریبه‌ها. ساندرا بولاک اخیراً درباره‌ی ریوز گفته است: «فکر نمی‌کنم حتی یک نفر باشد که بتواند چیز وحشتناکی درباره‌ی او بگوید.»

ریوز می‌گوید بعد از تجربه‌اش در «نیروی تک‌نفره»، در ادامه‌ی داستان جوانی‌اش، در یک مدرسه‌ی هنرهای نمایشی در تورنتو ثبت‌نام می‌کند. و بعد بلافاصله اضافه می‌کند: «فقط یک سال. بعد از یک سال دیگر به من اجازه‌ ندادند برگردم.» می‌پرسم به خاطر رفتار بد؟ می‌گوید: «من همیشه درباره‌ی آن تجربه می‌گویم اختلاف نظری هنری با مدیر مدرسه.»

و حقیقت پشت این جمله چیست؟

ریوز با اخم می‌گوید: «فکر می‌کنم کمی چموش بودم. پر از چرا و چطور.»

تا آن موقع، ریوز دیگر داشت کار بازیگری می‌کرد، چه پولی (تبلیغات کورن فلکس) و چه نه (تئاتر محله). «من در خانه‌ی یکی از دوستانم زندگی می‌کردم. به اندازه‌ی کافی پول داشتم. در بیست سالگی تورنتو را ترک کردم و رفتم هالیوود.» او در شهر تست‌های بازیگری می‌داد (در آنها که بعد از یازده صبح بود عملکرد بهتری داشت) و چند نقش مکمل خوب را هم از آن خود کرد، به‌ خصوص در مقابل دنیس هاپر در فیلمی به نام « لب رودخانه» (River’s Edge) محصول ۱۹۸۶. از سال ۱۹۸۸ او دیگر در مسیر موفقیت قرار گرفته بود و در فیلم‌هایی مثل درام عاشقانه‌ تاریخی «روابط خطرناک» (Dangerou Liaisons) و کمدی درام «پدر و مادری» (Parenthood) در نقش‌های به‌یادماندنی کوتاه ظاهر شد و در کنار دوستش، الکس وینتر، در سه قسمت اول کمدی بیل و تد (Bill & Ted).

از او می‌پرسم با توجه به اینکه جوانی پر از چرا و چطور بوده و میل و نیاز به زیر سؤال بردن قدرت در خون و رگش بوده، چطور توانسته است گوش‌ به فرمان این همه کارگردان قَدَر سختگیر کار بشود؟

می‌گوید: «از نگاه من این شغل دقیقاً به دنبال جواب همان چراها رفتن است، تو برای پیدا کردن جواب همان سؤال‌ها با یک کارگردان وارد همکاری می‌شوی. وقتی با هم به توافق نمی‌رسید، وقتی درگیری دارید – و بله، موقعیت‌هایی پیش آمده که رابطه‌ی من با کارگردان در تضاد بوده، گاهی حتی از نظر عاطفی نابالغانه رفتار کرده‌ام، و فحش هم داده‌ام، آن‌ وقت اتاق تدوین می‌ماند و کارگردان که آن جنگ را با خودش به آنجا می‌برد. خوشبختانه من فقط چند مورد از این تجربه‌ها داشتم. و اگر فکر می‌کنی اسمی از آن کارگردان‌ها می‌آورم، سخت در اشتباهی.»

نمی‌توان حدس زد منظورش کدام فیلم‌ها بوده؛ او در فیلم‌های زیادی حضور داشته است. از «نقطه‌ی فروپاشی» (Point Break) با پاتریک سویزی گرفته تا «آیداهوی اختصاصی خودم» (My Own Private Idaho) با ریور فنیکس. در «هیاهوی بسیار برای هیچ » (Much Ado About Nothing) در کنار بازیگرانی چون کنت برانا (که کارگردانی فیلم را هم بر عهده داشت)، اما تامپسون، دنزل واشنگتن و کیت بکینسیل نقش منفی را بازی می‌کند و در بازسازی «دراکولا» (Dracula) در قامت ناجی بی‌نظیر وینونا رایدر ظاهر می‌شود؛ همه‌ی اینها در در یک بازه‌ی زمانی بیست و چهار ماهه‌ی پرهیجان بین سال‌های ۱۹۹۱ و ۱۹۹۳.

کیانو ریوز

کیانو ریوز در نمایی از «ماتریکس»

ریوز خیلی کار می‌کند. آن‌قدر که گاهی پروژه‌هایش با هم تداخل زمانی دارند و او مجبور می‌شود همزمان آنها را پیش ببرد. چند سال بعد از دوران ابتدایی مسیر حرفه‌ای، ریوز کارش را با پروژه‌ی سه‌گانه‌ی «ماتریکس» آغاز می‌کند که تولیدش تا سال ۲۰۰۱ طول می‌کشد. اولین قسمت ماتریکس به موفقیتی بی‌حد و حصر دست یافت. فیلم بیش از چهارصد میلیون دلار در سینماهای سراسر جهان فروخت، فروش نسخه‌ی دی‌وی‌دی رکوردها را جابه‌جا کرد و نیویورک تایمز مقاله‌ای را با عنوان «چگونه ماتریکس قوانین فیلم‌های اکشن را تغییر داد» منتشر کرد. پس از آن، ریوز در دو قسمت بعدی فیلم هم حضور پیدا کرد، بی آنکه بداند کارگردانانش می‌خواهند داستان را چگونه پیش ببرند. لانا و لیلی واچوفسکی، کارگردانان فیلم، از آن زمان گفته‌اند که داستانی که در این سه‌گانه (درباره‌ی یافتن هویت واقعی، مقاومت در برابر سرکوب و سنت) تعریف کرده‌اند استعاره‌ای از روایت‌های تراجنسیتی بوده است. ریوز آن موقع هیچ از این مفهوم سر در نمی‌آورد. خیلی‌ها چیزی دستگیرشان نشد. در هر صورت، او آشکارا به کاری که با واچوفسکی‌ها انجام داده است، افتخار می‌کند. احساسش این است: هنر قبل از هر چیز متعلق به خالقان آن است. تو باید تمام تلاشت را برای احترام به هدف و مقصود آنها بکنی.

کاش بیست سال پیش وقتی من داشتم ماتریکس‌ها را می‌دیدم، او بود که چنین حرفی را به‌ام می‌زد. تجربه‌ی من از تماشای آن دو فیلم این چنین بود: اول هیجان که با شدت گرفتن به وحشت و دلزدگی تبدیل شد و در نهایت ناامیدی. سال ۱۹۹۹، وقتی هفده ساله بودم، قسمت اول ماتریکس به نظرم خسته‌کننده‌ترین فیلمی آمد که تا به حال ساخته شده بود. بارها و بارها با خودم فکر کردم که در ادامه‌ی داستان چه اتفاقی می‌افتد. سال ۲۰۰۱، وقتی نوزده ساله بودم، با دیدن دنباله‌ها برای اولین بار طعم ناامیدی هنری را چشیدم: چقدر ناممکن است که چیزی فوق تخیلی بتواند انتظارات نامحدود مرا برآورده کند.

وقتی این را به ریوز می‌گویم، همذات‌پنداری می‌کند. می‌گوید سومین فیلم «جنگ ستارگان» ‌(Star Wars) ناامیدکننده‌ی بزرگ او بوده است. نوزده ساله بود که «بازگشت جدای» (Return of the Jedi) اکران شد. «من رفتم تو سالن سینما و با خودم گفتم ای وای یعنی واقعاً قرار است چنین بلایی سر فیلم بیاورند، و بعد دیدم که بله، و بعد هی گفتم اوه نه. اوه نه.» ریوز گلویش را صاف می‌کند: «بنابراین، آره، کاملاً می‌فهممت. من به عنوان مخاطب سینما این تجربه را می‌شناسم. اما فقط سعی می‌کنم بگذارم فیلم‌ها همان‌طور که هستند باشند، متوجهی؟ سعی می‌کنم به این فکر کنم که سازندگان دنبال چه بودند. این اثر هنری آنهاست، مرد. سعی می‌کنم وارد دنیایشان شوم و یک‌جا، حالا هر جا که هست، با آنها هم‌سو بشوم.»

این توصیف بسیار خوبی از هنر است، درست مثل توصیف دوست‌داشتنی ریوز از گذر زمان، وقتی که سال‌های زندگی حرفه‌ای‌اش بعد از ماتریکس را توصیف می‌کند. او می‌گوید هر سال انگار کمی سریع‌تر از سال گذشته می‌گذرد، چیزی که همیشه چرخش یک نوار صوتی را در ذهنش متبادر می‌کند. می‌گوید: «وقتی هنوز جوانی، از آن حلقه‌ی نوار هنوز خیلی باقی مانده، متوجهی؟ و به همین خاطر انگار آرام و آهسته می‌چرخد. بعد، زمان می‌گذرد، و نوار کمتر و کمتری روی حلقه باقی می‌ماند. و سریع‌تر می‌چرخد. سریع‌تر می‌چرخد.»

ریوز که گزیده‌گو و کلامش فاخر است، چند بار از این توانایی در انتشار شعر استفاده کرده است. سال ۲۰۱۱ و دوباره در سال ۲۰۱۶، او مجموعه‌ شعری را با طراحی‌ها و عکس‌های هنرمندی به نام الکساندرا گرانت (پارتنر فعلی‌اش) منتشر کرد. یک ستاره‌ی هالیوود که چنین ریسکی می‌کند، باید انتظار تحسین و حتی تردید را از سوی مردم داشته باشد. اما جوری که او از شعرهایش با من – بدون خجالت و در عین حال بدون خودستایی – حرف می‌زند باعث می‌شود همه‌چیز صرفاً بیان طبیعی بعضی از تجربیات چالش‌برانگیزی که او در زندگی‌اش از سر گذرانده است، به نظر بیاید.

سال‌ها پیش، زمانی که ریوز اواسط سی سالگی خود بود، تجربه‌ی از دست دادن یک بچه را پیش از به دنیا آمدن از سر می‌گذراند و بعد مادر همان بچه را در یک تصادف رانندگی از دست می‌دهد. اما حکایت سوگواری او قرار نیست همین‌جا به پایان برسد. ریوز سال ۱۹۹۳، دوستش ریور فینیکسِ بازیگر را هم از دست می‌دهد. (او اخیراً درباره‌ی فونیکس گفت: «او انسان خاصی بود. بسیار مبتکر، منحصر به‌‌ فرد، باهوش، بااستعداد، به شدت خلاق. متفکر. شجاع. و خنده‌دار. و تاریک. و روشن.») ریوز از غم و اندوه می‌گوید و توضیح می‌دهد که کتاب اشعارش در سال ۲۰۱۶، به نام «سایه‌ها» (Shadows)، تلاشی برای متبلور ساختن آن غم بوده است، «برای فهمیدن غم، حتی الهام گرفتن از آن یا یافتن لذتی به‌ خصوص در آن… باید گذاشت [غم] سیال باشد، و زندانی درون نشود… به این شکل، غم فقط در قالب جدیدی قرار گرفت که می‌توانستم آن با خودم حمل کنم یا با خودم داشته باشم.»

می‌پرسم آیا بازنگری آن احساسات دشوار و نوشتن آنها به صورت شعر برایش مثل تزکیه‌ی نفس بود؟ می‌گوید: «قطعاً.»

می‌پرسم آیا هزینه‌ی احساسی هم برایش داشته است؟ قبل از اینکه پاسخ دهد، مدتی طولانی فکر می‌کند و بعد می‌گوید: «آره. اما خوشبختانه، حساب بانکی‌ام به اندازه‌ای هست که بتوانم هزینه‌اش را بپردازم.»

دوباره برمی‌گردیم به صحبت درباره‌ی کارش. ریوز می‌گوید تقریباً در یک دهه‌ی گذشته: «من سعی کردم تا آنجا که در توانم هست، قبل از تمام شدن نوار در حال چرخش کار کنم… من الان چند ساله هستم؟ ۵۷؟ تقریباً وقتی به چهل رسیدم، این ایده را داشتم که بیشتر از اندوخته‌ی هنری‌ام استفاده کنم.» این مساوی شد با بازی در دو یا سه فیلم در سال، از بلاک‌باسترهای آخرالزمانی («روزی که زمین ایستاد» (The Day the Earth Stood Still) در سال ۲۰۰۸ تا تریلرهای سامورایی («۴۷ رونین» (۴۷ Ronin) در سال ۲۰۱۳) تا یک کمدی که در آن صداپیشگی یک گربه‌‌ی انیمیشنی را بر عهده داشت. در میانه‌ی همه‌ی اینها، وقتی ریوز به اواخر دهه‌ی چهل خود رسید، اولین تجربه‌ی کارگردانی‌اش را از سر گذراند، یک فیلم کونگ فوی محصول ۲۰۱۳ به نام «مبارز تای چی» (Man of Tai Chi).

احتمالاً مهم‌ترین فیلم ریوز در این بخش از زندگی حرفه‌ای‌اش، «جان ویک» (John Wick) در سال ۲۰۱۴ بوده است. یک فیلم نئو-نوآر اکشن مهیج که با همکاری دو نفر از همکاران بدلکار سابقش در ماتریکس، چاد استاهلسکی و دیوید لیچ، ساخته شد. سازندگان فیلم یک هدف اساسی داشتند که عملی‌اش کردند؛ اینکه زد و خوردهای فیلم را جوری طراحی کنند که خود ریوز بتواند از نظر فیزیکی از پس اجرایشان برآید. نتیجه سکانس‌های اکشنی بود (نتیجه‌ی زحمات مردی پنجاه ساله که داشت از تمام وجودش برای لذت تماشاگر مایه می‌گذاشت) که به‌ طور غیرمنتظره‌ای مخاطبان زیادی را به خود جلب کرد. ریوز می‌گوید: «خاطرم هست که با خودم فکر می‌کردم که آیا واچوفسکی‌ها فیلم را دیده‌اند. نمی‌دانم دوستش داشته‌اند یا نه. هرگز ازشان نپرسیدم.»

بدون شک مردم آنچه را دیدند، دوست داشتند و همین استقبال غیرمنتظره باعث شد که از آن زمان تا به حال دو دنباله‌ی دیگر را هم از «جان ویک» بسازند که قرار است در سال‌های ۲۰۲۲ و ۲۰۲۵ پخش شود. این میان ریوز دوباره با یکی از خواهران واچوفسکی، قسمت چهارم ماتریکس، «رستاخیزهای ماتریکس»، را کار کرد که به تازگی هم در سینماها اکران و هم از سوی پلتفرم‌های آنلاین پخش شده است.

می‌گویند بودجه‌ی قسمت اول «جان ویک» آن‌قدر کم بوده است که در سکانس‌های اکشن طولانی بدلکارانی که ریوز با آنها مبارزه می‌کرد و از پا در می‌آورد، یک‌بار نقش مرده را بازی می‌کردند، یعنی یک دقیقه بی‌حرکت دراز می‌کشیدند، بعد بلند می‌شدند و می‌رفتند پشت دوربین دوباره می‌آمدند جلو دوربین تا دوباره کشته شوند. هرچه به پایان گفت‌وگویم با ریوز نزدیک‌تر می‌شوم، این فکر به ذهنم خطور می‌کند که زندگی حرفه‌ای طولانی، عجیب و پر پیچ و خم او تا اندازه‌ای روندی شبیه همین ماجرا داشته است. شلیک. شلیک. کمی بی‌حرکت دراز کشیدن و دوباره شلیک.

قبل از اینکه خداحافظی کنیم، آن تشبیه دوست داشتنی‌اش درباره‌ی نوار زندگی را که با بالا رفتن سن به نظر سریع‌تر می‌چرخد، به او یادآوری می‌کنم. می‌پرسم آیا این همه منظم و بی‌وقفه کار کرده است تا چرخش زمان را کُند کُنَد؟

ریوز با جدیت به سؤال گوش می‌دهد، به یک طرف خیره می‌شود، دارد سعی می‌کند بهترین جواب ممکن را به این سؤال بدهد و در نهایت یک جواب را سه بار تکرار می‌کند. «زمان را کند نمی‌کند. زمان را کند نمی‌کند. زمان را کند نمی‌کند.» و از این تکرار آخرین فکر در ذهنش شکل می‌گیرد و با آه می‌گوید: «کاملاً برعکس، سرعتش را بیشتر می‌کند.»

منبع: theguardian

[ad_2]

Source link

نقد فیلم دست خدا؛ دلنشین‌ترین مدعی اسکار امسال • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

پائولو سورنتینو بارها گفته است که «دست خدا» (The Hand of God) شخصی‌ترین فیلم کارنامه‌ی اوست. تقریبا در کارنامه‌ی هر فیلمساز ایتالیایی معتبری می‌توان چنین اثری پیدا کرد، فیلمی شخصی که به مرور خاطرات دوران نوجوانی فیلمساز و سرزمین مادری‌اش می‌پردازد. گویی فیلمساز لابه‌لای این خاطرات دنبال چیزی می‌گردد که در زندگی پرزرق و برق فعلی پیدا نمی‌شود. از «سینما پارادیزو» جوزبه تورناتوره گرفته تا «آمارکورد» فلینی، می‌توان ردپای چنین نگاهی را پیدا کرد. اما نمی‌توان «دست خدا» را تنها کندوکاو شخصی سورنتینو در زندگی خودش در نظر گرفت. این فیلمساز چیره‌دست ایتالیایی، لابه‌لای این بازگویی‌ها، نگاهی موشکافانه و دقیق به زندگی یک نسل در دهه‌ی ۱۹۸۰ دارد و دست روی مسائل عمیق‌تری می‌گذارد.

فیلم داستان فابیتو (فیلیپو اسکاتی) و خانواده‌ی او را در دهه‌ی ۱۹۸۰ زندگی می‌کند. همچون تمام خانواده‌های ایتالیایی، فابیتو هم خانواده‌ای شلوغ و پرجمعیت دارد، و زندگی‌شان پر از شوخی و خنده و دورهمی‌های دوست‌داشتنی است. نوستالژی در تار و پود فیلم تنیده شده است. کاملا مشخص است تمام آن مهمانی‌ها، شوخی‌ و خنده‌ها، ناهارهای دورهم، آن شب‌های سرد کنار بندر، بخشی از خاطرات شخصی خود سورنتینو هستند. او روایت می‌کند و می‌کاود و  تلاش می‌کند همان ناپل زیبا و شلوغی که خودش تجربه کرده است را پیش چشم ما بگشاید. انصافا هم در این زمینه موفق عمل می‌کند. «شهر خدا» پر از شخصیت‌های دوست‌داشتنی و صحنه‌های ماندگار است.

یکی از جنبه‌های مهم «دست خدا»، شخصیت دیگو مارادونا است. با توجه به این که تازه یک سال از مرگ مارادونا گذشته، می‌توان گفت که شاید اصلا مرگ او باعث کلید خوردن این پروژه شده است. فیلم سورنیتنو به خوبی نشان می‌دهد که چرا باید مارادونا را باید متفاوت از هر فوتبالیست و ورزشکار دیگری در نظر گرفت، و باید پذیرفت که باید دهه‌ها بگذرد تا ورزشکاری با تاثیرگذاری مارادونا دوباره وارد این جهان شود. حتی لیونل مسی هم با تمام سروصدایی که به پا کرده، هرگز نمی‌تواند جا پای مارادونا بگذارد. و سورنتینو در فیلم خود خیلی خوب دلیل این مساله را توضیح می‌دهد.

مارادونا در تک‌تک بخش‌های زندگی فابیتو و کل مردم شهر ناپل وجود دارد. در بخش‌های ابتدایی فیلم که بیشتر بحث‌ها بر سر این است که آیا باشگاه ناپولی بالاخره با مارادونا قرارداد می‌بندد یا خیر. حتی لابه‌لای نظراتی که هرکدام از شخصیت‌ها درباره‌ی این خبر دارند، می‌توان به درکی تازه از آن‌ها رسید. مثلا ساویرو (تونی سرویلو)، پدر فابیتو، این احتمال را غیرممکن می‌داند و تصور می‌کند مارادونا عمرا وارد باشگاه کوچکی مثل ناپولی شود. این نگاه بی‌خیال و قانع را در تمام زندگی ساویرو می‌توان مشاهده کرد. او به همان چیزهایی که دارد راضی است. تنها یک بار ناپرهیزی می‌کند و خانه‌ای رویایی برای خود و همسرش ماریا (ترسا ساپونانجلو) می‌خرد، و همان بلای جانش می‌شود. یا آلفردو (رناتو کارپنتیری)، از همان ابتدا معتقد است این معجزه رخ خواهد داد و مارادونا به ناپولی خواهد آمد. تصور او این است که مارادونا آن معجزه‌ای است که می‌تواند این شهر رخوتناک و این مردم جا مانده را به رویاهای خود برساند.

در تمام اتفاقات فیلم، سایه‌ی مارادونا حس می‌شود. گویی او واقعا دست خدا است که بر سر مردم این شهر کشیده است. وقتی پدر و مادر فابیتو می‌خواهند به خانه‌ی جدید بروند، فابیتو در همان خانه‌ی قدیمی می‌ماند، چرا که ناپولی فردا با امپولی بازی دارد و به قول خودش، مارادونا منتظرش است. همین باعث می‌شود به شکل معجزه‌آسایی از آن اتفاق تلخ جان سالم ببرد. یا یکی از بحث‌های کلیدی بین فابیتو و برادرش مارچینو (مارلون جوبرت) هنگام تماشای تمرین‌های مارادونا رخ می‌دهد. مارچینو با تحلیل تمرین‌های مارادونا جهان‌بینی خودش را برای برادرش بازگویی می‌کند. مارادونا، حتی اگر خودش هم نخواهد، در تاروپود زندگی این مردم تنیده شده است. او ناجی آن‌هاست، همان امید و انگیزه‌ای که برای پیش رفتن به آن نیاز دارند.

بعد از تمام اتفاقات تلخ و شیرنی که برای فابیتو پیش می‌آید، مهم‌ترین اتفاق فیلم در اواخر آن رخ می‌دهد. جایی که او با آنتونیو کاپوئانو، فیلمساز مطرح ایتالیایی آشنا می‌شود. فابیتو در نهایت به این نتیجه می‌رسد که باید فیلمساز شود. گفتگو با کاپوئانو او را در مورد این تصمیم مصمم‌تر می‌کند. او متوجه می‌شود که باید راهی برای تخلیه‌ی تمام این فشارهای روحی و بارهای احساسی داشته باشد. کاپوئانو به او می‌گوید که فقط زمانی می‌توانی فیلمساز شوی که حرفی برای گفتن داشته باشی، آیا حرفی برای گفتن داری؟ فابیتو پاسخ مثبت می‌دهد.

چنین چیزی را می‌توان در تمام فیلمسازان تاریخ مشاهده کرد. گویا سینما برای تمام آن‌ها ابزاری بوده است برای ابراز وجود، برای صحبت از دردها و رنج‌ها، دغدغه‌ها و نگرانی‌های مردم و زادگاهشان. باید خوشحال باشیم که سورنتینو هم فیلمسازی را به عنوان مسیر شغلی خود انتخاب کرده است. اگر او فیلمساز نمی‌شد چه کسی می‌خواست ما را با فابیتو و خانواده‌اش در ناپل دهه‌ی ۸۰ آشنا کند، چه کسی می‌خواست درباره‌ی جایگاه خدای‌گونه‌ی مارادونا برای کل دنیا بگوید؟ مارادونا یکی از بهترین فیلمسازهای حال حاضر دنیا را به سینما هدیه داده است، چه معجزه‌ای از این بالاتر؟

شناسنامه‌ی فیلم «دست خدا»

کارگردان: پائولو سورنتینو
نویسنده: پائولو سورنتینو
بازیگران: فیلپو اسکاتی، تونی سرویلو، ترسا ساپونانجلو، لوئیزا رانیری، رناتو کارپنتیری
خلاصه‌ی داستان: در دهه‌ی ‌۱۹۸۰ ناپل، فابیتوی جوان همچنان عشق خود را به فوتبال دنبال می کند. تا این‌که یک اتفاق تلخ خانوادگی رخ می دهد و آینده نامشخص اما امیدوار کننده او به عنوان یک فیلمساز را شکل می دهد.
امتیاز IMDB به فیلم: ۷.۵ از ۱۰
امتیاز راتن تمیتوز به فیلم: ۸۲ از ۱۰۰
سال: ۲۰۲۱

[BOX] نقد فیلم دست خدا دیدگاه شخصی نویسنده است و لزوما موضع دیجی‌کالا مگ نیست. [/BOX]

[ad_2]

Source link

راهی به خانه نیست» برای اسکار بهترین فیلم چقدر است؟ • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

از آنجایی که در فهرست نامزدهای نهایی در ۱۰ بخش اسکار که روز سه‌شنبه اعلام شد، فصل سوم دنیای تام هالند در دو دسته‌ی صدابرداری و جلوه‌های ویژه حضور دارد دیگر وقت آن رسیده تا درباره‌ی حضور این فیلم در اسکار گفتگوی جدی داشته باشیم.

برخلاف اکثر فیلم‌های ابرقهرمانی، نظر منتقدان و مخاطبان درباره‌ی فیلم «مردعنکبوتی: راهی به خانه نیست» نزدیک است (به ترتیب ۹۴% و ۹۹% در سایت Rotten Tomatoes). این فیلم همچنین توانسته به باشگاه فیلم‌هایی بپیوندد که توانسته‌اند امتیاز A+ از سایت CinemaScore بگیرند. باشگاهی که تنها ۹۱ فیلم در آن عضوند و «راهی به خانه نیست» توانسته بعد از «انتقام‌جویان» (۲۰۱۲)، «پلنگ سیاه» (۲۰۱۸) و «انتقام‌جویان: پایان بازی» (۲۰۱۹) به چهارمین لایو اکشن ابرقهرمانی این لیست تبدیل شود.

من هرگز به «پول را دنبال کن تا برنده‌ها را پیش‌بینی کنی» معتقد نبوده‌ام. اما در این دو سال و با شیوع پاندمی، شکسته گیشه (حالا هر معنایی که در تعطیلی سینماها می‌تواند داشته باشد) نسبت به قبل هم تاثیر کمتری روی کمپین جوایز داشته است. با این‌حال همانطور که وب سلینجر گفته است موفقیتی بزرگ می‌تواند شانس بردن جایزه را تقویت کند.

دومین افتتاحیه بزرگ باکس آفیس تاریخ با فروشِ -حتی با استانداردهای قبل از همه‌گیری-  هنگفت ۲۶۰ میلیون دلاری  نشان می‌دهد سونی پیکچرز همچنان در مسیر موفقیت است. انتظار می‌رود این فیلم در تعطیلات کریسمس به فروش دست‌کم ۹۰ میلیون دلاری برسد. فروشی برابر با «رستاخیزهای ماتریکس» که آن فیلم هم در هر دو بخش صدابرداری و جلوه‌های ویژه در فهرست نامزد‌های نهایی قرار داد.

مردعنکبوتی- دکتر استرنج

با تغییر سیستم رأی‌دهی و وجود ۱۰ جایگاه در برگه‌های رأی، فیلمی مانند «راهی برای خانه نیست» مانند سال‌هایی که سیستم داوری کشویی وجود داشت، نیازی به رای شماره ۱ بودن و رای ۵ درصد از آکادمی ندارد تا در رتبه‌ی یک قرار گیرد. درعوض، می‌تواند با داشتن هشت، نه یا ۱۰ جایگاه برگه‌ی رأی به این مقام برسد. این تئوری ورود خیره‌کننده‌ی فیلمی مانند «سمت کور» (۲۰۰۹) را توضیح می‌دهد. هرچند، این هم آسان نخواهد بود.

بر کسی پوشیده نیست که فیلم های ابرقهرمانی خیلی به مذاق آکادمی خوش نمی‌آیند. متأسفانه، حتی تحسین منتقدان هم باعث نشد که فیلم‌هایی مانند «مرد آهنی» (۲۰۰۸) یا «مرد عنکبوتی: به‌سوی دنیای عنکبوتی» (۲۰۱۸) بتوانند در آکادمی مقامی کسب کنند. به همین دلیل هم زمانی که «شوالیه‌ی تاریکی» کریستوفر نولان در سال ۲۰۰۸ در بخش بهترین فیلم رد شد، رهبری آکادمی رای به گسترش تعداد نامزدها از ۵ به ۱۰ داد به امید این که فیلم‌های مخاطب‌پسندتر هم فرصتی داشته باشند تا بتوانند در این عرصه شرکت کنند.

یک دهه طول کشید تا ماشین ستاره‌سازی چادویک بوزمن به‌عنوان نامزد نهایی وارد تئاتر دالبی شود و در نهایت سه تندیس برای طراحی صحنه، طراحی لباس و موسیقی متن به دست آورد. «جوکر» (۲۰۱۹) تاد فیلیپس با نامزدی در ۱۱ بخش در صدر جدول قرار گرفت و جایزه بهترین بازیگر مرد به واکین فینیکس و هیلدور و جایزه بهترین موسیقی متن به گوندادوتیر رسید. گوانادوتیر اولین زنی بود که برنده این بخش شد (زمانی که آهنگسازان از باخت به فیلم‌های دیزنی خسته شده بودند و آکادمی بخش موسیقی را بر اساس ژانر تفکیک کرد، راشل پورتمن برای فیلم «اما» (۱۹۹۶) و آن دادلی برای فیلم «مونتی کامل» (۱۹۹۷) در بخش موسیقی اورجینال و کمدی برنده شده بودند).

بااین‌وجود همه‌ی این‌ها بدین معنی نیست که «راهی به خانه نیست» قرار است به «تایتانیک» جدید تبدیل شود و جوایز اسکار را درو کند. بنابراین بیاید ببینیم واقعا ممکن است چند نامزدی کسب کند؟

در دهه‌ی گذشته ارتباط قوی بین بخش جلوه‌های ویژه و طراحی صحنه وجود داشته. بنابراین ممکن است این فیلم به عنوان جایگزینی برای فیلم «تلماسه» دراین بخش مسابقه مطرح شود. نویسنده مارک جانسون همیشه به یک آمار جالب اشاره می‌کند: ۱۸ فیلم از ۲۱ برنده قبلی بخش جلوه‌های ویژه برای طراحی صحنه هم نامزد شدند. سه مورد استثناء عبارتند از «مرد عنکبوتی ۲» (۲۰۰۴)، «اکس ماشینا» (۲۰۱۴) و «کتاب جنگل» (۲۰۱۶).

فیلمبردار برنده اسکار مائورو فیوره («آواتار») ممکن است با نبردی سخت روبه‌رو شود که به نظر می‌رسد رقابتی‌ترین مسابقه در این بخش از سال ۲۰۰۷ است، که شرکت‌کنندگان آن شامل هاریس زامبارلوکوس برای فیلم سیاه‌وسفید «بلفاست» و آری وگنر برای فیلم «قدرت سگ» هستند.

همانطور که نامزدی فیلم‌هایی مانند «جنگ ستارگان: نیرو برمی‌خیزد» (۲۰۱۵) و «منطقه ۹» (۲۰۰۹) نشان داد، تدوینگران نسبت به هنرمندان سایر شاخه‌های آکادمی با فیلم‌های ژانر مهربان‌تر هستند. ولی مساله‌ای که باید در نظر گرفت این است که فیلمی از MCU هرگز در این دسته نامزد نشده. البته نتایج ACE Eddies (تدوینگران سینمای آمریکا) که رای‌گیری برای اعلام نامزدان را در ۱۱ ژانویه آغاز می‌کند، می‌تواند به نامزدی این فیلم در این بخش هم کمک کند.

در بخش فیلمنامه اقتباسی تابحال فقط «لوگان» (۲۰۱۷) از بین اقتباس کمیک در میان نامزدها بوده. اما فیلم‌نامه‌نویسان کریس مک‌کنا و اریک سامرز به دلیل لیست کوتاه‌تر مدعیان دراین بخش، شانس بیشتری نسبت به شرکت‌کنندگان سایر بخش‌ها دارند.

بزرگترین شاخه اسکار بخش بازیگران است. ما نباید فکر کنیم که هالند یا زندایا (که من معتقدم بازیگر برجسته‌ی فیلم است) می توانند در بخش‌های مربوط نامزد شوند، اما «سالن‌های سینما را نجات دهید» پیام قدرتمندی‌ست که می‌تواند هنگام پرکردن برگه‌های رای، حتی اگر به معنای رای‌دادن به بازیگران باشد، در ذهن داوران طنین بیندازد.

منبع: VARIETY

[ad_2]

Source link

10 فیلم با بیشترین نامزدی اسکار که حتی یک جایزه هم نبردند • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

کسب نامزدی جایزه اسکار معمولا جایگاه یک فیلم را در تاریخ سینما تثبیت می‌کند و میراث آن را برای سال‌های آینده حفظ می‌نماید اما در نهایت، برنده شدن جوایز، چیزی است که تمام مدعیان به دنبال آن هستند. حضور در هر مراسم اسکار باعث افتخار است اما اکثر فیلم‌ها به دنبال ترک کردن این مراسم با حداقل یک جایزه اسکار هستند.

متاسفانه در طول تاریخ، چند فیلم با وجود نامزدی در چندین رشته متعدد، در نهایت مراسم اسکار را دست خالی ترک کردند. این آثار توسط افراد تحسین‌شده‌ای مانند استیون اسپیلبرگ یا برادران کوئن کارگردانی شده بودند اما به هر حال، رای دهندگان اسکار آنان را شایسته دریافت جایزه ندیدند. 

۱۰. غرامت مضاعف (Double Indemnity)  ۷ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: بیلی وایلدر
  • بازیگران: باربارا استانویک، فرد مک‌موری، ادوارد رابینسون
  • تاریخ انتشار: ۱۹۴۴
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۷ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۸.۳ از ۱۰

«غرامت مضاعف» که در سال ۱۹۴۴ اکران شد، به سرعت به یکی از موفق‌ترین فیلم‌های بیلی وایلدر از نظر کارشناسی و تجاری تبدیل شد و استاندارد جدیدی را برای فیلم‌های نوآر تعیین کرد. داستان درباره والتر نف با بازی فرد مک‌موری، یک فروشنده بیمه است که توسط یک زن خانه‌دار اغواگر (فیلیس دیتریچسون با بازی باربارا استانویک) راضی به مشارکت در یک نقشه قتل و کلاهبرداری بیمه می‌شود اما در نهایت هر دو مورد هدف همکار نف قرار می‌گیرند که به داستان آن‌ها شک می‌کند.

این فیلم نامزد هفت جایزه اسکار شد (بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر زن، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین فیلمبرداری، بهترین موسیقی و بهترین صداگذاری) و همه آن‌ها را از دست داد، زیرا فیلم «به راه خود می‌روم» اثر لئو مک‌کری بیشتر جوایز اصلی را دریافت نمود. 

۹. پدرخوانده ۳ (The Godfather Part III)  ۷ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: فرانسیس فورد کوپولا
  • بازیگران: آل پاچینو، سوفیا کوپولا، اندی گارسیا
  • تاریخ انتشار: ۱۹۹۰
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۶۸ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۶ از ۱۰

فرانسیس فورد کاپولا احساس می‌کرد که دو فیلم اول «پدرخوانده»، حماسه کورلئونه را به طور کامل روایت کرده‌اند اما پس از شکست مالی فیلم «یکی از قلب» در سال ۱۹۸۲ مجبور شد پیشنهاد پارامونت را برای ساختن قسمت سوم «پدرخوانده» قبول کند. در آخرین قسمت این سه‌گانه (که کاپولا از آن به عنوان خاتمه دوگانه «پدرخوانده» یاد می‌کند) داستان مایکل کورلئونه در تلاش برای مشروعیت بخشیدن به امپراتوری جنایتکار خود به پایان می‌رسد.

استقبال و انتقادات از این فیلم متفاوت بود اما همچنان هفت نامزدی جایزه اسکار برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (برای اندی گارسیا)، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهترین طراحی تولید و بهترین آهنگ اصلی (برای قطعه «به من قول بده که یادت بمونه» اثر کارمین کاپولا) به دست آورد اما همه آن‌ها را از دست داد، زیرا «رقص با گرگ‌ها» در مراسم آن سال بیشتر جوایز را درو کرد.

۸. رستگاری در شاوشنک (The Shawshank Redemption)  ۷ نامزدی 

اسکار

  • کارگردان: فرانک دارابونت
  • بازیگران: باب گانتون، تیم رابینز، مورگان فریمن
  • تاریخ انتشار: ۱۹۹۴
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۱ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۹.۳ از ۱۰

«رستگاری در شاوشنک» با بالاترین امتیاز در بین ۲۵۰ فیلم برتر IMDb، یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های تاریخ است و البته این محبوبیت، دلیل خاص خود را دارد. این فیلم یک حماسه عاطفی با شخصیت‌های جذابی مانند اندی دوفرن با بازی تیم رابینز و رد با بازی مورگان فریمن است و چندین درس زندگی هیجان‌انگیز در دل خود دارد که هرگز از یادها نمی‌روند. اندی در حالی که در تلاش است تا از زندان فرار کند، هرگز امید و انسانیت خود را از دست نمی‌دهد.

این فیلم به طرزی عجیب و علی‌رغم محبوبیت امروزه خود، از تمام هفت نامزدی اسکارش، حتی یک جایزه هم به دست نیاورد. این هفت نامزدی شامل بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد (برای مورگان فریمن)، بهترین فیلم‌نامه اقتباسی، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهترین صداگذاری و بهترین موسیقی متن بودند. فیلم «فارست گامپ» پیشتاز جوایز آن سال بود. 

۷. مرد فیلی (The Elephant Man)  ۸ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: دیوید لینچ
  • بازیگران: جان هرت، آنتونی هاپکینز، آن بنکرافت
  • تاریخ انتشار: ۱۹۸۰
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۳ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰

دیوید لینچ هیچوقت مورد استقبال آکادمی قرار نگرفته است اما او با فیلم «مرد فیلی» در سال ۱۹۸۰ تا مرز موفقیت پیش رفت. این فیلم، داستان جان مریک (با بازی جان هرت)، مردی باهوش و مهربان است که بیشتر مردم جامعه به دلیل بدشکلی صورتش از او می ترسند.

این اثر نامزد هشت جایزه اسکار در زمینه‌‌ بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (لینچ)، بهترین بازیگر مرد (هرت)، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین طراحی صحنه و لباس، بهترین تدوین، بهترین طراحی تولید و بهترین موسیقی متن شد و در واقع همراه با فیلم «گاو خشمگین» دارای بیشترین تعداد نامزدی در پنجاه و سومین دوره جوایز اسکار بود. با این حال، در تمام این شاخه‌ها از «گاو خشمگین» و برنده اسکار بهترین فیلم، «مردم عادی» رابرت ردفورد شکست خورد. 

۶. بازمانده روز (The Remains Of The Day) ۸ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: جیمز ایوری
  • بازیگران: آنتونی هاپکینز، اما تامپسون، کریستوفر ریو
  • تاریخ انتشار: ۱۹۹۳
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۵ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۸ از ۱۰

«بازمانده روز» اقتباسی از رمانی به همین نام در سال ۱۹۸۹ است که داستان استیونز با بازی آنتونی هاپکینز، پیشخدمتی را روایت می‌نماید که بدن و روح خود را فدای خدمت به کارفرمای سابق خود کرد و بعدا متوجه شد که این مرد شاید آن‌طور که وانمود می‌کرد نبوده باشد. اما تامپسون در نقش یک زن خانه‌دار به نام خانم کنتون بازی می‌کند که استیونز را به تکاپو می‌اندازد.

«بازمانده روز» که نامزد بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد (هاپکینز)، بهترین بازیگر زن (تامپسون)، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین طراحی صحنه و لباس، بهترین طراحی تولید و بهترین موسیقی متن شده بود، متاسفانه همه این جوایز را از دست داد. در آن سال فیلم «فهرست شیندلر» استیون اسپیلبرگ اثر محبوب داوران بود. 

۵. دار و دسته‌های نیویورکی (Gangs Of New York) ۱۰ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: مارتین اسکورسیزی
  • بازیگران: دنیل دی لوئیس، لئوناردو دی‌کاپریو، کامرون دیاز
  • تاریخ انتشار: ۲۰۰۲
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۷۳ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۵ از ۱۰

مارتین اسکورسیزی سال‌هاست که یکی از افراد موفق مراسم اسکار بوده است اما این بدان معنا نیست که تمام فیلم‌های او در آکادمی عملکرد یکسانی داشته‌اند. یکی از موارد ناکام، «دار و دسته‌های نیویورکی» در سال ۲۰۰۲ است. این درام تاریخی دارک، داستان آمستردام والون شجاع با بازی لئوناردو دی‌کاپریو را دنبال می‌کند که به منطقه‌ای در شهر نیویورک باز‌می‌گردد و به دنبال انتقام از بیل قصاب (دانیل دی لوئیس)، قاتل پدرش است.

فیلم مورد استقبال منتقدان و آکادمی قرار گرفت و ده نامزدی اسکار در زمینه‌ بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (برای اسکورسیزی)، بهترین بازیگر مرد (برای دی لوئیس)، بهترین فیلمنامه اصلی، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی صحنه و لباس، بهترین تدوین، بهترین طراحی تولید، بهترین صداگذاری و بهترین آهنگ اصلی (برای «دست‌هایی که آمریکا را ساختند») به دست آورد اما با دستان خالی به خانه بازگشت، چرا که فیلم «شیکاگو» راب مارشال اکثر جوایز را از آن خود کرد. 

۴. شهامت واقعی (True Grit) ۱۰ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: اتان و جوئل کوئن
  • بازیگران: جف بریجز، هیلی استاینفلد، مت دیمون
  • تاریخ انتشار: ۲۰۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۵ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۶ از ۱۰

فیلم اصلی «شهامت واقعی» در سال ۱۹۶۹ اولین و تنها اسکار جان وین را برای او به ارمغان آورد اما بازسازی برادران کوئن در سال ۲۰۱۰ همه چیز را به سطح جدیدی رساند و با حال و هوای خشن خود، داستان منبع را متفاوت جلوه داد. داستان درباره فردی الکلی به نام روستر کاگبرن (جف بریجز) است که یک دختر ۱۴ ساله (متی راس با بازی هیلی استاینفلد) را همراهی می‌کند تا مردی را که پدرش را به قتل رسانده است (تام چنی با بازی جاش برولین) دستگیر کند. این فیلم جزو معدود وسترن‌هایی بود که مورد استقبال تماشاگران امروزی قرار گرفت.

این اثر تحسین‌برانگیز نامزد ۱۰ جایزه اسکار برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (برای جوئل و اتان کوئن)، بهترین بازیگر مرد (برای بریجز)، بهترین بازیگر نقش مکمل زن (برای استاینفلد)، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی صحنه و لباس، بهترین طراحی تولید، بهترین تدوین و بهترین صداگذاری شد. با این حال، رای دهندگان فیلم را در هیچ دسته‌بندی خاصی، شایسته اسکار ندیدند و «شهامت واقعی» مراسم را بدون کسب حتی یک جایزه ترک کرد و «سخنرانی پادشاه» جوایز اصلی را به خانه برد. 

۳. حقه بازی آمریکایی (American Hustle) ۱۰ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: دیوید اوراسل
  • بازیگران: ایمی آدامز، کریستین بیل، جنیفر لارنس
  • تاریخ انتشار: ۲۰۱۳
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۲ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۲ از ۱۰

«حقه بازی آمریکایی» یک سال پس از موفقیت «دفترچه امیدبخش» دیوید اوراسل که جایزه اسکار بهترین بازیگر زن را برای جنیفر لارنس به همراه داشت منتشر شد. به نظر می‌رسید که این فیلم حتی می‌تواند موفق‌تر از فیلم قبلی اوراسل باشد. این اثر با محوریت جنایات ایروینگ روزنفلد با بازی کریستین بیل و سیدنی پروسر با بازی امی آدامز روایت می‌شود که برای امرار معاش کلاهبرداری می‌کنند اما به واسطه ریچی دیماسو با بازی بردلی کوپر، درگیر یک عملیات گزنده پیچیده علیه سیاستمداران فاسد می‌شوند.

فیلم ده نامزدی اسکار در زمینه‌ بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد (برای بیل)، بهترین بازیگر زن (برای آدامز)، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (برای کوپر)، بهترین بازیگر نقش مکمل زن (برای لارنس)، بهترین فیلمنامه اصلی، بهترین طراحی صحنه و لباس، بهترین تدوین و بهترین طراحی تولید به دست آورد و در واقع یکی از تنها ۱۵ فیلم تاریخ است که در هر چهار رشته بازیگری نامزد دریافت جایزه شد اما مراسم را با دست خالی ترک کرد. فیلم‌های «۱۲ سال بردگی» و «جاذبه» آثار مورد توجه آن سال بودند. 

۲. نقطه عطف (The Turning Point) ۱۱ نامزدی 

اسکار

  • کارگردان: هربرت راس
  • بازیگران: آن بنکرافت، میخائیل باریشنیکوف، شرلی مک‌لاین
  • تاریخ انتشار: ۱۹۷۷
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۶۳ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۶.۹ از ۱۰

«نقطه عطف» هربرت راس در سال ۱۹۷۷ حداقل از نظر تعداد نامزدی، بسیار مورد توجه رای دهندگان اسکار قرار گرفت. این درام رابطه دیدی راجرز با بازی شرلی مک‌لاین و اما جکلین با بازی آن بنکرافت را بررسی می‌کند. دیدی تصمیم می‌گیرد تا دیگر در زمینه باله فعالیت نکند و تشکیل خانواده دهد (در حالی که اما به این حرفه ادامه می‌دهد). در ادامه دختر دیدی، امیلیا (لزلی براون) به یک گروه رقص باله می‌پیوندد و در این جریان، دیدی درگیری ذهنی پیدا می‌کند.

فیلم نامزد بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (برای راس)، بهترین بازیگر زن (برای بنکرافت و مک‌لاین)، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (برای میخائیل باریشنیکوف)، بهترین بازیگر نقش مکمل زن (برای براون)، بهترین فیلم‌نامه، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهترین طراحی تولید و بهترین صداگذاری شد اما رقابت را به «آنی هال» و «جنگ ستارگان» واگذار کرد و تمام یازده جایزه را از دست داد. 

۱. به رنگ ارغوان (The Color Purple) – ۱۱ نامزدی

اسکار

  • کارگردان: استیون اسپیلبرگ
  • بازیگران: اپرا وینفری، هوپی گلدبرگ، دنی گلاور
  • تاریخ انتشار: ۱۹۸۵
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۸۱ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۸ از ۱۰

«به رنگ ارغوان» یکی از اساسی‌ترین آثار مرتبط با سیاهپوستان در تمام زمینه‌ها از جمله ادبیات، فیلم یا نمایش و تئاتر است و اقتباس استیون اسپیلبرگ در سال ۱۹۸۵ نیز مطمئنا این اثر را به بهترین شکل ممکن به تصویر کشید. این فیلم که داستان دختری سیاه‌پوست به نام سلی هریس (هوپی گلدبرگ) را روایت می‌کند، مشکلاتی را که زنان سیاهپوست در طول قرن بیستم با آن‌ها مواجه بودند (مانند خشونت خانگی، تجاوز جنسی، فقر، تعصب و موارد دیگر) نشان می‌دهد و به طور همزمان قدرت سیاهپوستان را به نمایش می‌گذارد.

این فیلم در زمینه بهترین فیلم، بهترین بازیگر زن (برای گلدبرگ)، بهترین بازیگر نقش مکمل زن (برای مارگارت اوری و اپرا وینفری)، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی صحنه و لباس، بهترین گریم، بهترین طراحی تولید، بهترین موسیقی متن، بهترین فیلم اصلی و بهترین آهنگ، نامزد اسکار شد. آکادمی به وضوح از این فیلم خوشش آمده بود اما این اثر با فیلم «خارج از آفریقا» ساخته سیدنی پولاک که در آن سال بیشتر جوایز را از آن خود کرد، قابل مقایسه نبود.

منبع: Screenrant

[ad_2]

Source link

۱۵ فیلم برتر آکیرا کوروساوا از بدترین تا بهترین (فیلم‌ساز زیر ذره‌بین)

[ad_1]

آکیرا کوروساوا سرشناس‌ترین کارگردان سینمای ژاپن در طول تاریخ سینما و یکی از معروف‌ترین هنرمندان این کشور در قرن بیستم میلادی است. او در طول سال‌ها گنجینه‌ای ارزشمند از خود به جا گذاشت و فیلم‌هایی روانه‌ی پرده‌ی سینما کرد که هم تماشاگران عادی، هم منتقدان و هم فیلم‌سازان سرشناسی مانند فرانسیس فورد کوپولا، جرج لوکاس، استیون اسپیلبرگ، برادرا کوئن و بسیاری دیگر در سرتاسر دنیا را شیفته‌ی خود ‌کرد. در این لیست به ۱۵ فیلم مهم این کارگردان بزرگ تاریخ سینما خواهیم پرداخت.

در ژانرشناسی، سینمای ژاپن به دو دسته کلی تقسیم می‌شود. «جیدای گِکی» و «جِندای گِکی». جیدای گکی به فیلم‌های تاریخی اطلاق می‌شود و جندای گکی به داستان‌های معاصر اختصاص دارد. فیلم‌های ژانر «چامبارا» یا شمشیرزنی زیر مجموعه‌ی اولی است. آکیرا کوروساوا در هر دو نوع سینما طبع آزمایی کرد و بر خلاف بسیاری که وی را بیشتر با فیلم‌های تاریخی در ذیل دسته‌ی جیدای گکی می شناسند، تصویری از ژاپن عصر مدرن، پس از اشغال آمریکا در پایان جنگ دوم جهانی ارائه کرد، که تا به امروز بدیلی ندارد.

آکیرا کوروساوا علاوه بر فیلم‌سازی، نقاشی هم می‌کرد و می‌توان تأثیر این هنر را در کارش به وضوح دید. علاقه‌ی او به ترکیب رنگ‌ها در فیلم‌های متأخرش کاملا هویدا است و گاهی اساسا به دلیل وجودی فیلم تبدیل می شود. کوروساوا رنگ‌ها را مانند یک نقاش بر پرده می‌پاشید و فضایی یکه خلق می‌کرد که فقط از سینماگری در اوج پختگی و کمال مانند او بر می‌آید. اما در فیلم‌های غیر رنگی هم می‌توان این علاقه و هم‌چنین وابستگی او به کمپوزوسیون‌های مختلف را دید؛ گاهی دوربین او در مقابلش میزانسی کاملا هندسی نقش می‌بندد که از قریحه‌ی یک نقاش خوش ذوق نشأت می‌گیرد.

آکیرا کوروساوا استاد اقتباس از آثار مطرح ادبی هم بود. در واقع او مثال نقض این ادعا است که نمی‌توان از آثار بزرگ ادبی یا نمایش‌نامه‌ها، فیلم سینمایی درخشانی بیرون کشید. فیلم‌هایی مانند سریر خون که برداشت آزادی از نمایش مکبث ویلیام شکسپیر است و فیلم آشوب که از شاه لیر همین هنرمند بزرگ انگلیسی به پرده‌ی سینما راه پیدا کرده، نتیجه‌ی نبوغ مردی است که جهان ادبیات و تئاتر را هم مانند سینما به خوبی می‌شناسد. می‌توان چنین ادعا کرد که او بهترین اقتباس از رمان سترگ فئودور داستایوسکی یعنی ابله را در فیلمی به همین نام هم ساخته است.

آکیرا کوروساوا توشیرو میفونه را در ۱۶ فیلم به کار گرفت تا یکی از بهترین همکاری‌های کارگردان/ بازیگر در تاریخ سینما به وجود آید. توشیرو میفونه برای او حکم جواهری را داشت که در قلب فیلم‌های او می‌درخشید. کوروساوا نقش‌های بسیاری را بر تن میفونه اندازه زد و این بازیگر بزرگ هم به خوبی از پس همه‌ی آن‌ها برآمد و طیف‌های متنوع شخصیت‌های فیلم‌های او را رنگ‌آمیزی کرد؛ از سرداری خون‌ریز گرفته تا پزشکی انسان دوست، از یک سامورایی پا برهنه گرفته تا رییس ثروتمند یک شرکت سود ده، از پلیسی بی عرضه تا راهزنی متجاوز.

البته بازیگران ژاپنی بزرگ دیگری هم در فیلم‌های کوروساوا حاضر شدند. همکاری کوروساوا با تاکاشی شیمورا هم به اندازه‌ی همکاری او با میفونه درخشان بود. توشیرو میفونه و تاکاشی شیمورا در فیلم‌های بسیاری در کنار هم برای این فیلم‌ساز بزرگ کار کردند که شاید بهترین آن‌ها هفت سامورایی باشد اما بهترین جلوه‌گری شیمورا در فیلمی از کوروساوا بدون شک به فیلم زیستن تعلق دارد که او فراز و فرودهای متنوعی از احساسات انسانی را در آن جا با استادی اجرا می‌کند.

در ادامه‌ی این لیست می‌توان به تاتسویا ناکادای اشاره کرد که بعد از دلخوری‌های به وجود آمده میان میفونه و کوروساوا، نقش قهرمان فیلم‌های کوروساوا را بازی می‌کرد. اگر توشیرو میفونه نماینده‌ی دوران اخلاق‌گرایی توأم با امیدواری سینمای کوروساوا بود، تاتسویا ناکادای زمانی قهرمان فیلم‌های این فیلم‌ساز شد که او پا به کهن‌سالی گذاشته بود و تقدیرگرایی و تلخی سرتا پای فیلم‌هایش را پوشانده بود. در واقع تاتسویا ناکادای نماد زندگی مردانی در سینمای کوروساوا بود که چیزی جز نیستی و مرگ نصیب آن‌ها نمی‌شد.

آکیرا کوروساوا زمانی در نامه‌ای به اینگمار برگمان، فیلم‌ساز شهیر سوئدی، آرزو کرده بود که هر دو از مرز هشتاد سالگی عبور کنند و آنگاه با بینش جدیدی که ناشی از پختگی و دنیادیدگی است، فیلم‌هایی تازه و متفاوت خلق کنند. خوشبختانه او به اندازه‌ی کافی عمر کرد و در پایان عمر فیلم‌هایی کاملا شخصی خلق کرد که از استادی او در اوج پختگی خبر می‌دهد؛ فیلم‌هایی مانند: مادادایو (madadayo)، راپسودی ماه اوت (rhapsody in agust) و رویاها (dreams).

برای درک عظمت آکیرا کوروساوا و میراثی که از خود به جا گذاشته به فیلم‌های همین فهرست و نمره‌های مختلف ذیل آن‌ها دقت کنید. این درست که رتبه‌بندی بر اساس این نمرات راه به جای درستی نمی‌برد و در بسیاری مواقع تماشاگران را گمراه می‌کند، اما وقتی فیلم‌سازی از کاربران سایت IMDb این همه تعریف و تمجید دیده و آثارش در سایت‌های ثبت کننده‌ی نظرات منتقدان هم میانگین بسیار بسیار بالایی دارد، فقط یک معنا می‌تواند با خود داشته باشد: اینکه این فیلم‌ساز چیزی برای عرضه داشته که دیگران از آن بی‌ بهره بوده‌اند؛ چیزی یکه و منحصر به فرد که فقط بزرگان تاریخ هنر هفتم را در جایگاهی هم تراز با او می‌نشاند.

۱۵. دژ پنهان (The Hidden Fortress)

فیلم دژ پنهان

  • بازیگران: توشیرو میفونه، میسا اوهارا و تاکاشی شیمورا
  • محصول: ۱۹۵۸، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۷٪

داستان فیلم شبیه به بسیاری از قصه‌های تاریخی و پریانی است؛ شاهزاده خانمی با لباسی مبدل که خطری بزرگ جان و تاج و تختش را تهدید می‌کند و ملازمانی در رکاب که یکی از آن‌ها مردی شجاع و جنگجو است و البته کسانی دیگر که هر جا لازم شد سبب خنده‌ی خواننده/ تماشاگر شوند و در واقع جای دلقک دربار شاهانه را پر کنند. مسیر و راهی هم که قرار است طی شود شبیه به بسیاری از داستان‌ها/ فیلم‌های مشابه است؛ خطرات پر شمار، جدال دائم میان خیانت و وفاداری، قربانیانی که تا آخرین قطره‌ی خون در دفاع از جان شاهزاده خانم تلاش می‌کنند و دشمنانی تا دندان مسلح که همه‌ی مسیر را در تعقیب فراریان زیر و رو می‌کنند. اگر فیلم دژ پنهان فقط همین بود، باز هم اثری تماشایی می‌شد اما نه فیلمی ماندگار که به کمال می‌رسد.

آکیرا کوروساوا تمام آنچه را که ژانر چامبارا و شمشیرزنی سینمای ژاپن در اختیار دارد می‌گیرد و اثری کاملا انسانی خلق می‌کند. فیلم نه با پهلوانی‌های شمشیرزن توانا یا سختی‌های شاهزاده‌ی فراری، بلکه با دو آدم بی سر و پا آغاز می‌شود که نه اصولی دارند و نه از خود چیزی برای عرضه کردن دارند. اما آکیرا کوروساوا چنان با آن‌ها همراه می‌شود و این آدمیان گیر کرده در دل یک جنگ فرساینده را می‌سازد، که مخاطب گام به گام با آن‌ها همراه می‌شود.

داستان تا مدتی آغاز نمی‌شود. هر چه که دو دهقان فیلم از سر می‌گذرانند مقدمه‌ای است برای نمایش زشتی جنگ و خونریزی؛ تنها در این حالت است که مخاطب ادامه‌ی سفر و خطری را که شخصیت‌های اصلی با آن‌ها روبه‌رو می شوند درک می‌کند؛ چرا که قبلا همه‌ی خشونت‌ها و سبوعیت‌ها را دیدیده است. این دو دهقان مانند دو مصیب‌زده مدام در زمان نامناسب در مکان نامناسب هستند و همین همراهی با آن‌ها باعث آشنایی مخاطب با فضای قصه می‌شود.

حال زمان معرفی شخصیت‌های اصلی یعنی ژنرال و شاهزاده است. کوروساوا با دقتی مینیاتوری آن‌ها را ترسیم می‌کند. جدیت سردار و وفاداری او غیر قابل انکار است اما او خوب می‌داند چگونه نقش بازی کند و راه فرار را بجوید. درست برعکس شاهزاده که خوی اشرافیش باعث می‌شود تا سریع شناسایی شود و در تله‌ی دشمن گرفتار شود.

با همین شخصیت‌پردازی‌ها و نحوه‌ی تعریف کردن داستان، فیلم‌ساز نه تنها راه خود را از فیلم‌های مشابه جدا می‌کند بلکه علیه آن فیلم‌های صرفا سرگرم کننده می‌شورد. در اینجا آدم‌های عادی مانند آن دو کشاورز فقط وسیله‌ی تفریح مخاطب یا پر کردن زمان داستان نیستند. اصل داستان حول کل کل‌های آن‌ها شکل می‌گیرد و در نبود ایشان قصه‌ای هم نوجود نخواهد داشت. از سوی دیگر عامل ایجاد دردسر یعنی شاهزاده، خودش چندان صلاحیت  ندارد و او است که جا به جا گروه را به خطر می‌اندازد. بماند طلا‌های ارث رسیده به او که علاوه بر مشکلات فیزیکی، سبب‌ساز به وجود آمدن طمع در دیگران هم می‌شود.

در واقع آکیرا کوروساوا تمام احساسات انسانی را حول دو مرد ولگرد خود به وجود آورده و فقط سلحشوری را برای سردار و اشرافیت را برای شاهزاده نگه داشته است. این تغییر رویه از فیلم دژ پنهان فیلمی انسانی ساخته که آن را با دیگر فیلم‌های مشابه متفاوت می‌سازد.

جرج لوکاس فیلم جنگ ستارگان (star wars) و روایت اولین فیلم این مجموعه (به لحاظ تقدم زمان ساخت) را با الهام از فیلم دژ پنهان آکیرا کوروساوا ساخته است. اگر به شخصیت پردازی و کل کل‌های r2d2  و c-3po، دو ربات حاضر در داستان توجه کنید، متوجه تشابه آن‌ها با دهقانان فیلم کوروساوا می‌شوید.

«ژاپن، قرن شانزدهم، جنگ‌های داخلی. دو دهقان بی‌نوا و طماع بعد از آنکه متوجه می‌شوند اهل نبرد نیستند و شرکت در یک جنگ آن‌ها را به مقام و ثروت نمی‌رساند، با مردی سخت‌گیر و مرموز روبه‌رو می‌شوند. این مرد که ژنرالی سرشناس است خود را در قامت یک ناشناس جا زده تا بتواند شاهزاده خانمی را از مرز رد کند و به تخت بنشاند. دشمن دربه‌در دنبال این شاهزاده خانم است، چرا که او آخرین بازمانده‌ی خاندان اشرافی خود است؛ پس نباید هویت وی لو برود و به همین منظور او خودش را به لالی می‌زند. این دو دهقان در ازای دریافت طلا به مرد قول می‌دهند تا به او کمک کنند اما نه از هویت همراهان با خبر هستند و نه می‌دانند قصد آن‌ها برای عبور از مرز چیست …»

۱۴. بدها خوب می‌خوابند (The Bad Sleep Well)

فیلم بدها خوب می‌خوابند

  • بازیگران: توشیرو میفونه، تاکاشی شیمورا و ماسایوکی موری
  • محصول: ۱۹۶۰، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۱۰۰٪

آکیرا کوروساوا غم خوار بدبختی‌ها و مصائب مردم کشورش بود. او زمانی که فیلمی تاریخی هم می‌ساخت، به مشکلات زمان حال می‌پرداخت و سعی در نقب زدن به اکنون کشورش بود اما به دلیل سر و شکل آن فیلم‌ها همه چیز در لفافه بود و مخاطب باید خودش تخیل می‌کرد تا از حرف فیلم‌ساز سر دربیاورد. ولی گاهی کوروساوا دوربینش را بر می‌داشت و گروهش را خبر می‌کرد تا به رساترین شکل ممکن روی نقطه‌ای که او را آزار می‌داد، دست بگذارد یک رسوایی را فاش کند. فیلم بدها خوب می‌خوابند مانند زیستن، از جمله فیلم‌های افشاگرایانه‌ی این فیلم‌ساز به حساب می‌آید.

فیلم روایتی مافیایی دارد. عده‌ای برای خود امپراطوری مخوفی راه انداخته‌اند و از این طریق آن پول خوبی به جیب می‌زنند و اگر کسی هم مزاحم ایشان شود، از هیچ جنایتی فرو گذار نیستند. آن‌ها در روایت کوروساوا زالوهایی هستند که خون مردم را می‌مکند و قانون هم توانایی برچیدن بساطشان را ندارد. پس باید قهرمانی پیدا شود تا در مقابل آن‌ها بایستد.

فیلم بدها خوب می‌خوابند از زاویه‌ی دید همین قهرمان یا در واقع ضد قهرمان روایت می‌شود. مردی که بیش از هر چیز به انتقام فکر می‌کند و همین هم او را کور کرده است تا مسیر مقابلش را نبیند. این مرد هم تفاوت چندانی با طرف مقابل خود ندارد، فقط هدف برای او مسأله است و اگر در این راه کسانی هم قربانی شوند، ایرادی ندارد. پس فیلم به تفسیرهای مختلفی راه می‌دهد.

از این منظر آکیرا کوروساوا فیلمش را با یک نگاه اخلاق‌گرایانه ساخته است. مضمون فیلم گرچه اجتماعی است اما او تلاش می کند تا مفهوم اخلاقی عدالت را به چالش بکشد و روش برقرار کردن آن را با علامت سؤال بزرگی روبه‌رو کند. به همین دلیل است که فیلم از یک بیانیه‌ی صریح اجتماعی/ سیاسی فراتر می‌رود و به لزوم برقراری قانون می‌رسد. پس می‌توان فیلم بدها خوب می‌خوابند را نتیجه‌ی نگاه یک روشنفکر واقع‌گرا نسبت به اتفاقات جاری در کشورش دید. ضمن اینکه فیلم در جاهایی خبری هم از دست‌هایی در پشت پرده می‌دهد که اگر چنین نبود، با فیلمی روبه‌رو بودیم که فقط یک مسأله‌ی منحصر به فرد را نمایش می‌داد، نه یک معضل اجتماعی یا حتی سیاسی که باعث عقب ماندن جامعه می‌شود.

سکانس ابتدایی فیلم یا همان سکانس عروسی، یکی از بهترین‌ها در کارنامه‌ی کوروساوا است و وقتی از کارنامه‌ی او صحبت می‌کنیم، پس یعنی یکی از بهترین‌ها در تاریخ سینما. این سکانس مفصل یک کلاس درس کامل برای فهم درست دکوپاژ و هم‌چنین چیدن میزانسن و قرار دادن جای دوربین است. تمام روابط فیلم را در همین سکانس می‌توان درک کرد و فهمید چه کسی در کجای ماجرا قرار دارد.

توشیرو میفونه همواره خوش درخشیده اما در فیلم بدها خوب می‌خوابند چیز درجه یک و جدیدی رو کرده است: بازی معرکه در نقش شخصیتی که دو رو دارد و باید میان این دو تناسبی برقرار کند. مخاطب باید هم او را درک کند و هم از وی دور بماند و رسیدن به این موضوع کار چندان ساده‌ای نیست. همین شکل بازی او و البته پرداخت دقیق آکیرا کوروساوا است که باعث می‌شود در پایان مخاطب نداند معنای فیلم اشاره به چه کسانی دارد. همان ضد قهرمان داستان است که خوب می‌خوابد یا دار و دسته‌ی جنایتکاران؟

«دختر مدیر عامل ساخت شهرک‌های مسکونی با منشی پدرش ازدواج می‌کند. خبرنگاران آماده‌ هستند تا از این ازدواج خبر تهیه کنند و در همین حین مشخص می‌شود که پنج سال پیش یکی از کارمندان شرکت به طرز مشکوکی مرده است. از طرفی این ازدواج از دید اهالی رسانه شبهه برانگیز است. در همان ایام پلیس تحقیقاتی را در خصوص دریافت رشوه توسط مقامات بلند پایه‌ی شرکت آغاز کرده و همین مورد برخی را حسابی نگران کرده است. این در حالی است که منشی مدیر روز به روز به رییس خود نزدیک‌تر می‌شود و از همسر خود دورتر؛ چرا که وی گاهی بدون آنکه کسی با خبر شود، غیبش می‌زند …»

۱۳. فرشته مست (Drunken Angel)

فیلم فرشته مست

  • بازیگران: توشیرو میفونه، تاکاشی شیمورا
  • محصول: ۱۹۴۸، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۷ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۳٪

آکیرا کوروساوا حین ساختن فیلم فرشته مست، از فیلم‌های قبلی خود راضی نبود؛ چرا که در زمان ساختن آن‌ها زیادی تحت کنترل بود و ضمنا هنوز هم فیلم‌ساز شناخته شده‌ای نبود که همه کس به توانایی‌های او اعتماد داشته باشند؛ به همین دلیل بسیاری فیلم فرشته مست را اولین ساخته‌ی جدی وی می‌دانند. اما بالاخره در زمان آزادی‌های پس از جنگ جهانی دوم نوبت او هم شد تا فیلم خودش را بسازد. فیلم فرشته مست از این بابت فیلم غریبی است؛ چرا که از یک سو کوروساوا از همین آزادی‌های تا آن زمان بی سابقه بهره‌مند است و هم سوی دیگر کشورش در باتلاق پس از جنگ و آغاز یک عصر تازه و البته حضور نظامی ارتش آمریکا می‌سوزد.

آکیرا کوروساوا از همین آزادی به وجود آمده استفاده کرد تا تناقضات مردمانی را که سعی می‌کردند به شکلی جدید زندگی کنند فراچنگ آورد و در قالب یک داستان طرح بریزد. از این منظر فیلم آینه‌ی تمام نمای یک دوران است که بی‌ پرده سبوعیت جاری در جامعه را به نمایش می‌گذارد. تصویر ابتدایی و انتهایی فیلم نمادی از همین پلشتی‌های جا خوش کرده در اطراف این مردم است: گندابی متعفن که به نظر می‌رسد حاصل یک بمباران زمان جنگ باشد و کسی هم برای از بین بردن آن تلاشی نمی‌کند. (این تلاش برای از بین بردن گنداب بعدا دست مایه‌ی فیلم زیستن می‌شود.)

تمام فیلم می‌آید و می‌رود و اتفاقات داستان هم حول همین گنداب شکل می‌گیرد و شخصیت‌ها با هم بحث می‌کنند و زندگی‌‌های مختلفی دست خوش تغییر می‌شود اما این فضای گندیده سر جای خود باقی می‌ماند. آکیرا کوروساوا از این منظر فیلمی بدبینانه ساخته که در آن بهبودی وضع را در آینده‌ای نزدیک نمی‌بیند.

شخصیت پزشک و بیمار در مواقع دیگری در فیلم‌های آکیرا کوروساوا ظاهر می‌شوند. گویی این فیلم متعلق به دوران اولیه‌ی کار کوروساوا بعدا در جاهای دیگری از کارنامه‌ی او تکثیر شده است. بعدها خود توشیرو میفونه در فیلم ریش قرمز نقش دکتری فداکار را بازی کرد که تلاش می‌کند به جامعه خدمت کند، درست مانند پزشک این فیلم. بیمار هم در فیلم زیستن حضور دارد و جالب اینکه هر دو شخصیت بیمار در این دو فیلم بعد از بیماری، دنبال راهی تازه می‌گردند، گرچه خیلی دیر است اما ضعف جسمانی آن‌ها را متحول می‌کند و نکته‌ی جذاب دیگر اینکه بیمار آن فیلم تاکاشی شیمورا، یعنی بازیگر پزشک این فیلم است.

آکیرا کوروساوا در خلق شخصیت‌های خاکستری، فیلم‌سازی چیره دست بود. آدم‌های فیلم‌های او کمتر سفید سفید یا سیاه سیاه هستند؛ مگر در موارد اندکی. به همین دلیل چه پزشک و چه خلافکار باعث همراهی مخاطب و ایجاد حس همدلی می‌شوند. باید هم اینگونه باشد؛ چرا که معضل اصلی که قربانی می‌گیرد جایی آن بیرون در میانه‌ی اجتماع، جایی اطراف همان گنداب جا خوش کرده و همه‌ی این خلافکارها و پزشک‌ها قربانیان آن جهنم بیرون هستند.

فرشته‌ مست فارغ از زیبایی‌های سینمایی، یک ارزش تاریخ سینمایی هم دارد؛ این اولین فیلمی بود که آکیرا کوروساوا از توشیرو میفونه استفاده کرد و همین همکاری باعث یکی از پر ثمرترین همکاری‌های کارگردان/ بازیگر در تاریخ سینما شد. توشیرو میفونه در نقش خلافکار ظاهر شده و تاکاشی شیمورای بزرگ نقش پزشک را بازی می‌کند. داستان فیلم به گونه‌ای است که اگر پای یکی از این دو نفر بلغزد، نتیجه‌ی نهایی فاجعه خواهد بود اما خوشبختانه هر دو کار خود را به خوبی انجام داده‌اند. از این فیلم به عنوان اولین اثر بزرگ آکیرا کوروساوا یاد می‌کنند؛ هر چند که در زمان اشغال آمریکا ساخته شد.

«اراذل و اوباش بعد از زمان جنگ دوم جهانی در محله‌ای جولان می‌دهند و همه را می‌ترسانند. آن‌ها از طریق کار خلاف امورات خود را می‌گذرانند. روزی یکی از آن‌ها در حالی که گلوله خورده به نزد پزشکی می‌رود تا درمانش کند. پزشک متوجه می‌شود که این مرد جوان به بیماری سل هم مبتلا است. پزشک از او می‌خواهد تا اجازه دهد به این بیماری هم رسیدگی کند. از این به بعد رابطه‌ای منحصر به فرد میان این دو ایجاد می‌شود …»

۱۲. سگ ولگرد (Stray Dog)

فیلم سگ ولگرد

  • بازیگران: توشیرو میفونه، تاکاشی شیمورا
  • محصول: ۱۹۴۹، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۹ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۵٪

آکیرا کوروساوا بعد از ساختن فیلم‌هایی مانند یک یکشنبه‌ی شگفت‌انگیز (one wonderful Sunday) و فرشته‌ مست و پرداختن به دوران ژاپن معاصر از زاویه‌‌ی دید مردمان عادی و خلافکاران، سری به آن سوی داستان زد و فیلمی ساخت که ژاپن بعد از جنگ را از نگاه مأموران اجرای قانون به تصویر می‌کشید. مأمورانی که درست با موقعیت تازه‌ی خود و جامعه‌ی جدید آشنا نبودند و باید گام به گام پیش می‌رفتند تا از آنچه که بر کشور و اطرافشان می‌گذرد، مطلع شوند. همین طرح داستانی فرصتی فراهم می‌کند تا این کارگردان به زیر پوست اجتماع برود و تصویری عریان از شهر ارائه دهد.

چقدر ساده می‌توان فیلمی را شروع کرد و بعد کاری کرد که مخاطب نتواند تا پایان از تماشای آن دل بکند. پلان اول بسیار ساده است: مردی به سادگی می‌گوید «من اسلحه‌ام را گم کردم» به نظر نمی‌رسد که چنین جمله‌ای ختم به یکی از زیباترین آثار جنایی تاریخ سینما شود اما کارگردان فیلم آکیرا کوروساوا است؛ او از هر چیزی می‌تواند شاهکار بیافریند.

آکیرا کوروساوا کاری می‌کرد که هر کنش بسیار پیچیده‌ای به نظر ساده برسد؛ سادگی در اوج پیچیدگی کاری است که فقط اساتید سینما از پس آن برمی‌آیند. چنین گزاره‌ای به فیلمی اشاره دارد که در نگاه اول از فرمی بسیار ساده با روایتی بسیار ساده برخوردار است اما اگر به درون آن خوب دقت کنیم و به واکاوی آن بنشینیم، متوجه خواهیم شد که با اثری به غایت پیچیده روبه‌رو هستیم که هنر فیلم‌ساز آن را چنین ساده جلوه می‌دهد. کوروساوا استاد مسلم ساختن هر گونه فیلم بود. او هم فیلم‌هایی جمع و جور در کارنامه دارد و هم فیلم‌هایی که به طرزی صحیح از تولیدات عظیم استفاده می‌کنند و از شخصیت‌هایی متعدد بهره می‌برند.

در مورد فیلم سگ ولگرد، آکیرا کوروساوا به خوبی داستان خود را به زندگی مردمان کشورش و جامعه‌ای که هنوز در حال التیام زخم‌های ناشی از جنگ دوم جهانی است پیوند می‌زند و بستری فراهم می‌کند تا به جامعه‌ی هویت باخته‌ی کشورش بپردازد. جامعه‌ای که تا پیش از جنگ دوم جهانی سنتی بوده و در دل تاریخ خود زندگی می‌کرده و از تأثیر فرهنگ غربی گریزان، اما با پایان جنگ این هویت ‌باختگی با قبول آهسته‌ی فرهنگ غربی در هم آمیخته است؛ در واقع ناگهان مردمان این کشور از ریشه‌های تاریخی خود گسسته‌اند و این موضوع طبیعتا آثار سویی با خود به همراه خواهد داشت. اصلا همین که شخصیت اصلی این فیلم یک پلیس دست و پا چلفتی است که سعی دارد تحت تأثیر متد غربی، به کار پلیسی مشغول شود، آن هم درست چهار سال پس از جنگ دوم جهانی و زمانی که هنوز کشور ژاپن تحت نفوذ مستقیم ارتش آمریکا است، نشان از عدم آشنایی مردم این کشور با راه و رسم جدید زندگی دارد.

حال این داستان سبب می شود تا این شخصیت در دل شهر گشتی بزند و از تاریک‌ترین قسمت‌های آن سر در بیاورد. توشیرو میفونه‌ی جوان در چنین قابی در جلد شخصیتی فرو می‌رود که به دنیای زیرزمینی شهر توکیو نفوذ می‌کند و زشتی‌های آن را برملا می‌کند. او جامعه‌ای کثیف می‌بیند که روابطی بیمار دارد و همین باعث می‌شود تا زندگی مردمان آن به سمت خشونت حرکت کند و جرم و جنایت به امری روزمره تبدیل شود. پس کنار زدن این نقاب از چهره‌ی شهری که با اشغال آمریکایی‌ها قرار بوده به یک بهشت آرمانی برای مردمانش تبدیل شود، دیگر دستاورد فیلم سگ ولگرد اثر آکیرا کوروساوا است.

کوروساوا مانند فرانسوآ تروفو در فرانسه با سینمای جنایی کاری خارق‌العاده می‌کند. آن‌ها ژانر جنایی آمریکایی را که هوارد هاکس و رائول والش استادان مسلم آن هستند را می‌گیرند و با آن کاری می‌کنند که این سینما هم تر و تازه شود و هم به جایگاهی رفیع‌تر برسد و مخاطب هم احساس کند با فیلم‌هایی روبه‌رو است که تا پیش از این ندیده؛ چرا که این فیلم‌سازان آن سینما را به درجه‌ای بالاتر از لحاظ هنری سوق داده‌اند.

«موراکامی پلیسی بی‌ تجربه و کم حواس در نیروی پلیس شهر توکیو است. او زمانی که در یک اتوبوس شلوغ حضور دارد متوجه می‌شود که اسلحه‌ی خود را گم کرده است اما می‌ترسد که این موضوع را به مقامات گزارش دهد؛ چرا که شغلش را از دست خواهد داد. اما پیدا کردن یک اسلحه در یکی از بزرگترین شهرهای دنیا اصلا کار ساده‌ای نیست …»

۱۱. یوجیمبو (Yojimbo)

فیلم یوجیمبو

  • بازیگران: توشیرو میفونه، تاتسویا ناکادای و ایسوزو یامادا
  • محصول: ۱۹۶۱، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۲ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۵٪

آکیرا کوروساوا همواره در فکر ساختن فیلمی هیجان‌انگیز بود که در آن دو گروه بد و خلافکار با هم درگیر هستند. گروه‌هایی که نمی‌توان تفاوتی میان آن‌ها گذاشت و هر دو از ابتدایی‌ترین اصول انسانی عدول می‌کنند؛ گروهی این سمت و گروهی سمت دیگر. او همین ایده را گرفت و قهرمانی میان آن‌ها قرار داد تا فیلم یوجیمبو ساخته شود.

حضور سه غول بازیگری سینمای ژاپن در این فیلم از جذابیت‌های دیگر آن است. یکی تاکاشی شیمورای جاسنگین که از پس هر نقشی، چه یک آدم دست و پا چلفتی و چه یک سامورایی همه‌فن حریف برمی‌آید، دیگری قهرمان لوطی مسلک و عیّار که همان توشیرو میفونه است و دیگری تاتسویا ناکادای که بازیگر شخصیت‌هایی بود که نماد روان رنجور و سمت تاریک زندگی سامورایی‌ها بودند.

تصویر کوروساوا از ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز زندگی مبتنی بر مصرف‌گرایی در این کشور، سیاه و تاریک است. تصویری که به روشنی می‌توان آن را در این فیلم سراغ گرفت. قهرمانی نیاز است تا طرفین راست و چپ را به سمت انسانیت بکشاند و قدرت را به مردم بازگرداند. این شهر و شکل انتزاعی‌اش که آن را بی مکان و زمان می‌کند، باعث می‌شود تا کوروساوا بیش از فیلم‌های نقادانه‌ی دیگرش به همه کس و همه چیز حمله کند، چرا که می‌توان آن را به هر جایی و هر زمانی وصل و تفسیر کرد.

گرچه تیغ تند اعتراض و نقد کوروساوا متوجه‌ شیوه‌ی زندگی همین مردمان هم هست؛ ترسوها و نظاره‌گرانی صرف که شجاعتی ندارند و چشم انتظار قهرمان نشسته‌اند؛ قهرمانی از ناکجاآباد که مانند قهرمان سینمای وسترن، برای خودش چیزی نمی‌خواهد و صلح را به ارمغان می‌آورد. از این منظر با فیلمی اخلاق‌گرایانه روبه‌رو هستیم که حرص و آز انسانی در مرکزش قرار دارد و فیلم‌ساز سعی می‌کند عواقب این غرق شدن در طمع را نشان دهد که همان دور شدن از تمدن و غرق شدن در بعد شر آدمی است.

یوجیمبو رندنامه‌ای ست که یک توشیرو میفونه‌ی جذاب در مرکز خود دارد و دو دسته‌ی دیوانه در طرفینش. او برای یک شهر آشوب‌زده مانند طوفانی عمل می‌کند که از جا می‌کند و می‌برد تا بازماندگان نفسی تازه کنند و زندگی جدیدی را از سر بگیرند.

رونین آس و پاسی به شهری بی‌ قانون و بخت ‌برگشته وارد می‌شود که اهالی آن در یک نبرد ناتمام و فرسایشی میان دیوانگان در حال نابودی هستند. او برای درآوردن چند سکه پول مدام جای خود را میان طرفین عوض می‌کند تا در عین حال درسی هم به اهالی بدهد. چرا که پول هیچ ارزشی برایش ندارد اما می‌داند تمام وجود مردمان آن شهر به تعداد سکه‌های جیبشان وابسته است.

مدتی در خدمت این ارباب است و مدتی در خدمت ارباب آن‌ سوی شهر. اما با شکل‌گیری پیشامدی که بوی خیانت می‌دهد همه چیز برایش جنبه‌ی شخصی پیدا می‌کند تا انتقام خود را بستاند. این بازی یک نفره با اضافه شدن طعم دل ‌نشین طنزی جذاب قوت می‌گیرد تا کمی تلخی اثر نهایی را کاهش دهد. قهرمان یکه و تنها همه را سر جای خود می‌نشاند تا در پایان نظمی نوین به وجود آورد.

قاب‌بندی، بازی‌ها، دکور و میزانسن فیلم یوجیمبو، شهرهای وسترن را در آن‌سوی اقیانوس آرام به یاد می‌آورد و منش قلندر داستان، قهرمان‌های آرمان‌خواه آن سینما را به ذهن متبادر می‌کند؛ ششلول بندهایی که با نجات شهر یا زنی از خطر در افق گم می‌شوند تا ماجرایی تازه آغاز کنند. انگار آدم زمان صلح و خوشی نیستند و فقط آمده‌اند تا شادی برقرار کنند.

یوجیمبو وسترن تمام عیاری است که داستانش در آستانه‌ی پیوستن ژاپن به تمدن جهانی می‌گذرد و به همین دلیل تشابه بسیاری به سرگذشت همتایانش در قاره‌ای دیگر دارد. پس عجیب نیست که سرجیو لئونه داستان او را برای ساخت اولین وسترن اسپاگتی‌اش با قرار دادن کلینت ایستوود به جای توشیرو میفونه، انتخاب ‌کند؛ فیلمی که نام به خاطر یک مشت دلار (a fistful of dollars) بر آن نهادند. پس یوجیمبو فیلم دیگری بود که نام آکیرا کوروساوا را در سطحی بین‌الملی مطرح کرد و تهیه کنندگان غربی را پس از فیلم هفت سامورایی به در منزل او کشاند.

«رونینی در جاده سرگردان است. او سر راهش به شهری عجیب و غریب می‌رسد که وسط ناکجاآباد رها شده است. مردمان شهر زندگی عجیبی دارند. کلانتر ترسوی شهر هیچ تلاشی برای مبارزه با خلافکارها نمی‌کند؛ این در حالی است که شهر مدام بین دو دسته‌ی خلافکار شهر دست به دست می‌شود. رونین تصمیم می‌گیرد بازی موش و گربه‌ای با آن‌ها راه بیاندازد و عدالت را به شیوه‌ی خودش برقرار سازد …»

۱۰. بهشت و دوزخ (High and Low)

فیلم بهشت و دوزخ

  • بازیگران: توشیرو میفونه، تاتسویا ناکادای
  • محصول: ۱۹۶۳، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۴ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۵٪

یک تریلر نیهیلیستی که در پایان مخاطب را رها نمی‌کند و تأثیرات اتفاقات داستان و وحشت آنچه که بر پرده دیده، تا مدت‌ها با او می‌ماند. فیلم بهشت و دوزخ دقیقا در ادامه‌ی راه فیلم‌هایی مانند بدها خوب می‌خوابند یا سگ ولگرد ساخته شده و در باب تعفن ریشه دوانده در جامعه‌ای است که تا خرخره زیر فساد کمر خم کرده و ارکان تشکیل دهنده‌ی آن چندان توانایی مبارزه با آن را ندارند.

البته آکیرا کوروساوا این بار از منظر دیگری به این فساد نگاه می‌کند. اگر در فیلم زیستن تلاش یک تنه‌ی مردی ساده و معمولی همه چیز را عوض می‌کند و بقیه‌ی سهل انگاران را به پشیمانی وادار می‌کند، یا در سگ ولگرد پزشکی دلسوز سعی در نجات یک نفر دارد، در فیلم بهشت و دوزخ همه چیز به یک داستان جنایی گره می‌خورد و خبری هم از قهرمانی نیست تا یاری رسان باشد. پس می‌توان تمام این داستان‌ها را یک فیلم در نظر گرفت که با لحن‌های متفاوتی ساخته شده است با این فصل مشترک که در آن‌ها همه قربانی هستند. علاوه بر آن تمام این فیلم‌ها نشان می‌دهد که کوروساوا چه توانایی بالایی در خلق درام‌های شهری دارد.

فیلم از مکانی شروع می‌شود که مسلط بر همه چیز در شهر قرار گرفته است. مردی در آنجا زندگی می‌کند و خیال می‌کند از گزند محیط پایین پایش در امان است. مخاطب هم مانند او از آنچه که در آنجا جریان دارد بی‌خبر است اما اتفاقی سبب می‌شود تا فیلم‌ساز ما را همراه با او تا آن اعماق وحشتناک پایین ببرد تا نظاره کنیم چه چیزی در زیر پوست شهر جریان دارد و مردمان عادی بر خلاف شخصیت اصلی داستان چگونه زندگی می‌کند. آکیرا کوروساوا با این کار دوباره داستانش را از یک موقعیت منحصر به فرد فراتر می‌برد و آن را قابل تأویل می‌سازد. در این مسیر چشمان ما مانند شخصیت کاخ نشین فیلم به همه جا می‌افتد؛ به خرابه‌ها، به فاحشه خانه‌ها، به کوچه‌ای که معتادان به مواد مخدر در آن زندگی می‌کنند و به خانه‌ای در منطقه‌ای به ظاهر خوش و آب و هوا که در آن جنازه‌ی معتادانی چند روزی مانده و گندیده است. در واقع فیلم بهشت دوزخ در بهشت آغاز می‌شود و گام به گام به سمت دوزخ کشیده می‌شود.

انسان جنایتکار این فیلم در واقع اخلاقیات آن جامعه که در آن عده‌ای در بالای شهر و مسلط بر دیگران زندگی می‌کنند و بقیه زیر پای آن‌ها در زاغه‌ها و خرابه‌ها به زندگی در کثافت عادت کرده‌اند را به چالش می‌کشد. این جانی با اصول خود زندگی می‌کند که مبتنی بر خرد جمعی و عقده‌های تلنبار شده در جماعتی است که جز تحقیر چیزی نصیب آن‌ها نشده است. به همین دلیل در زمان‌هایی که پلیس یا قهرمان داستان  و دیگر شخصیت‌ها به آن‌ها نزدیک می‌شوند از هیچ جنایتی روی گردان نیستند. بازی موش و گربه‌ی پلیس با این ضد قهرمان‌ در نیمه‌ی دوم فیلم زمانی شکست می‌خورد که کارآگاه داستان وهمچنین جامعه‌ی غرق شده در ظواهر زندگی مدرن پس از جنگ دوم جهانی، از تصور درنده‌ خویی این جانی عاجز است و نمی‌تواند باور کند که چنین فردی وجود دارد.

برادران کوئن از طرفداران جدی فیلم بهشت و دوزخ آکیرا کوروساوا هستند و به عنوان مثال در فیلم جایی برای پیرمردها نیست (no country for old men) ادای دین واضحی به این داستان کرده‌اند. کوروساوا با ساختن این فیلم نشان داد که می‌تواند یک ماجرای پلیسی را به نحوی تعریف کند، که مخاطب تا انتها نفس خود را در سینه حبس کند.

سکانس پایانی فیلم شاید درخشان‌ترین قسمت آن باشد؛ جایی که دو مرد با دو دیدگاه متفاوت، گویی از دو ژاپن متفاوت با هم رو در رو قرار می‌گیرند و بر خلاف آثار کلاسیک آن زمان، انگیزه‌ها رو می‌شود؛ پس شاید بتوان فیلم بهشت و دوزخ را به لحاظ شخصیت پردازی به خصوص در سمت شر ماجرا، پیشروتر از سینما و داستان گویی کلاسیک دانست.

«فرد ثروتمندی که سهامدار یک کارخانه‌ی تولید کفش است، در حین برگزاری یک جلسه تلفن مشکوکی دریافت می‌کند. تماس گیرنده ادعا می‌کند که پسر او را دزدیده است و در عوض آزادی او ۳۰ میلیون ین می‌خواهد. او این پیشنهاد را می‌پذیرد اما متوجه می‌شود که آدم ربا به اشتباه پسر راننده‌اش را دزدیده است؛ حال سؤالی اخلاقی مطرح می‌شود: آیا این مرد باز هم حاضر است پول را بپردازد یا نه؟»

۹. سریر خون (Throne of Blood)

فیلم سریر خون

  • بازیگران: توشیرو میفونه، تاکاشی شیمورا، و ایسوزو یامادا
  • محصول: ۱۹۵۷، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۵٪

آکیرا کوروساوا سریر خون را با الهام از نمایش‌نامه‌ی مکبث ویلیام شکسپیر ساخت و بعد از آنکه آن را بومی کرد و از فیلتر ذهنی خود عبور داد، توشیرو میفونه را در نقش مکبث نشاند و روایت فساد و سبوعیت یک خاندان اصیل را با استادی تمام به تصویر کشید. شاید هیچ فیلم‌سازی در تاریخ سینما، حتی اساتید آمریکایی هم مانند آکیرا کوروساوا نتوانند از پس سکانس‌ نبرد‌های تاریخی و درگیری با شمشیر برآیند و این دیگر نقطه قوت این فیلم‌ساز ژاپنی در طول حیات خود بود و البته که سریر خون هم از آن بی‌بهره نیست.

اگر کوروسوا گاهی از آثار دیگران اقتباس آزاد می‌سازد، این بار به داستان نمایش ‌نامه‌ی شکسپیر وفادار مانده است. اینکه او چگونه توانسته چنین داستانی را بومی کند و در عین حال به وقایع موجود در منبع اصلی وفادار بماند، از نبوغ یک انسان نابغه سرچشمه می‌گیرد که در داستان شکسپیر چیزهایی می‌دید که به درد دوره‌ای از تاریخ ژاپن می‌خورد. آکیرا کوروساوا به خوبی درک می‌کند که شاهکاری مانند مکبث بی زمان و بی مکان است و در هر دوره‌ای معنای خودش را دارد، اما برای فرچنگ آوردن اصالت داستان و تطبیق آن با تاریخ مردم کشورش، به چیزی بیش از این درک نیاز است. او در آن خطوط نوشته شده بر روی کاغذ زندگی سرداری ژاپنی را دیده بود که با دست خودش و اغوای همسرش به سمت جهنم رفته است.

نگاه آکیرا کوروساوا به گذشته، نگاهی انسان توریستی نیست که گویی ماشین زمان را به چنگ آورده و به سیاحت و گشت و گذار در بین بناها و مردمان آن دوران مشغول است. او هیچ تحفه‌ی شیرینی ندارد که با ساختن این فیلم‌ها در دهان مخاطب قرار دهد و تماشاگر هم چون چند ساعتی سرگرم شده قدردان باشد. او دوست دارد درست به قلب واقعه بزند و انسان بسازد. بعد از ساختن آن‌ها داستانی حول آن‌ها بچیند که چونان یک واقعه‌ی بزرگ تاریخی ارزش تعریف کردن داشته باشد. حال که این کارها را انجام داد، با نمایش خوشی‌ها و البته سختی‌ها، به کنکاش در احوالات این آدم‌ها بنشیند. تنها از این طریق است که مانند هر روشنفکر دیگری می‌تواند تاریخ را آینه‌ی امروز کند.

در فیلم سریر خون با شخصیتی روبه رو هستیم که مایل نیست تقدیر خود را بپذیرد و دوست دارد از آن فرار کند. او دوست دارد قدرتمند شود و البته لیاقت آن را هم دارد. این میل درونی از طریق حضور جادوگری تقویت می‌شود و این سردار نظامی به ندای میل خود گوش می‌دهد. از این پس او دچار شکی می‌شود که مجنونش می‌کند و از پا در می‌آورد. اما زنی آن میانه‌ها هست تا مانند شیطانی مرد را از شک دربیاورد و به دنبال آینده‌ای شوم بفرستد.

بسیاری از آثار اقتباسی از نمایش‌ نامه‌ی مکبث نتوانسته‌اند شخصیت زن فیلم یا همان لیدی مکبث را به درستی از کار دربیاورند. لیدی مکبث فقط زنی شیطان صفت نیست که مرد خود را اغوا می‌کند. او پر است از میل به کسب قدرت و البته نوعی نبوغ که فقط در دیوانه‌ها یافت می‌شود؛ انسان‌هایی نابغه که به دلیل گیر کردن در چارچوب‌های جامعه و بسته بودن دست و پایشان، به نحوی علیه نظم موجود شورش می‌کنند. آکیرا کوروساوا این موضوع را به درستی درک کرده بود و می‌دانست که اگر پرداخت این زن درست از کار درنیاید، از فیلمش مانند بسیاری فیلم‌های اقتباسی شکست خورده یاد می‌شود.

به خاطر همین دلایل، سریر خون علاوه بر جلب نظر منتقدان سینمایی، از سوی منتقدان ادبی هم ستایش شد. بسیاری از آن‌‌ها این فیلم کوروساوا را بهترین اقتباس سینمایی از روی نمایش‌نامه‌ی مکبث شکسپیر می‌دانند. کوروساوا به خوبی درک کرده بود که در داستان شکسپیر، جنایت اول به جنایت دوم و دومی به بعدی تا بی نهایت منتهی می‌شود و توقف این چرخه خارج از توان شخصیت‌ها است.

«ژاپن فئودال. سردار واشیزو به همراه دوستش سردار میکی در جنگل گم می‌شوند. سردار واشیزو در جنگل با روحی روبه‌رو می‌شود که آینده‌ی او را پیشگویی می‌کند. روح جنگل ادعا می‌کند که واشیزو به زودی پادشاه می‌شود اما این فرزندان میکی هستند که جای او را خواهند گرفت. پیشگویی درست از کار در می‌آید و بعد از مدتی سردار واشیزو پادشاه می‌شود اما او از به حقیقت پیوستن ادامه‌ی پیشگویی می‌ترسد. پس …»

۸. سانجورو (Sanjuro)

فیلم سانجورو

  • بازیگران: توشیرو میفونه، تاتسویا ناکادای و تاکاشی شیمورا
  • محصول: ۱۹۶۲، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۱۰۰٪

آکیرا کوروساوا فیلم سانجورو را از کتابی به قلم شوگورو یاماموتو اقتباس کرده بود، اما وقتی که فیلم یوجیمبو درست یک سال قبل از این فیلم به موفقیت رسید، تغییراتی در متن اقتباس شده اجرا کرد و در واقع سانجورو را به دنباله‌ی مستقلی از زندگی همان شخصیت بدون نام فیلم قبلی خود تبدیل کرد.

سانجورو را غایت عرضه‌ی اندام یک سامورایی در سینما باید دانست. چرا که هر چه یک سامورایی را به کمال نزدیک می‌کند و به زندگی وی معنا می‌بخشد در وجود شخصیت اصلی فیلم سانجورو جمع شده است. علاوه بر آن آکیرا کوروساوا موفق شده تا جلوه‌ای نمایشی به این کمال ببخشد و حتی آن خصوصیات را پا به پای کاریزمای ذاتی شخصیت بالا ببرد.

سانجورو به معنای سی سالگی است و نام دیگری که شخصیت به دروغ به خود ربط می‌دهد یعنی تسوباکی هم به معنای گل کاملیا است و به درختی در فیلم اطلاق می‌شود که گل‌های آن گره اصلی فیلم را باز می‌کند. فیلم ادامه‌ی فیلم یوجیمبو است و داستان دیگری است از دلاوری رند بدون نام آن فیلم. اما تفاوتی اساسی با آن فیلم در اینجا وجود دارد. شخصیت اصلی آشکارا پخته‌تر شده و چندان قصد بازی ندارد، او دوست دارد شر را از وجود این شهر پاک کند و هر چه سریع‌تر راهش را بکشد و برود؛ در این جا شخصیت اصلی مانند فیلم یوجیمبو خواستار پاداش یا پول نیست اما حوصله‌ی ماندن هم ندارد.

۹ جوان کودن که کله‌ای پر از باد دارند، دور هم جمع شده‌اند تا بساط یک فساد بزرگ را در شهر خود جمع کنند. قهرمان فیلم به طور اتفاقی صدای آن‌ها را می‌شنود و خود را در یک دوراهی می‌بیند: یا باید موضوع را رها کند و از دردسر دور بماند یا باید مانند یوجیمبو بازی موش و گربه‌ی خود را با فاسدان شهر آغاز کند.

تفاوت دیگر فیلم سانجورو با فیلم یوجیمبو در شکل نمایش واقع‌گرایانه‌ی شهر است. شهر این فیلم شبیه به برزخی نیست که بتواند به هر پادآرمان‌شهری تعبیر شود. قهرمان فیلم هم آن قهرمان کله خراب تیپا خورده نیست. در اوج تنگدستی وقاری دارد و حاضر به سر خم کردن در برابر کسی نیست. او آگاهانه زندگی به شکل یک رونین را انتخاب کرده و حتی برای لحظه‌ای به خدمت اربابی در نمی‌آید.

هوش فراوان و قدرت شمشیرزنی به کارش می‌آید و بازی را آغاز می‌کند. اما تفاوت این سامورایی با همه‌ی سامورایی‌های تاریخ سینما در تلفیق نبوغ‌آمیز هوش و ذکاوتش با رواقی‌گری و رهایی او ست. گرچه اهالی او را مانند خدایی می‌پرستند و گوش به فرمانش هستند اما یک لحظه هم از این قدرت سواستفاده نمی‌کند. کمک او به دیگران بر خلاف فیلم‌های قبلی کوروساوا نه به خاطر آرمانی بزرگ و نه به خاطر خودش است؛ برای او حتی آرمان و ایده‌آل گرایی هم چندان مهم نیست. در سرتاسر فیلم نه تغییر می‌کند و نه چیزی پاهایش را سست می‌کند.

هیچ گره‌ای نیست که به دست توانای او باز نشود و هر جا که لازم است شمشیر می‌کشد و آن‌چنان متواضع هست تا برای نجات جان پیرزنی بدنش را ستون کند و او را از دیواری عبور دهد. خطری نیست که آشفته‌اش کند و چیزی نیست که او را وابسته‌ی زندگی دنیوی کند. فقط خودش را می‌شناسد و شمشیرش. شمشیری که فقط برای کمک به سمت خیر از غلاف بیرون می‌آید. او حتی کینه از دشمن خود به دل نمی‌گیرد.

محو شدن پایانی او در افق اجتناب ناپذیر است، چرا که با حضورش در هر شهری حضور دیگران را حقیر جلوه می‌دهد. ضمن اینکه سکانس نبرد و دوئل پایانی توشیرو میفونه و تاتسویا ناکادای امروزه به عنوان یکی از نبردهای نمادین سینمای سامورایی شناخته می‌شود.

«تعدادی جوان شبانه در محلی قرار گذاشته‌اند تا درباره‌ی فساد جاری در شهر و اقدامات لازم برای ریشه‌کن کردن آن بحث کنند. حرف‌های آن‌ها آشکارا نشان از عدم پختگی ایشان دارد. رونینی که در همان حوالی خوابیده، صدای این مردان جوان را می‌شنود و تصمیم می‌گیرد به آن‌ها کمک کند. اما محل گفتگوی این جمع توسط سربازان ارباب شهر به محاصره درآمده است. حال این رونین اول باید فکری به حال فرار همه از این موقعیت بکند …»

۷. شبح جنگجو (Kagemusha)

فیلم شبح جنگجو

  • بازیگران: تاتسویا ناکادای، تسوتومو کامازاکی
  • محصول: ۱۹۸۰، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۸۸٪

آکیرا کوروساوا فیلم قبلی خود یعنی درسو اوزارالا را با همکاری روس‌ها ساخت. پس از آن به سراغ داستان شبح جنگجو رفت اما به این دلیل که فیلمی پر خرج به حساب می‌آمد، کسی حاضر به سرمایه گذاری روی آن نبود. ژاپنی‌ها جوابش کردند و کوروساوا مجبور شد تمام دنیار را برای پیدا کردن سرمایه بگردد. او در طول سفر از هنر نقاشی خود استفاده کرد تا بهتر بتواند چگونگی تصویرهای فیلمش را به سرمایه‌گذاران احتمالی عرضه کند؛ نقاشی‌هایی که بعدا پایه‌ی اصلی تصاویر درخشان فیلم شد. در نهایت او در آمریکا به فرانسیس فورد کوپولا و جرج لوکاس برخورد کرد و آن دو مبهوت از عدم وجود سرمایه برای فیلمی به کارگردانی کوروساوا، سرمایه‌ی ساختن این فیلم را جور کردند.

ساختن فیلم مشقت‌بار بود. پروژه چند باری تا آستانه‌ی نابودی پیش رفت و حتی بازیگر نقش اصلی آن از کار اخراج شد. در نهایت نقش اصلی فیلم به تاتسویا ناکادای رسید که خودش هم در آن زمان در دسترس نبود. پیدا کردن لوکیشن متناسب با قرن شانزدهم ژاپن دیگر مشکل فیلم بود اما کوروساوا از پس همه‌ی این مشکلات بر آمد و فیلمش را تمام کرد.

داستان فیلم درباره‌ی هویت است و البته درک منطق جنایت در جهان. فردی به اجبار در جایی می‌نشیند که مال او نیست. باید نقش بازی کند اما آهسته آهسته یاد می‌گیرد که دنیای قدرت، بر منطق جنایت می‌گردد. این جهان منطق خودش را دارد چرا که گردانندگانش تصور می‌کنند برای امری مهم دست به جنایت می‌زنند؛ پس از یک جانی حقیر متفاوت هستند. این ایده در طول اثر تکثیر می‌شود تا به تباهی نهایی ختم شود.

دیگر مضمون فیلم تشخیص تفاوت میان واقعیت و توهم است؛ اینکه اگر همگان توهمی را واقعیت بدانند، خود به خود آن توهم به واقعیت تبدیل نمی‌شود؟ جواب کوروساوا به این سؤال مثبت است همانگونه که شخصیت اصلی مسیری را می‌پیماید که یواش یواش خودش هم در توهم ساخته شده توسط اطرافیان غرق می‌شود و با آن تصویر بازآفرینی شده یکی می‌شود. در اینجا هم مانند سانجورو و یوجیمبو قهرمان داستان باید مدام نقش بازی کند اما بر خلاف آن دو فیلم این نقش بازی کردن در ابتدا با انتخاب خودش نیست. او مجبور به انجام اینکار می‌شود اما چنان این بازی مقهورش می‌کند که در آن گم می‌شود؛ همان طور که کابوس‌هایش اشاره به آن سردرگمی دارد.

گفته شد که آکیرا کوروساوا استاد ساختن صحنه‌های نبرد تاریخی و درگیری‌های بزرگ میان دو سپاه با کلی سیاهی لشگر و غیره است. فیلم شبح جنگجو یا کاگه‌موشا یکی از نشانه‌های این توانایی او است. اگر در هفت سامورایی یا یوجیمبو، تعداد سیاهی لشگرها چندان زیاد نیست، در این فیلم و البته در ادامه در فیلم آشوب، او جنگی کامل با همه‌ی آلات و ادوات مربوط به قرن شانزدهم راه می‌اندازد و چنان در این کار موفق است که بعد از تمام شدن فیلم، هر سکانس نبرد تاریخی، در نگاهتان کوچک جلوه می‌کند.

آکیرا کوروساوا دوباره و بعد از فیلم سریر خون، با رفتن به گذشته و تعریف کردن داستانی از دل تاریخ، در امید را بر مخاطب خود می‌بندد. و وقتی این کار را با گذشته انجام می‌دهد یعنی آینده‌ی خوبی برای بشر متصور نیست؛ آینده‌ای که همین امروز و فردای ما است و نتیجه‌ی مستقیم آنچه که انسان با تمام خصوصیت‌های خود به وجود آورده است.

شبح جنگجو یا کاگه‌موشا توانست در سال ۱۹۸۰ جایزه‌ی نخل طلای کن را از آن خود کند. این فیلم پرخرج‌ترین فیلم تاریخ سینمای ژاپن تا به آن زمان هم بود. رکوردی که البته بعدا توسط خود کوروساوا با فیلم آشوب شکسته شد.

«در زمان جنگ‌های داخلی و قبل از اتحاد ژاپن، سه سردار با نام‌های تاکه‌دا، ایاسو و نبوناگا با هم در حال جنگ برای فتح کشور هستند. تاکه‌دا متوجه می‌شود که آن دو سردار دیگر علیه او متحد شده‌اند. تاکه‌دا و برادرش بسیار به هم شبیه هستند و در عین حال او و برادرش متوجه حضور مردی محکوم به مرگ می‌شوند که بسیار به سردار شبیه است. تاکه‌دا از میزان شباهات این مرد جا می‌خورد. همزمان جنگ‌ها در جریان است و تاکه‌دا به شدت زخمی می‌شود. اگر تاکه‌دا بمیرد یا خبر مجروح شدن وی پخش شود، باعث تضعیف روحیه‌ی ارتش و حمله‌ی دشمنان می‌شود. پس برادر سردار فکری به ذهنش می‌رسد …»

۶. درسو اوزالا (Dersu Uzala)

فیلم درسو اوزالا

  • بازیگران: ماکسیم مونزوک، یوری سولومین
  • محصول: ۱۹۷۵، ژاپن و اتحاد جماهیر شوروی
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۳ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۷۳٪

آکیرا کوروساوا پنج سالی بود که فیلمی نساخته بود و در سال ۱۹۷۱ هم دست به خودکشی زده بود. او از اینکه دیگر توانایی خلق آثار درخشان نداشته باشد، به شدت می‌ترسید و بعد از شکست خوردن فیلمی مانند دودسکادن (dodesukaden) یا بدقولی‌های آمریکایی‌ها در حین ساخت تورا! تورا! تورا! (tora! Tora! Tora!) به زندگی بدبین بود و از آنجا که زندگیش خلاصه در کارش می‌شد، چنین تصمیمی گرفته بود. افق دیدش تیره شده بود و امید چندانی به آینده نداشت و دیگر به رستگاری آدمی هم باور نداشت.

وضعیت سینما در ژاپن متفاوت شده بود و سرمایه‌ی لازم وجود نداشت؛ فیلم‌های جدیدی از راه رسیده بود که مانند مخدر عمل می‌کرد و در سطح می‌ماند. به همین دلیل او به سراغ ساختن فیلمی رفت که قرار بود توسط اتحاد جماهیر شوروی سرمایه گذاری شود. او کتابی به نام درسو اوزالا را انتخاب کرد و به کار مشغول شد. آنچه که در این دوران بر او گذشته بود باعث شده بود که او ایمانش را به اجتماع و مردم از دست بدهد و شاید به همین دلیل باشد که به دل طبیعت زد و با نمایش دو انسان در پهنه‌ی بی کران آن، در جستجوی آرامش گشت. اما باز هم این دلیل نمی‌شود تا او ذهنیات خودش را فراموش کند و فیلمی خنثی بسازد.

سال‌ها از زمان جنگ جهانی دوم گذشته بود و کشورش مسیر آبادانی را طی کرده بود و این به معنای پیشرفت تکنولوژی و اتمام دوران تسلط طبیعت بر سرزمین ژاپن بود. دیگر خبری از زمین‌های فراخ و آسمان همواره حاضر در بالای سر مردم نبود و آسمان خراش‌ها نماهای اصلی شهرها شده بودند. همه‌ی این‌ها در روحیات آن زمان کوروساوا تأثیر داشت و او با رفتن به دل طبیعت همه‌ی آن‌ها را پشت سر می‌گذاشت. شخصیت اصلی فیلم یعنی درسو اوزالا، مردی بومی است که در دل طبیعت سیبری چنین احساسی دارد و از پیشرفت بشر می‌ترسد.

این مرد طبیعت را محترم می‌شمارد و آن را جایی برای فتح کردن نمی‌داند؛ عملی که کاپیتان آرسنیف قصد انجان آن را دارد و در تناقض با نگاه شاعرانه‌ی درسو اوزالا قرار می‌گیرد. این دو در کنار هم مسیری را همراه می‌شوند که باعث می‌شود شرایط برای هر کدام تغییر کند؛ درسو اوزالا نمی‌تواند ویرانی طبیعت به دست انسان را ببیند و آهسته آهسته آرسنیف را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. این تغییر در وجود آرسنیف توأمان هم احساس عذاب وجدان ایجاد می‌کند و هم احساس مسئولیت. او نمی‌تواند خود را به خاطر کاری که با درسو اوزالا کرده ببخشد.

درسو اوزالا شخصیت جذابی دارد. او انسانی است آرمانی که حتی نمی‌تواند افکار پلید به ذهن خود راه بدهد، چه برسد که دست به کار پلیدی بزند. او حتی آدم‌های خوش قلبی مانند قهرمانان رند فیلم یوجیمبو و سانجورو هم متفاوت است. انسانی است که چون با طبیعت زندگی کرده و راه و رسم انسانی را نیاموخته، بدی را هم یاد نگرفته است. از این منظر کوروساوا نگاه بدبینانه‌ی خود به زندگی اجتماعی آدمی را فریاد می‌زند؛ گویی فقط یک راه برای خوب ماندن وجود دارد و آن فرار کردن از دست هر چه آدمی است.

نحوه‌ی روایت فیلم بسیار قراردادی است. فیلم با مرگ درسو اوزالا آغاز می‌شود و سپس زمان بر می‌گردد و داستان زندگی او از مقابل چشمان تماشاگر می‌گذرد. اما آنچه که فیلم را از این قراردادها رها و به اثری مهم تبدیل می‌کند، چیرگی طبیعت و احساس احترامی است که آکیرا کوروساوا نسبت به آن دارد.

فیلم درسو اوزالا توانست جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را از مراسم اسکار همان سال دریافت کند.

«کاپیتان آرسنیف از سوی دولت مرکزی مسکو مأمور می‌شود تا از ناحیه‌ی شمال شرقی سیبری نقشه‌ برداری بکند. او به همراه گروهی عازم آن منطقه‌ی سرد و البته وحشی می‌شود. در راه آن ها با یک شکارچی محلی آشنا می‌شوند. آرسنیف از شکارچی می‌خواهد که آن‌ها را در این سفر همراهی کند و در واقع راهنمای ایشان باشد. این شکارچی درسو اوزالا نام دارد و رفتاری مهربانانه با طبیعت و نگاهی متفاوت به زندگی دارد که برای کاپیتان و گروهش عجیب است …»

۵. زیستن (Ikiru)

فیلم زیستن

  • بازیگران: تاکاشی شیمورا، میکی اوداگیری
  • محصول: ۱۹۵۲، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۳ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۸٪

گنداب فیلم فرشته مست را به یاد بیاورید. حال آکیرا کوروساوا با ساختن فیلم زیستن آستین‌هایش را بالا زده تا خودش با ساختن شخصیتی دیگر آن را جمع کند. مانند فیلم بدها خوب می‌خوابند افراد قانون توانایی یا میل بر چیدن این محل تعفن و تولید بیماری را ندارند و باز هم باید کسی پیدا شود و خودش دست به کار شود. جالب اینکه بازیگر آن شخص تاکاشی شیمورا، پزشک خیرخواه فیلم فرشته مست است که گویی از دست این همه اهمال کاری کفری شده و حال که پیر شده و اواخر زندگی‌اش نزدیک است، خودش وارد عمل می‌شود. انگار خاطره‌ی خلافکاران آن محله در آن فیلم با شکوه یعنی فرشته مست هنوز هم با او است.

در بسیاری از فیلم‌های آکیرا کوروساوا روند داستان به همین گونه است. یک تباهی در حال گسترش است و کسی نمی‌تواند برای رهایی از آن کاری کند. همه سرگرم زندگی روزمره‌ی خود هستند و محافظه‌کار‌تر از آن که ریسک کنند و برای حل بحران آستین بالا بزنند. انگار اینجا هم آن خراب آباد فیلم یوجیمبو است، با این تفاوت که به جای آن خلافکاران سیستم ناکارآمدی نشسته که روح شهروندان را آهسته آهسته می‌خراشد. اما همواره مردی وجود دارد تا راه حلی پیدا کند. در زیستن مانند فیلم فرشته مست این اراده در پی به وجود آمدن یک بیماری در تن مرد، شکل می‌گیرد و مانند یوجیمبو و سانجورو قهرمان در پایان همه را ترک می‌کند اما این ترک کردن تفاوتی عمده دارد.

آکیرا کوروساوا فیلمش را با نمایش پر جزییات و پر از وسواس روند فرسایشی بوروکراسی اداری آغاز می‌کند. جایی که در آن عملا هیچ کار انجام نمی‌شود و هر دو طرف داستان، یعنی ارباب رجوع و کارمند، هر دو قربانی هستند. هر دو چرخه‌ دنده‌های ماشینی هستند که خوب کار نمی‌کند و باید از بیخ و بن کنده شود تا چیزی جدید به جایش بنشیند. سپس بیماری گره ماجرا را گسترش می‌دهد. پس از این باز هم کوروسوا سری به محله‌های شهر می‌زند و وحشت خود از زندگی مصرف گرایانه و خوشی‌های کثیف مردم شهر را نمایش می‌دهد. مرد داستان باید چند صباح باقی مانده را زندگی کند اما برای او معنای خوش بودن و خوشبختی با آن توده‌ی غرق شده در زیر نور چراغ خیابان‌های شهر، متفاوت است.

بخش پایانی فیلم یکی از اوج‌های کار کارگردانی در تاریخ سینما است. مردانی گرد هم جمع شده‌اند و هر کدام حرفی می‌زند. اما کوروساوا هر حرکت را زیر نظر دارد و چنان وجدان بیدار خود را به جان آن آدمیان می‌اندازد که هیچ‌کدام توان بالا نگه داشتن سر خود را ندارد. میزانسن‌های هندسی سینمای او و استتیک تصویر در این سکانس، درخشان است.

با توجه به تمام موارد گفته شده می‌توان فیلم زیستن را فیلمی با زاویه‌ی نگاه اگزیستانسیالیستی به حساب آورد. در این فیلم زنده بودن به تنهایی کافی نیست بلکه باید دلیلی برای زیستن پیدا کرد؛ دلیلی که آدمی با آن بتواند بگوید من هم «وجود» دارم. شخصیت اصلی داستان به دنبال پیدا کردن همین دلیل است تا به زندگی خود معنا ببخشد و احساس کند که وجود دارد، تا احساس کند کاری اساسی برای زنده نگه داشتن نامش کرده است.

سکانسی که شخصیت اصلی بر روی تابی در زیر برف نشسته و آرام آوازی می‌خواند از نمادین‌ترین و مشهورترین سکانس‌های سینمای آکیرا کوروساوا است. آکیرا کوروساوا فیلم زیستن را از کتاب مرگ ایوان ایلیچ به قلم تولستوی اقتباس کرده است.

«فیلم زیستن از سه بخش تقسیم شده است. کانچی واتانابه کارمند اداره‌ی شهرداری است. او سی سال در آنجا کار کرده و بسیار از این موضوع خسته شده است. بوروکراسی اداری و کاغذ بازی همه چیز را فلج کرده و کارمندان را هم مانند مردم دیگر فرسوده کرده است. روزی او متوجه می‌شود که سرطان دارد و کمتر از یک سال خواهد مرد. همسرش سال‌ها مرده و جز عروس و پسرش کسی را ندارد. کارمندی به نام توپو از اداره استعفا می‌دهد و به دنبال کار تازه‌ای می‌گردد. واتانابه با او همراه می‌شود و در جستجوی خوشگذرانی اول به نوش‌خواری و بیرون رفتن از خانه روی می‌آورد اما آهسته آهسته متوجه می‌شود که باید در این اندک عمر باقی مانده برای مردم شهرش کاری بکند …»

۴. ریش قرمز (Red Beard)

فیلم ریش قرمز

  • بازیگران: توشیرو میفونه، یوزو کایاما
  • محصول: ۱۹۶۵، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۴ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۷۳٪

فیلم ریش قرمز هم مانند دیگر فیلم‌های آکیرا کوروساوا روایت زندگی مردی است که سعی می‌کند کار درست را انجام دهد. قهرمانی که از دست سیستم عقب مانده‌ی کشورش در پایان دوران توکوگاوا شاکی است و حفظ سویه‌ی منفی سنت‌های گذشته را تاب نمی‌آورد. البته که او خودش هم چیزهایی از آن سنت‌ها به ارث برده اما او نماد خوبی‌های گذشته است. انسانی با اراده که رفتارش مانند شمشیرزنان سامورایی در دوران خاندان توکوگاوا است اما جامه‌ی پزشکی به تن کرده است.

داستان فیلم داستان مردی است که از جهالت و بی‌خردی‌های اطرافش رنج می‌برد؛ او نمی‌داند که چرا هیچ کس تلاشی برای بهتر شدن وضع موجود انجام نمی‌دهد. اما این به این معنی نیست که خودش دست روی دست بگذارد و غصه بخورد. خودش آستین بالا می‌زند تا کاری کند که حداقل محیط اطرافش به جایی بهتر برای زیستن تبدیل شود. از این منظر او شبیه به قهرمان فیلم زیستن است. اما تفاوت‌های آشکاری هم با او دارد؛ این مرد مدت‌ها است که تصمیم خود را گرفته و دست روی دست نگذاشته تا چیزی باعث دگرگونی وی شود. در واقع او تنها شخصیت داستان است که در طول فیلم تغییر چندانی نمی‌کند.

پیدا شدن سر و کله‌ی شاگردی که او هم مانند دیگران فقط به فکر خود است، همه چیز را در ظاهر به هم می‌ریزد. این تازه رسیده تصمیم به نافرمانی دارد اما شخصیت اصلی داستان با تجربه‌تر از آن است که در قبال این جوان عقب بکشد و سعی در آموزش او نکند. چرا که می‌داند آینده توسط همین جوان‌ها است که ساخته می‌شود. پس مهم‌ترین دستاورد او نه مداوای تعدادی بیمار، بلکه پرورش کسانی است که فقط به خود فکر نکنند و آینده‌ای بهتر از زمان حال بسازند.

آکیرا کوروساوا در فیلم ریش قرمز به گذشته‌ی شخصیت‌هایش اهمیت می‌دهد. جوان تازه رسیده گذشته‌ای دارد و به آن دلبسته است. اما او اول باید وضع فعلی خود را بپذیرد. در بسیاری از آثار کوروساوا، آینده‌ی شخصیت‌ها به همین پذیرش گذشته و فرار نکردن از آن وابسته است؛ اینکه که بوده‌اند، کلید راه آن کس که قرار است در آینده باشند، می‌شود. در این جا نوآموز اول باید بپذیرد که یک انترن زیر دست است و تا پایان عمر هم قرار است در خدمت مردم باشد. از سویی دیگر دختری در فیلم وجود دارد که بخشی از بار عاطفی فیلم بر دوش او است؛ این دختر هم گذشته‌ای دارد اما برای اینکه از آن نجات یابد اول باید با آن روبه‌رو شود و این کاری است که با همراهی دیگران میسر می‌شود.

دکور اصلی فیلم یک شهرک ساخته شده است؛ با تمام جزییات. جایی وسیع که هم خیابان دارد و هم کوچه و هم خانه و همه و همه هم با دقت ساخته شده است. اما جالب اینکه آکیرا کوروساوا بیشتر فیلم را در نماهای داخلی و با تمرکز بر شخصیت‌های داستانش ساخته است. کوروساوا کمتر به بیرون می‌رود و حتی کمتر ساکنان شهری که داستان در آن جریان دارد را نشان می‌دهد. همین دقت به زنده بودن همه چیز است که ریش قرمز را شایسته‌ی این جایگاه می‌کند.

ساخته شدن فیلم ریش قرمز دو سال تمام به طول انجامید (حتی بیشتر از فیلم هفت سامورایی)؛ چرا که آکیرا کوروساوا و همکارانش قصد داشتند که هیچ چیز را از قلم نیاندازند و همه چیز در حد کمال باشد. این آخرین همکاری آکیرا کوروساوا و توشیرو میفونه است. این دو در حین ساختن فیلم دچار مشکلاتی شدند که متأسفانه هیچ گاه حل نشد.

«زمان قرن نوزده میلادی، پایان حکمرانی خاندان توکوگاوا. مرد جوانی از خانواده‌ای پر نفوذ پس از تحصیل در دانشگاه هلندی‌ها به ادو فرستاده می‌شود تا در درمانگاهی عمومی کار کند. او که تصور می‌کرده پزشک دربار خواهد شد از این موضوع دلخور می‌شود و سعی می‌کند برای رییس سخت‌گیر درمانگاه مشکلاتی به وجود آورد تا تصمیم بگیرد از شر این جوان خلاص شود. اما درمانگاه در وضعیت بدی قرار دارد و هر کمکی که برسد، مفید است. این در حالی است که مدیر درمانگاه قصد دارد به هر قیمتی وضع را سر و سامان دهد …»

۳. راشومون (Rashomon)

فیلم راشومون

  • بازیگران: توشیرو میفونه، ماچیکو کیو و تاکاشی شیمورا
  • محصول: ۱۹۵۰، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۲ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۸٪

آکیرا کوروساوا فیلم راشومون را از داستان‌هایی به قلم ریونوسکه آکوتاگاوا اقتباس کرد. در واقع کوروساوا با در هم آمیختن دو داستان کوتاه او یعنی راشومون و در بیشه فیلمش را ساخت. نام داستان اوا را بر فیلم گذاشت اما بیشتر قصه برداشت آزادی از دومی است. داستان راشومون به قلم ریونوسکه آکوتاگاوا، داستان نوکری است که در هوای بارانی به دروازه‌ای پناه می‌آورد و بعد از دیدن پیرزنی تصمیم می‌گیرد که دزد شود. داستان در بیشه هم به ماجراهای تجاوزی اشاره دارد که دادگاهی به خاطر آن برپا شده و شهود در برابر قاضی به شهادت دادن مشغول هستند. داستان دوم آشکارا به این نکته اشاره دارد که حقیقت امری نسبی است و شاید اصلا در معنای مطلق وجود نداشته باشد.

کوروساوا هر دو داستان را گرفت و ایده‌ی قصه‌ی دوم را تبدیل به فیلم‌نامه‌ای کرد که به درد سینما بخورد. فیلم راشومون مانند داستان اول زیر دروازه‌ای آغاز می‌شود و هوا هم بارانی است. سه مرد زیر دروازه نشسته‌اند و دو نفر از آن‌ها که یکی راهب است و دیگری هیزم شکن، قصه‌ای را تعریف می‌کند. کنجکاوی مرد دیگری که ابدا به داستان اصلی ارتباطی ندارد و سؤال‌هایی که می‌پرسد، فیلم را به جلو می‌برد. او در جایگاه تماشاگر نشسته و مدام درباره‌ی شرح واقعه با بدبینی سؤال می‌کند و جواب‌هایی که می‌گیرد، تبدیل به فیلم راشومون می‌شود.

آنچه که فیلم راشومون را اینقدر در کارنامه‌ی کوروساوا و البته تاریخ سینما مهم می‌کند، فقط به این نکته که حقیقت چیزی نسبی است باز نمی‌گردد. کوروساوا چیز دیگری رو می‌کند که مخاطب را بیشتر به فکر فرو می‌إرد؛ آن نکته هم این است که چه کسی دروغ می‌گوید؟ یا اصلا هیچ‌کدام از افراد در حال گفتن حقیقت هستند یا نه؟ در ظاهر فیلم با اعتراف هیزم شکن تمام می‌شود اما قضیه به این سادگی‌ها هم نیست؛ او یک بار حقیقت را پنهان کرده، پس چه تضمینی وجود دارد که دوباره دروغ نگوید؟ فیلم با همین پرسش اساسی پایان می‌پذیرد و اگر کسی تصور کند که راشومون پایانی قطعی دارد، سخت در اشتباه است.

در نگاه اول فیلم راشومون اثری است در نکوهش قضاوت و یک طرفه به قاضی رفتن. به نظر می‌رسد که فیلم بر این نکته تأکید دارد که هر کس روایت خود را از هر ماجرایی دارد و در واقع بخشی از واقعیت فقط پیش او است. اما فیلم‌ساز در همه چیز و همه کس شک ایجاد می‌کند. علاوه بر تغییر حرف‌های هیزم شکن مورد دیگری هم به این موضوع و عدم قطعیت اتفاقات دامن می‌زند: مشخص نیست که چه بخشی از ماجرا را چه کسی تعریف می‌کند. پس این عدم قطعیت در خود داستان و نحوه‌ی روایت آن هم هست و کوروساوا استادانه از دل فرم فیلمش محتوا را بیرون کشده است.

توشیرو میفونه در نقش راهزنی بد طینت عالی ظاهر شده است و توانسته کاری کند که مخاطب به او احساس دافعه داشته باشد. این اولین فیلمی بود که نام آکیرا کوروساوا و توشیرو میفونه را در سرتاسر جهان سر زبان‌ها انداخت و البته کمک کرد که سینمای ژاپن در سطح بین‌المللی شناخته شود. راشومون جایزه‌ی شیر طلایی ونیز و البته اسکاری افتخاری را برد و همین عامل باعث شد تا فیلم تا مدت‌ها در ژاپن فقط ستایش شود. زمان لازم بود تا گرد و خاک توجه خارجی‌ها بخوابد و مردم ژاپن با دیدی واقع‌بینانه و بدون های و هوی و حاشیه، متوجه شوند که فیلم‌ساز بزرگ کشورشان چه شاهکار کم نظیری خلق کرده است. کوروساوا در زمان ساختن فیلم فقط چهل سال سن داشت اما مانند مردی پخته و با تجربه کارش را انجام داده است.

«سه نفر، یک راهب، یک هیزم شکن و فرد دیگری در زیر باران به دروازه‌های راشومون پناه می‌برند. راهب و هیزم شکن شروع به تعریف ماجرایی جنایی و دادگاه آن می‌کنند که در گذشته اتفاق افتاده است. این دو ماجرای دادگاه را از سه منظر قربانی که یک زن است، مردی که متهم به تجاوز است و شوهر مرده‌ی آن زن (از زبان یک احضار کننده‌ی ارواح) تعریف می‌کنند. اما ناگهان هیزم شکن اعتراف می‌کند که خودش شاهد آن ماجرا بوده است و همه چیز را می‌داند …»

۲. آشوب (Ran)

فیلم آشوب

  • بازیگران: تاتسویا ناکادای، آکیرا ترائو
  • محصول: ۱۹۸۵، ژاپن و فرانسه
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۲ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۶٪

آشوب بهترین اثر اقتباسی از نمایش‌نامه شاه لیر ویلیام شکسپیر نام گرفته است، همانند فیلم سریر خون که چنین جایگاهی با اقتباس از نمایش مکبث دارد. بسیاری فیلم آشوب را آخرین شاهکار آکیرا کوروساوا می‌نامند. گرچه آکیرا کوروساوا بعد از این فیلم، آثار دیگری هم ساخت اما آن‌ها پروژه‌ای بسیار شخصی بودند که در مواردی حتی از داستان‌گویی سرراست هم فرار می‌کردند. در این جا کوروساوا ضیافت رنگ و نور و قاب بندی‌های با شکوهش را در خدمت فیلمی داستانی قرار داده که ابعاد همه چیز آن غول آسا است.

آشوب مانند فیلم شبح جنگجو، فیلم شلوغی است اما در پایان در باب تنهایی شخصیت اصلی است. مردی که مانند شخصیت اصلی فیلم بهشت و دوزخ در ابتدا در بهشت زندگی می‌کند و همه کس و همه چیز در بند قدرت او قرار دارند اما آهسته آهسته از عرش به فرش می‌رسد و به جهنم راه پیدا می‌کند. تمام تلاش آکیرا کوروساوا از این به بعد صرف نمایش وحشتی می‌شود که این پیرمرد از جفای آدمی دیده است. او که جنگ سالاری سالخورده و با تجربه و دنیا دیده است، باز هم از تماشای این همه وحشی گری به وحشت می‌افتد و به سمت جنون حرکت می‌کند. تاتسویا ناکادای در اجرای تمامی جنبه‌های شخصیتی این نقش سنگ تمام گذاشته است و هم توانسته اقتدار او در اوج قدرت را به درستی بازی کند و هم جنون وی ناشی از بی رحمی دنیا را خوب از کار در بیاورد.

جدال با تقدیرگرایی همیشگی در آثار آکیرا کوروساوا با تصویر کردن تنهایی و دردی که شخصیت‌ها پس از یک تصمیم سخت تحمل می‌کنند، در اوج بدبینی قرار دارد و همین موضوع فضای رنگارنگ فیلم را به تلخی و تیرگی می‌کشاند. کوروساوا مانند فیلم شبح جنگجو تمام این رنگ‌ها را قبلا در تصاویری نقاشی کرده بود و تیم سازنده‌ی فیلم مجبور بود همه چیز را از روی همان طرح‌ها کپی کند.

بسیاری دیگر از عناصر فیلم شبح جنگجو در اینجا هم قابل مشاهده است، جنگ‌ها با کلی سیاهی لشگر و البته آب و تاب ساخته شده اما در نهایت تمرکز فیلم بر تنهایی شخصیت اصلی است. او آهسته آهسته چیزی کشف می‌کند که در ابتدا از آن بی خبر بوده، غافل از اینکه در پایان امیدی برای رستگاری وجود ندارد.

در فیلم مانند نمایش شکسپیر دلقکی وجود دارد که فراموش کرده چگونه ارباب خود را بخنداند. از طریق همراهی او با همین ارباب است که میزان سنگینی فضا احساس می‌شود. پیرمرد داستان، غمی باستانی با خود به همراه دارد که گریزی از آن نیست و حال که می‌داند در تمام طول عمر از آن فرار می‌کرده، دیگر عنان خود را از کف داده است. او فقط یک امید دارد؛ فرزند کوچکش.

همان طور که گفته شد فیلم آشوب نمایشگر پرده‌ی دیگری از هبوط انسان از بهشت و رانده شدن او بر زمین و کسب آگاهی است؛ راهی پر خطر که یک سر آن دوزخ است. آدمی که در بهشت می‌زیسته و حال باید با آگاهی به دست آمده به زمین گرم انسانی برسد؛ درست مثل فیلم بهشت و دوزخ. و البته مسأله اخلاقی هم هست؛ چرا که سردار بزرگ گذشته و پیرمرد مفلوک امروز باید با آنچه که انجام داده روبه‌رو شود.

آکیرا کوروساوا برای این فیلم تصاویر و پلان‌های بی نظیری خلق کرده است. تصاویری که وارد حافظه‌ی جمعی سینما دوستان در سرتاسر دنیا شده است؛ در واقع فیلم آشوب بیش از هر فیلم دیگر کوروساوا پلان‌های زیبا و ماندگار در خود دارد. این موضوع وقتی بیشتر به چشم می‌آید که کارنامه‌ی او را مرور می‌کنیم؛ آن همه تصاویر تغزلی، آن همه نماهای بی بدیل؛ حال ناگهان فیلمی مقابل دیدگان ما قرار گرفته که هر پلانش هوش‌ربا است. پس فیلم‌ساز باید در اوج پختگی باشد که آن تصاویر فقط چشم نواز نباشند و در دل داستان دلیل وجودی خود را پیدا کنند و در خدمت اثر باشند. اما حتما یکی از ماندگارترین این تصاویر به جوان نابینایی در پایان فیلم تعلق دارد که لبه‌ی پرتگاهی ایستاده تا نفس مخاطب در سینه حبس شود.

آشوب مهم‌ترین فیلم کوروساوا در دوران پس از همکاری با توشیرو میفونه است و تاتسویا ناکادای در نقش اصلی آن خوش می‌درخشد. کوروساوا زمانی گفته بود که «همه‌ی زندگی من در این فیلم خلاصه می‌شود.» ضمن اینکه آن را بهترین فیلم خود می‌دانست.

«یک سردار جنگجوی پیر حکومتش را بین سه پسر خود تقسیم می‌کند. او امیدوار است تا آن‌ها به عدالت حکومت کنند اما رسیدن به قدرت آن‌ها را کور می‌کند و به جان هم می‌اندازد. سردار ابتدا از پسر بزرگتر می‌خواهد که حکومت کند اما فرزند دیگر او علیه پدر شورش می‌کند و طرد می‌شود. از سویی پسر بزرگ هم از پدر نشان حکومت را طلب می‌کند تا قبل از مرگ پدر حاکم مطلق سرزمین شود. این موضوع پدر را ناراحت می‌کند و باعث می‌شود تا از قصر خارج شود و به دنبال دیگر پسرانش برود …»

۱. هفت سامورایی (Seven Samurai)

فیلم هفت سامورایی

  • بازیگران: تاکاشی شیمورا، توشیرو میفونه و کیکو سوشیما
  • محصول: ۱۹۵۴، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۶ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۱۰۰٪

بسیاری فیلم هفت سامورایی آکیرا کوروساوا را در کنار فیلم داستان توکیو (Tokyo story) یاسوجیرو اوزو، بهترین فیلم تاریخ سینمای ژاپن و یکی از برترین‌های تاریخ سینما می‌دانند. آکیرا کوروساوا گرچه تا پیش از ساختن این فیلم برای خود نامی در سطح جهانی دست و پا کرده بود، اما این فیلم هفت سامورایی بود که همه‌ی چشم‌ها را به سمت وی برگرداند. هفت سامورایی همه چیز برای جلب مخاطب دارد؛ هم شخصیت‌ پردازی جذاب، هم صحنه‌های زد و خورد و شمشیرزنی، هم روابط مردانه‌ی پر فراز و فرود، هم عشق، هم فراغ یار و افسوس بر عمر رفته و خلاصه همه‌ی آنچه که تماشای یک فیلم را برای هر مخاطبی، با هر سلیقه‌ای جذاب می‌کند.

عبور جهان و نگاه سامورایی‌ها از فیلتر ذهنی آکیرا کوروساوا به آن‌ها خلق و خوی یکه‌ای می‌بخشد که متفاوت از سامورایی‌های دیگر در سینمای ژاپن است. انسان‌های برگزیده‌ی او هم توان خندیدن و خنداندن و بذله‌گویی داشتند و هم به موقع تبدیل به همان سامورایی‌های عصاقورت داده‌ی آشنا می‌شدند. جهان با تمام مصیبت‌هایش برای آن‌ها محل گذر است و اگر دستاویزی برای حیات نداشته باشند، خود دست به کار می‌شوند و یکی می‌جویند.

آن‌ها قوانین سخت‌گیرانه‌ی بوشیدو (آیین سامورایی‌ها) را با همین نگاه منعطف می‌کنند و گاهی مانند رهبر سامورایی‌های همین فیلم حاضر هستند به خاطر نجات جان انسانی، توهینی چون بریدن گیس موی خود را به جان بخرند تا به ندای دل خود گوش کنند. چرا که برای آن‌ها کمک به دیگران، مهم‌تر از پیروی از آیین‌ها به شکلی کورکورانه است.

پیدا شدن سر و کله‌ی اهالی یک دهکده‌ی فلک‌زده که از دست راهزنان و دزدان جان به لب شده‌اند، زندگی ۶ رونین (سامورایی بدون ارباب) و یک بی سر و پا را زیر و رو می‌کند. اهالی دهکده از این هفت نفر می‌خواهند تا در دفاع از روستا به آن‌ها کمک کنند و قبول این مسئولیت و پذیرش ارباب جدید، آن‌ها را به سامورایی‌های شرافتمند و متفاوتی تبدیل می‌کند.

رفته رفته تحت تأثیر زندگی این روستاییان چیزی درون سامورایی‌ها تغییر می‌کند. آن‌ها دیگر نه به خاطر پول یا کسب افتخار و شهرت بلکه به خاطر آرمانی والاتر می‌جنگند که به هیچ عنوان فردی یا خودخواهانه نیست. این سامورایی‌ها اولین سامورایی‌هایی هستند که نه به شوگان (امپراطور) خدمت می‌کنند و نه به اربابی مقتدر.

ارباب آن‌ها عده‌ای روستایی است و دستمزدشان سه وعده غذای روزانه و یک جای خواب و زندگی در کنار مردمانی که تمام دل‌خوشی و شادی و زندگیشان کاشت و برداشت محصول و عشق‌های پایدار به خانواده است. در واقع این مردم گرچه عده‌ای انسان معمولی با دغدغه‌های معمولی هستند اما از تمام چیزهایی برخوردار هستند که سامورایی‌ها آرزوی آن‌ها را دارند.

آکیرا کوروساوا حین ساخت فیلم آنقدر آگاه است تا بداند چنین داستانی که تفکرات چپ از سر و رویش می‌بارد، نیاز به تلطیف دارد تا شعارزده نشود. بنابراین پایان فیلمش را با حال و هوایی فردگرایانه و قائم به فردانیت سامورایی‌های دوباره رونین شده می‌بندد. فضایی دست راستی که تعدیل می‌کند همه چیز را.

بازی توشیرو میفونه در نقش کشاورز زداه‌ای دست و پا چلفتی که یاد می‌گیرد سامورایی باشد، از نقطه‌های اوج بازیگری تاریخ سینما است؛ او چنان بی عرضگی و خشم این شخصیت را قابل باور درآورده که مخاطب هم به رفتار خارج از چارچوبش بخندد و هم به خاطر پایمردی‌اش تحسینش کند. و تاکاشی شیمورا در نقش رهبر معنوی سامورایی‌ها خوش می‌درخشد؛ او درست همان چیزی است که از یک سامورایی درستکار انتظار می‌رود، مردی مقتدر و در عین حال منزوی.

فیلم بلافاصله به پدیده‌ای جهانی تبدیل شد و از آمریکا (هفت دلاور) با بازی یول برینر، استیو مک‌کویین، ایلای والاک و چارلز برانسون تا هند (شعله) مورد بازسازی قرار گرفت. فیلم‌برداری فیلم هفت سامورایی نزدیک به یک سال زمان برد و البته طولانی‌ترین فیلم آکیرا کوروساوا است.

«مردم روستایی به شکل پیوسته توسط راهزنان مورد سرقت قرار می‌گیرند. سارقان مردم را به فلاکت و بدبختی کشانده‌اند، به طوری که برخی از آن‌ها حاضر هستند خود را بکشند و خلاص شوند تا این وضع را تحمل کنند. در چنین شرایطی، پیر دانای روستا پیشنهاد می‌کند تا روستاییان تعدادی سامورایی برای دفاع از خود استخدام کنند. چند نفر از اهالی دهکده در حالی که چیز چندانی برای پیشکش کردن ندارند، رهسپار شهر می‌شوند تا چند سامورایی پیدا کنند اما به دلیل نداشتن پول کافی مدام جواب رد می‌شنوند. تا اینکه…»

[ad_2]

Source link

چرا متد اکتینگ سینمای مدرن را نابود می‌کند؟ (بهانه‌ای برای رفتارهای عجیب بازیگران سر صحنه)

[ad_1]

آیا شنیده‌اید که کریستین بیل برای بازی در فیلم «معاون» (Vice) بیش از ۱۸ کیلوگرم وزن اضافه کرده است؟ یا جرد لتو زمان بازی در فیلم «جوخه‌ی انتحار» (Suicide Squad) بسته‌های عجیب و ناخوشایندی را برای بازیگران همکارش می‌فرستاد؟ اصطلاح «شخصیت‌سازی» مدت‌هاست که چنین رفتارهای عجیبی را تعریف می‌کند و بهانه‌ای برای بازیگران، به ویژه بازیگران مرد، فراهم می‌کند تا به دنبال حقیقت هنری عمیق‌تر اجرا، در صحنه فیلم‌برداری هرطور می‌خواهند رفتار کنند. برای افرادی مانند دنیل دی لوئیس، کریستین بیل و لئوناردو دی کاپریو، تجسم یک کاراکتر خاص کافی نیست، آن‌ها باید برای نشان دادن هنر خود، تحت مجموعه‌ای از قوانین زاید که فقط به تقویت نفسشان کمک می‌کند رنج بکشند.

این به اصطلاح «متد» در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ در نیویورک توسط اعضای کلیدی «گروه تئاتر» (The Group Theatre)، از جمله سنفورد مایزنر، استلا آدلر و لی استراسبرگ که تفکر خود را بر اساس نظریه کنستانتین استانیسلاوسکی درباره «سیستم» استوار کردند، آغاز شد. «سیستم»، درست مانند «متد»، رویکردی برای آموزش بازیگرانی بود که بر «هنر تجربه کردن» تمرکز داشت، با تاکید بر بازیگرانی که تجربیات زیسته‌شان را به شخصیت‌هایشان منتقل می‌کردند و به آن‌ها کمک می‌کرد تا واکنش طبیعی‌تری به موقعیت‌های خاص نشان دهند.

همانطور که «سیستم» محبوب‌تر شد و بازیگران متعهد شدند که راه‌های پیچیده‌تری برای اثبات خود به عنوان هنرمند بیابند، «متد» به لطف افرادی مانند جیمز دین، مارلون براندو و داستین هافمن متولد شد. اگرچه تکنیک‌های این بازیگران آن‌هایی نبود که کنستانتین استانیسلاوسکی بیان کرده بود، در عوض «متد» به چیزی تبدیل شده بود که بازیگران آن را تعهد ۲۴ ساعته‌ی زندگی به جای کاراکتری که قرار بود نقشش را بازی کنند می‌دانستند. آن‌ها یک تجربه‌ی زیسته را منتقل نمی‌کردند، بلکه از نظر احساسی به کاراکتری تبدیل می‌شدند که تنها از راه عذاب روحی و جسمی می‌توانست استخراج شود.

مفهوم هنرمند رنج‌دیده که مدت‌هاست به فراموشی سپرده شده، در طول تاریخ بشر وجود داشته است، از روان‌پریشی ونسان ون گوگ گرفته تا مشکلات سلامت روانی کرت کوبین، رهبر سابق گروه نیروانا، تا جایی که برخی اکنون به اشتباه این شکل از شکنجه شدن را آرمانی جلوه می‌دهند.

البته، کسی مجبور نیست برای مشروعیت بخشیدن به خلاقیت یا کار خود، رنج بکشد، هرچند با نگاهی به سینما، هرگونه طزر تفکر خلاف این ادعا بخشوده نخواهد شد. برای دستیابی به حقیقتی عمیق‌تر در اجرا، افرادی مانند دنیل دی لوئیس خواستند در حالی که نقش یک مرد معلول را در «پای چپ من» (My Left Foot) بازی می‌کرد با قاشق به او غذا داده شود و جیم کری تمام عوامل فیلم «مرد روی ماه» (The Man on the Moon) را به بهانه‌ی «تسخیر شدن» توسط روح اندی کافمن عذاب داد.

بی‌شماری از این قبیل داستان‌ها در سراسر سینمای معاصر وجود دارد که شامل داستان‌هایی مانند گری اولدمن، لئوناردو دی‌کاپریو و تام هنکس می‌شود، با بازیگرانی که ظاهرا سعی می‌کنند برای جلب تحسین‌ منتقدان و دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد اسکار از یکدیگر پیشی بگیرند. صرف نظر از اینکه هر یک از این اجراها چقدر خوب هستند، چنین بازیگرانی به طور مداوم مورد علاقه‌ی جسنواره‌های جایزه بده‌ای هستند که احساس می‌کنند یک دستاورد مهم بازیگری با درد و رنج برابر است.

آیا «متد اکتینگ» یک موفقیت در اجرا و هنر است یا واقعا بیهوده است. رفتار پوسیده‌ی افرادی مانند جرد لتو در صحنه‌ی فیلمبرداری «جوخه‌ی انتحار» که به سرعت به استانداردی برای اجراهای با کیفیت در هالیوود تبدیل شد، به عنوان شکلی مشروع برای دسترسی به اجرای عمیق‌تر پذیرفته شده است. همانطور که این بازیگر اخیرا به اینترتینمنت ویکلی گفت: « من یک هنرمند هستم. اگر کار خطرناکی انجام دهم و شما آن را دوست ندارید، هیچ اهمیتی ندارد.»

درعوض، طبق صحبت جرد لتو، به نظر می‌رسد که «متد اکتینگ» صرفا تمرینی از خودپسندی است و هالیوود هم به دروغ «رنج مساوی با کیفیت است» بهای زیادی می‌بخشد. به این ترتیب، افرادی مانند گری اولدمن، کریستین بیل و لئوناردو دی کاپریو همچنان به دنبال عذاب جسمی و روحی خواهند بود و در عین حال سلامتی گروه خود را مختل می‌کنند، همه هم به نام «متد».

می‌توان به چند روش مختلف بر بازیگری تسلط یافت و سینمای عامه‌پسند نباید روش‌های دیگر را نادیده بگیرد. همانطور که لارنس اولیویه بزرگ سر صحنه‌ی فیلم «ماراتن من» (Marathon Man) به داستین هافمن گفت: «پسر عزیزم، چرا فقط بازیگری را امتحان نمی‌کنی؟ خیلی راحت‌تر است».

منبع: farout magazine

[ad_2]

Source link

9 پیتر پارکر (مرد عنکبوتی) برتر تاریخ سینما • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

مرد عنکبوتی از دهه ۶۰ میلادی ظهور پیدا کرد و از زمان شروع کارش در کمیک تا به امروز، در زمینه‌های مختلفی مانند لایو اکشن، انیمیشن و بازی‌های ویدیویی حضور داشته است. شخصیت‌های عنکبوتی بسیاری بودند که لباس خاص خود را داشتند اما برای بسیاری، مرد عنکبوتی همچنان همان پیتر پارکر است.

تقریبا هر نسخه او، عناصر خاص و مهمی (دغدغه‌های زندگی شخصی، شوخ طبعی، انگیزه برای انجام کارهای خوب) دارد اما با هر بازنمایی و راه‌اندازی مجدد، نسخه جدیدی از این شخصیت به وجود می‌آید و بازیگر جدیدی که او را به تصویر می‌کشد، تغییراتی جزئی در شخصیت‌پردازی وی ارائه می‌دهد. پیتر پارکر با تهدیدات متفاوتی روبه‌رو می‌شود و به روش‌های مختلف با آن‌ها مقابله می‌کند. برخی از آن‌ها نسبت به دیگران نمادین‌تر هستند و پیتر پارکر و مرد عنکبوتی را به بهترین شکل ممکن به نمایش می‌گذارند.

۹. اندرو گارفیلد – مرد عنکبوتی شگفت‌انگیز (The Amazing Spider-Man)

مرد عنکبوتی

  • کارگردان: مارک وب
  • بازیگران: اندرو گارفیلد، اما استون، استن لی
  • تاریخ انتشار: ۲۰۱۲
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۷۲ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۶.۹ از ۱۰

فیلم «مرد عنکبوتی شگفت انگیز» در پاسخ به انتقادات طرفداران مبنی بر این که پیتر پارکر توبی مگوایر به اندازه همتای خود در کمیک‌بوک‌ها شوخ و باهوش نبود، او را بامزه‌تر جلوه داد. پارکر گارفیلد بیشتر از مگوایر شوخی می‌کند و سرزنده‌تر از او به نظر می‌رسد اما بیش از حد به سمت دیگری سوق داده می‌شود و بیشتر احساس می‌شود که رفتاری تحقیرآمیز و کینه‌توزانه دارد تا دوستانه.

اندرو گارفیلد لحظات فوق‌العاده‌ای را در نقش پیتر پارکر داشته است. داستان تبدیل شدن او به مرد عنکبوتی و درگیر شدن خانواده استیسی در این ماجرا، بسیار جذاب است اما رابطه‌ی او با گوئن در برخی مواقع کمی سمی به نظر می‌رسد. علاوه بر همه این‌ها، پیتر داستان جدیدی با والدینش دارد که دانشمندانی پیشگام در زمینه ژنتیک هستند و خون پیتر منحصر به فرد و مهم است. این خط داستانی از داستان همیشگی عمو بن منحرف می‌شود و حال و هوای حضور یک «فرد برگزیده» را ایجاد می‌کند که اصلا با سبک کاراکتر مرد عنکبوتی به عنوان یک قهرمان، هماهنگ نیست. 

۸. دریک بل – مرد عنکبوتی نهایی (Ultimate Spider-Man)

مرد عنکبوتی

  • خالقان: الکس سوتو، راب بردین
  • صداپیشگان: دریک بل، اوگی بنکس، کریگ سیپس
  • سال انتشار: ۲۰۱۲
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۸۳ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به سریال: ۷.۲ از ۱۰

«مرد عنکبوتی نهایی» یک سریال انیمیشنی خنده‌دار است که انرژی بالایی دارد. سبک کارتونی و کمدی سریال، این امکان را فراهم می‌کند تا شروران مبهم و خاص‌تری مانند ترپ‌مستر در آن حضور داشته باشند و شاهد تیم‌هایی مانند نووا یا ببر سفید باشیم. پیتر در این سریال اغلب دیوار چهارم را می‌شکند و رو به دوربین، درباره نگرانی‌ها و مشکلات شخصی خود با مخاطبان صحبت می‌کند. اجرای دریک بل به اندازه کافی شیرین و طنزآمیز است اما کاریزما و جاذبه مرد عنکبوتی را کاهش می‌دهد. 

۷. کریستوفر دنیل بارنز – سریال انیمیشنی مرد عنکبوتی (Spider-Man: The Animated Series)

مرد عنکبوتی

  • خالق: جاش سمپر
  • صداپیشگان: کریستوفر دنیل بارنز، اد انسر، جنیفر هیل
  • سال انتشار: ۱۹۹۴
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۸۷ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به سریال: ۸.۴ از ۱۰

این سریال‌ دارای شخصیتی کلاسیک از پیتر پارکر است و اکثر بچه‌های دهه ۹۰ میلادی با آن آشنا هستند. این مجموعه تمام ویژگی‌های تعیین‌کننده پیتر پارکر را دارد و برخی از محبوب‌ترین خطوط داستانی را با محبوب‌ترین شخصیت‌های شرورش به نمایش می‌گذارد. بارنز از بسیاری جهات معیارها را برآورده می‌کند اما اجرای او با دیگر صداپیشگان همراستا نیست و همچنین به دلیل کودکانه بودن سریال، مجبور است تا دیالوگ‌های عجیبی را به زبان آورد. این مجموعه به خاطر محبوبیت بخشیدن به این شخصیت مهم، شایسته اعتبار است و تمام خطوط داستانی را به‌اندازه کافی، خوب اجرا می‌کند اما نسخه‌های دیگر این کاراکتر به نوعی این خطوط داستانی مشابه را بهتر روایت کرده‌اند. 

۶. رابی دیموند – مرد عنکبوتی مارول (Marvel’s Spider-Man)

مرد عنکبوتی

  • خالقان: سول چویی، تیم الدرد
  • صداپیشگان: رابی دیموند، لورا بیلی، باب جونز
  • سال انتشار: ۲۰۱۷
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۷۷ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به سریال: ۶.۱ از ۱۰

سریال «مرد عنکبوتی مارول» تاکید بیشتری بر نبوغ علمی پیتر پارکر دارد. صداپیشگی رابی دیموند به عنوان مرد عنکبوتی، یک آدم هیجان‌انگیز علم‌دوست دبیرستانی را به نمایش می‌گذارد. او با خوشحالی اصول روش‌های علمی خود را بازگو می‌کند و درباره هر موضوعی که دوست دارد حرف می‌زند که بیشتر اوقات دوست داشتنی است اما گاهی اوقات مانند تقلیدی از بازیگران سریال «تئوری بیگ بنگ» به نظر می‌رسد. توضیحات به اصطلاح علمی او درباره چیزهای پیش پاافتاده تا حدودی جدید و عجیب و غریب است و با معیارها و ویژگی‌های همیشگی پیتر پارکر تفاوت دارد.

۵. تام هالند – دنیای سینمایی مارول (Marvel Cinematic Universe)

مرد عنکبوتی

تام هالند از زمان حضورش در «کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی» و در طول دوران حضور در دنیای سینمایی مارول، ترکیبی سرگرم‌کننده از رفتارهایی را دارد که مرد عنکبوتی را به چنین قهرمانی تبدیل کرده است. او جوان، مشتاق درستکاری، بامزه و باهوش است. با این حال، بسیاری از طرفداران اعتقاد دارند که او دغدغه‌های یک مرد عنکبوتی را ندارد.

او در مدرسه و اجتماع، مشکلاتی دارد اما هنوز دغدغه مهمی برای روایت نداشته است و زندگی ابرقهرمانی‌اش تا همین اواخر، تاثیر چندانی بر زندگی اجتماعی او نگذاشته بود. بسیاری از ماجراجویی‌ها و مصیبت‌های او به دلیل حواس‌پرتی خودش اتفاق می‌افتند، تا جایی که به نظر می‌رسد بیشتر اوقات در حال تمیز کردن گندکاری خودش است و این موضوع باعث می‌شود تا بینندگان احساس ابرقهرمانی کم‌تری در قبال او داشته باشد.

۴. یوری لوونتال – مرد عنکبوتی پلی استیشن ۴ (Spider-Man PS4)

مرد عنکبوتی

در نسخه اصلی بازی مرد عنکبوتی در پلی استیشن ۴، پیتر پارکر مانند ترکیبی از تام هالند و توبی مگوایر به نظر می‌رسد. پیتر پارکر با صداپیشگی یوری لوونتال، طرفداران فیلم‌ها و کمیک‌های مرد عنکبوتی را به طور همزمان خوشحال می‌کند. محبوبیت او در میان هواداران حتی با مایلز مورالس نیز به نوعی برابر است و او می‌تواند بهترین قهرمان بازی‌های ویدیویی لقب بگیرد. وی در طول بازی با تنش‌های بین شغل روزانه خود به عنوان دستیار آزمایشگاه دکتر اتو اکتاویوس و دیگر شغل خود به عنوان یک ابرقهرمان سروکار دارد. صداپیشگی لوونتال، همان شادابی جوانی، درام و حس قهرمانانه‌ای را که طرفداران مرد عنکبوتی می‌خواهند، ارائه می‌کند. 

۳. جاش کیتون – مرد عنکبوتی خارق‌العاده (Spectacular Spider-Man)

مرد عنکبوتی

  • خالق: کریگ وایزمن
  • صداپیشگان: جاش کیتون، استن لی، لیسی چبرت
  • سال انتشار: ۲۰۰۸
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۱۰۰ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به سریال: ۸.۲ از ۱۰

این نسخه از پیتر پارکر تعادل خوبی بین سرگرم کننده بودن، دراماتیک بودن و احساساتی بودن ایجاد می‌کند. دغدغه‌های او نسبت به زندگی شخصی و ابرقهرمان بودن به طور کامل به نمایش گذاشته می‌شود و این مسائل مثل همیشه گریبان‌گیر پیتر پارکر می‌شوند. اطرافیان و آشنایان او به نوعی با شروران داستان درگیر می‌شوند و زندگی ابرقهرمانی او اغلب در زندگی عادی دبیرستانی این قهرمان اختلال ایجاد می‌کند. این نسخه نیز بسیار هوشمند است. او در مبارزه با شروران مختلف، باید نقاط ضعفش را برطرف کند یا از محیط اطرافش استفاده نماید تا آن‌ها را تحت سلطه خود درآورد که باعث می‌شود باهوش به نظر برسد اما نه آن‌قدر باهوش که دیگر ملموس نباشد. 

۲. توبی مگوایر – مرد عنکبوتی (Spider-Man)

مرد عنکبوتی

  • کارگردان: سم ریمی
  • بازیگران: توبی مگوایر، کریستن دانست، ویلم دفو
  • تاریخ انتشار: ۲۰۰۲
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۰ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۳ از ۱۰

پیتر پارکر توبی مگوایر این شخصیت را برای سینمادوستان یک نسل تثبیت کرد. او تمام عناصر اصلی پیتر پارکر را به تصویر می‌کشد. وی در زندگی اجتماعی و شخصی خود دچار مشکل می‌شود، به سختی در شغلش دوام می‌آورد و کار می‌کند و رئیسش او را دست کم می‌گیرد و به او بدگویی می‌کند. او سعی دارد تا با شرایط مدرسه کنار بیاید و همه این‌ها در حالی است که به عنوان یک محافظ نقابدار زندگی مخفیانه‌ای دارد. این پیتر شاید به اندازه نسخه‌های دیگر خنده‌دار نباشد اما جذابیت‌های خاص خود را دارد و تا به امروز برخی از نمادین‌ترین لحظات را در نقش مرد عنکبوتی آفریده است. حتی نقاطی از فیلم که او در آن‌ها در نقش مرد عنکبوتی شکست می‌خورد ( به‌ویژه در «مرد عنکبوتی ۳» که در آن زمان با استقبال بدی مواجه شد) با گذشت زمان تبدیل به لحظاتی شده‌اند که با دیدی مثبت به آن‌ها نگاه می‌شود. 

۱. جیک جانسون – به درون دنیای عنکبوتی (Into The Spider-Verse)

مرد عنکبوتی

  • کارگردانان: پیتر رمزی، رادنی روثمن
  • صداپیشگان: جیک جانسون، هیلی استاینفلد، شمیک مور
  • تاریخ انتشار: ۲۰۱۸
  • امتیاز راتن تومیتوز: ۹۷ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۸.۴ از ۱۰

جیک جانسون بیشتر نقشی مکمل را در فیلم «به درون دنیای عنکبوتی» بر عهده دارد اما شخصیت پیتر پارکر را به شکلی جذاب و البته غمگین به نمایش می‌گذارد. این مرد عنکبوتی با طلاق خودش، مرگ عمه می و چندین سرمایه‌گذاری تجاری شکست‌خورده سر و کار دارد و از همه جهات به شدت تحت تاثیر مشکلاتش قرار گرفته است اما علی‌رغم همه این‌ها، خودش را جمع و جور می‌کند و با پوزخندی جالب با مسائل و مشکلات شوخی می‌کند و به تلاش خود ادامه می‌دهد. این پیتر پارکر نسخه کاملی از مرد عنکبوتی است و همان شخصیتی است که مایلز به او نیاز داشت تا بتواند به مرد عنکبوتی خودش تبدیل شود.

منبع: Screenrant

[ad_2]

Source link

10 فیلم مهیج دهه‌ی 90 که احتمالا ندیده‌اید • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

در دهه‌های ۱۹ و ۲۰ و دوران صامت سینما، کارگردانانی مانند فریتز لانگ با فیلم‌هایشان تماشاگران آلمانی را در حالت تعلیق قرار دادند، در حالی که بازیگرانی مانند لان چینی تماشاگران آمریکایی را بر روی صندلی‌هایشان میخکوب می‌کردند. مدت کوتاهی پس از استاندارد شدن صدا در دهه‌ی ۳۰، بسیاری از کارگردانان آلمانی از دست نازی‌ها به هالیوود گریختند، جایی که تاثیرات عمده‌ای بر فیلم نوآر در دهه‌ی ۴۰ و پس از آن گذاشتند. آلفرد هیچکاک، «استاد تعلیق» انگلیسی، تقریبا در همان زمان به کالیفرنیا آمد. از همان ابتدا، فیلم‌‌های مهیج به زیرژانرهایی مانند مهیج جنایی، مهیج اکشن، مهیج ترسناک، مهیج علمی-تخیلی، مهیج اجتماعی، مهیج سیاسی، و حتی مهیج‌های عاشقانه تقسیم شدند.

در پایان قرن بیستم، همه‌ی آن‌ها محبوب باقی ماندند و همان حس و حال همیشگی را با مسایل و مشکلات خاص روز درآمیختند. در این مطلب ۱۰ فیلم مهیج و عجیب دهه‌ی ۹۰ که از سراسر جهان انتخاب شده‌اند را مشاهده می‌کنید که تاثیر فیلم‌های کلاسیک هالیوود و ایده‌ها و رویکردهای بدیع از فرهنگ بومی را نشان می‌دهد.

۱. قبر کم عمق (Shallow Grave)

قبر

  • کارگردان: دنی بویل
  • بازیگران: کری فاکس، کریستوفر اکلستون، ایوان مک‌گرگور
  • محصول: ۱۹۹۵
  • امتیاز متاکریتیک: ۶۷ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۳ از ۱۰

بسیاری از فیلم‌های نوآر دهه‌ی ۴۰، داستان‌های شهروندان معمولی و شرافتمند را روایت می‌کنند که از روی ناامیدی یا به خاطر حرص و آز از مرز جنایت عبور می‌کنند. اولین فیلم سینمایی کارگردان دنی بویل این فرض را در موقعیت معمول دهه‌ی ۹۰ و حرفه‌ای‌های جوانی که با هم زندگی می‌کنند قرار می‌دهد.

پس از اینکه سه هم‌خانه‌ی ادینبورگی، از جمله ایوان مک‌گرگور مو بلند، تصمیم می‌گیرند مرگ نفر چهارم را پنهان کنند و پول او را نگه دارند، آن‌ها خود را با پلیس‌های مشکوک، یک جفت اراذل و اوباش خشن و پارانویای خودشان گرفتار می‌بینند.

دعوای این سه نفر، جستجوگران دیوانه‌ی طلای «گنج‌های سیرا مادره» (The Treasure of Sierra Madre) (1948) اثر جان هیوستون را به یاد می‌آورد و تک گویی مک گرگور، ویلیام هولدن را در «سانست بلوار» (Sunset Boulevard) بیلی وایلدر (۱۹۵۰) تداعی می‌کند.

با این حال، طنز سیاه، موسیقی متن، و طراحی لباس این فیلم کاملا مشخصه‌ای از دهه‌ی ۹۰ هستند. جلوه‌های بصری خیره‌کننده‌ای مانند صحنه‌های تدفین و جلوه‌ای نورانی، در فیلم‌های بعدی بویل، همراه با مک گرگور بازمی‌گردند.

۲. بی‌خوابی (Insomnia)

بی خوابی

  • کارگردان: اریک شولدبرگ
  • بازیگران: استلان اسکارشگورد، سور آنکل اوسدال، بیورن فلوبرگ
  • محصول: ۱۹۹۷
  • امتیاز متاکریتیک: –
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۳ از ۱۰

فیلم‌های مهیج کارآگاهی نوع دوم از فیلم‌های نوآر دهه ۴۰ را تشکیل دادند و در دهه‌های بعد سریال‌های تلویزیونی پلیسی بی‌شماری هم با همین حال و هوا ساخته شد. کارگردان اریک شولدبرگ با تنظیم داستان جنایی خود در زیر نور بیست و چهار ساعته خورشید قطب شمال نروژ بسیار روشن و سرد این فیلم را ساخت.

در طول بررسی یک قتل محلی، بی‌خوابی کارآگاه جوناس انگستروم (با بازی استلان اسکارشگورد) را به اشتباه مرگباری سوق می‌دهد. یک تعقیب و گریز دوگانه به سبک هیچکاک شکل می‌گیرد، زیرا انگستروم سعی می‌کند از دامی که خودش ساخته است فرار کند و قاتل را بگیرد.

آیا کسی می تواند به اندازه‌ی فیلم‌های مهیج جنایی دهه‌ی ۴۰ تصویری تلخ و عذاب‌آور بسازد؟ شولدبرگ با «بی‌خوابی» به این سوال پاسخ مثبت می‌دهد. توجه داشته باشید که بازسازی کم شور و حال و ضعیف هالیوودی کریستوفر نولان در سال ۲۰۰۲ اصلا با این فیلم قابل مقایسه نیست.

۳. دختری به نام نیکیتا (La Femme Nikita)

دختری

  • کارگردان: لوک بسون
  • بازیگران: آن پاریو، ژان هوک آنکلاد، چکی کاریو
  • محصول: ۱۹۹۰
  • امتیاز متاکریتیک: ۵۶ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۳ از ۱۰

تریلر جاسوسی لوک بسون به شدت از فیلم «بدنام» (Notorious) هیچکاک (۱۹۴۶) نشات می‌گیرد که در آن ماموران دولتی یک زن آسیب‌پذیر را مجبور می‌کنند تا کثیف‌ترین کار جاسوسی بین‌المللی را انجام دهد. بسون به این فرض، اکشن سبک فیلم‌های جیمز باند را اضافه می‌کند و مانند ۰۰۷، نیکیتا (با بازی آن پاریو) به لطف شغلش به عنوان یک قاتل آموزش دیده، برای حفظ روابط انسانی سالم تلاش می‌کند، و علی‌رغم جذابیت‌های جنسی و مهارت‌های کشنده‌اش، او را به شخصیتی آسیب‌پذیر و دلسوز تبدیل می‌کند.

فیلم بسون به قدری موفق بود که الهام‌بخش بازسازی‌هایی در هنگ کنگ با عنوان «گربه سیاه» (Black Cat) (1991) و در هالیوود با عنوان «نقطه‌ی بی بازگش» (Point of No Return) (1993) و همچنین دو سریال تلویزیونی کوتاه در کانادا و ایالات متحده در سال‌های بعد شد.

زن قاتل به نقش ثابت بسیاری از بانوان برجسته هالیوود تبدیل شد؛ جینا دیویس در «بوسه طولانی شب بخیر» (Long Kiss Goodnight) (1996)، جنیفر گارنر در فیلم «آلیاس» (Alias) (2001)، آنجلینا جولی در «سالت» (Salt) (2010)، سورشا رونان در «هانا» (Hanna) (2019) و بسیاری دیگر. با این حال، هیچ کدام با پاریو و ژان مورو در فیلم «دختری به نام نیکیتا» مطابقت ندارند، و هیچ کارگردان آمریکایی اقدامات ضدقهرمانه خود را مستقیما به عنوان استثمار دولتی معرفی نمی‌کند.

۴. چشمانت را باز کن (Open Your Eyes)

چشمانت

  • کارگردان: آلخاندرو آمنابار
  • بازیگران: ادواردو نوریگا، پنه لوپه کروز، نجوا نیمری
  • محصول: ۱۹۹۷
  • امتیاز متاکریتیک: –
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۷ از ۱۰

به نظر می‌رسد کارگردان آلخاندرو آمنابار، یک فیلم مهیج عاشقانه را به مخاطبان ارائه می‌دهد. پس از یک مهمانی، سزار (با بازی ادواردو نوریگا) شب را با سوفیا (با بازی پنه لوپه کروز) می‌گذراند، اگرچه با او نمی‌خوابد. صبح روز بعد، دوست دختر سابق حسود سزار تلاش می‌کند تا او و خودش را بکشد، اما موفق نمی‌شود. تجارب سرگردان که نمی‌توان به طور مشخص آن‌ها را فلاش بک، رویا، یا جنون نامید، بهبودی سزار را مختل کرده، و شروع به هدایت فیلم به قلمرو روانشناختی و در نهایت علمی-تخیلی می‌کند.

با دنبال کردن موضوع رو جلو و سپس عقب اسپانیایی و قرار دادن پنه‌لوپه کروز در مسیر تام کروز، روی پرده و در زندگی، به بزرگترین بازسازی کسل‌کننده‌ و متعارف‌تر هالیوود از این فیلم، با نام «آسمان وانیلی» (Vanilla Sky) به کارگردانی کامرون کرو (۲۰۰۱) خواهید رسید.

۵. اگزیستنز (eXistenZ)

اگزیست

  • کارگردان: دیوید کراننبرگ
  • بازیگران: جنیفر جیسن لی، جود لا، ایان هولم
  • محصول: ۱۹۹۹
  • امتیاز متاکریتیک: ۶۸ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۶.۸ از ۱۰

با اینکه در آخرین سال‌ دهه‌ی ۹۰، «ماتریکس» (The Matrix) واچوفسکی‌ها، با موضوع اکشن و علمی-تخیلی در گیشه غالب بود و تماشاگران از ساختار دنیای درون یک جهان و تصاویر زیبا و سایبرپانک آن لذت میبردند، اما تریلر علمی-تخیلی دیوید کراننبرگ در همان سال پیچیده‌تر، دقیق‌تر و با شکوه‌تر بود.

در این فیلم، مردم به‌طور داوطلبانه دنیای روزمره را پشت سر می‌گذارند تا به یک کاراکتر تبدیل شوند و در واقعیت‌های مجازی جدیدترین کنسول‌های بازی، غلاف‌‎های مهندسی شده بیولوژیکی که مستقیما به ستون فقرات کاربران متصل می‌شوند، ماجراجویی کنند.

تد پیکول (با بازی جود لاو) با اکراه وارد جدیدترین بازی می‌شود تا به خالق آن، آلگرا گلر (با بازی جنیفر جیسون لی) کمک کند، زیرا او از قاتلان فرستاده شده توسط یک گروه پیشرفت‌گریز و ضد تکنولوژی فرار می‌کند. غلاف‌های لرزان، عرق‌فروشی که کارگران اعضای دوزیست جهش‌یافته را برای ساختن آن‌ها جمع‌آوری می‌کنند، و تفنگی ساخته شده از بافت حیوانی که دندان‌ شلیک می‌کند، بینندگان را به چالش می‌کشد، و ذهن آن‌ها تلاش می‌کند تشخیص دهد که به کدام یک از لایه‌های داستان به عنوان «واقعیت» حقیقی می‌توان اعتماد کرد.

۶. نردبان یعقوب (Jacob’s Ladder)

نردبان

  • کارگردان: آدریان لین
  • بازیگران: تیم رابینز، الیزابت پینا، دنی آیلو
  • محصول: ۱۹۹۰
  • امتیاز متاکریتیک: ۶۲ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۵ از ۱۰

آدریان لین پیش از این فیلم «جذابیت مرگبار» (Fatal Attraction) (1987) را کارگردانی کرده بود که یکی از آثار مهیج‌ دهه ۸۰ بود، و بروس جوئل روبین فیلمنامه‌ای نوشت که در تجربه‌ی قبلی‌اش با فیلم «روح» (Ghost) آن را به یک فیلم موفق و فوق‌العاده تبدیل کرده بود. اما همکاری آن‌ها باعث شد که «نردبان یعقوب» که در پاییز منتشر شد، ترسناک‌تر و از نظر سیاسی تحریک‌آمیزتر شود.

اواسط دهه‌ی ۷۰، جاکوب سینگر (با بازی تیم رابینز) کهنه سرباز جنگ ویتنام، ناامیدانه به دنبال توضیحی برای فلاش بک‌های نگران کننده به گذشته و توهمات کابوس‌وار خود در زمان حال است، اما متوجه می‌شود که کسانی که ممکن است پاسخی برای این حالات او داشته باشند، ساکت شده‌اند.

قطعنامه‌ی نهایی بخش‌های مساوی بیوشیمیایی و الهیاتی است و کاملا تاسف‌بارترین جنگ ایالات متحده (در آن زمان) و مجموعه نظامی-صنعتی را که آن را تسهیل کرده است، محکوم می‌کند. وحشت‌های آن را تحمل کنید و حوصله کنید چرا که یک سری از ترس‌های عمیق را در یک فیلم مهیج پیچیده و بی‌نظیر کنار هم خواهید دید.

۷. آزمون بازیگری (Audition)

آزمون

  • کارگردان: تاکاشی میکه
  • بازیگران: ریوا ایشیباشی، آیهی شینا، جون کونیمورا
  • محصول: ۱۹۹۹
  • امتیاز متاکریتیک: ۶۹ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۲ از ۱۰

تریلر تاکاشی میکه برای القای وحشت خود نیازی به سواستفاده‌های علمی یا قضاوت الهی ندارد. یک موقعیت تلخ و شیرین معمولی برای شروع داستان کافی است؛ شیگهرو آئویاما بیوه (با بازی ریو ایشیباشی)، به پیشنهاد پسر جوانش، تصمیم می‌گیرد به دنبال همسر جدیدی باشد. زمانی که دوست آئویاما، یک تهیه کننده‌ی فیلم، زنان جذاب را به یک تست بازیگری برای یک فیلم ساختگی دعوت می‌کند تا آئویاما پتانسیل زناشویی آن‌ها را ارزیابی کند، داستان حتی ممکن است برای یک چرخش کمدی آماده به نظر برسد.

او شیفته‌ی آسامی (با بازی ایهی شینا) می‌شود و قول می‌دهد که صادقانه او را دوست داشته باشد، اما به زودی به یک سری کشفیات وحشتناک از گذشته‌ی او می‌رسد. در همان زمان، آسامی عکسی از همسر مرحومش پیدا می‌کند که هنوز در خانه‌اش وجود دارد.

در جشنواره‌ی فیلم روتردام در سال ۲۰۰۰، تعداد بی‌سابقه‌ای از تماشاگران قبل از پایان «آزمون بازیگری» از سالن خارج شدند و در اولین اکران این فیلم در سوییس، یکی از تماشاگران غش کرد. به عنوان نشانه دیگری از شدت آن، فیلم مایک از آن زمان بر کارگردانان ترسناکی مانند الی راث تاثیر گذاشته است.

چه نسخه‌ی R از «آزمون بازیگری» را ببینید و چه جرات دیدن نسخه بدون رتبه را داشته باشید، شگفت‌زده خواهید شد که افراد معمولی با چه سرعت و شتابی می‌توانند به فضای هولناک فرو روند و چگونه تضاد‌های آغازین نسبتا بی‌ضرر، وحشت نهایی را عمیق‌تر می‌کند.

۸. مراسم (La Cérémonie)

مراسم

  • کارگردان: کلود شبرول
  • بازیگران: ایزابل هوپر، سانذرین بونر، ژاکلین بیکر
  • محصول: ۱۹۹۵
  • امتیاز متاکریتیک: –
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۵ از ۱۰

کلود شبرول، یکی از اعضای موسس موج نو فرانسه که به عنوان «هیچکاک فرانسوی» مورد تحسین قرار می‌گیرد، بیش از سی سال بود که این فیلم مهیج اجتماعی را با تیمی رویایی از بازیگران زن فرانسوی منتشر کرد.

اختلاف طبقاتی بین خانواده ثروتمند للیور ژاکلین بیست در نقش مادر و ویرجین لدوین دختر و خدمتکار جدیدشان سوفی (با بازی ساندرین بونیر) منبع تنش است. اختلاف آن‌ها عمیق‌تر از آداب و دارایی‌های مادی هستند؛ زندگی در طبقه پایین سوفی را بدون خانواده‌ای دوست داشتنی و باثبات و دارای معلولیت‌هایی که برای پنهان کردن آن‌ها تلاش می‌کند، رها کرده است.

ژان (با بازی ایزابل هوپر)، رییس اداره‌ی پست شهر نیز از ساکنان ممتاز آن خشمگین می‌شود و به زودی سوفی را در کمپین تشدید حملات علیه آن‌ها به خدمت می‌گیرد. کل ساختار در چیزی که خود شبرول آن را «آخرین فیلم مارکسیستی» می‌نامد منفجر شده و فرو می‌ریزد.

۹. آخرت شیرین (The Sweet Hereafter)

آخرت

  • کارگردان: آتوم اگویان
  • بازیگران: ایان هولم، سارا پلی، بروس گرین وود
  • محصول: ۱۹۹۷
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۱ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۵ از ۱۰

آتوم اگویان خانواده و طبقه‌ی اجتماعی را در مرکز این تریلر اجتماعی و قانونی قرار می‌دهد. وکیل میچل استفنز (با بازی ایان هولم) به روستایی در بریتیش کلمبیا می‌رسد و مصمم است والدین عزادار ۱۴ کودک را که بر اثر تصادف اتوبوس مدرسه‌ی آن‌ها در یک دریاچه‌ی یخ‌زده کشته شده‌اند متقاعد کند تا به یک دعوای حقوقی مشکوک بپیوندند. رازهایی از خانواده قربانیان و خانواده خود میچل یکی پس از دیگری افشا می‌شود.

در تکنیکی به قدمت تراژدی یونانی، دانستن سرنوشت نهایی کودکان از ابتدای داستان تنها تنش را افزایش می‌دهد، زیرا ما اتوبوس را، بارها و بارها، هر بار که شاهدان یا بازمانده‌ای مشاهدات خود را به میچل ارائه می‌دهند در صحنه تصادف می‌بینیم. اینکه آیا مردم محلی زمین فروش وکیل چاپلوس را می‌خرند و به دعوی می‌پیوندند، و اینکه آیا یکی از بازماندگان از ترومای متفاوت و مداوم فرار می‌کند یا خیر تا انتها یک سوال باقی می‌ماند.

۱۰. بازی گریه (The Crying Game)

بازی

  • کارگردان: نیل جوردن
  • بازیگران: استیون ری، میراندا ریچاردسون، جی دیویدسون
  • محصول: ۱۹۹۲
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۰ از ۱۰۰
  • امتیاز IMDb به فیلم: ۷.۳ از ۱۰

تریلرهای سیاسی، به ویژه آن‌هایی که ایالات متحده و متحدانش را در برابر اتحاد جماهیر شوروی و دیگر مخالفان کمونیست قرار می‌دادند، در طول جنگ سرد محبوب بودند. با این حال، پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی و پرده‌ی آهنین در پایان دهه‌ی ۸۰، تریلرهای سیاسی معاصر مجبور به یافتن قلمرو و درگیری‌های جدیدی شدند. نیل جردن داستان مهیج خود را در میان مشکلات زادگاهش ایرلند و پرسش‌های همیشگی عشق رمانتیک قرار می‌دهد.

فرگوس (با بازی استیون ری) داوطلب ارتش جمهوری‌خواه ایرلند که برای قتل گروگان انگلیسی جودی (با بازی فورست ویتاکر) بسیار مضطرب است، در جستجوی دیل (جی دیویدسون) معشوقه‌ی جودی، از ایرلند شمالی به لندن فرار می‌کند. او به‌زودی متوجه می‌شود که عاشق دیل شده است.

سپس فرگوس باید از ماموران انتقام جوی ارتش جمهوری‌خواه ایرلند که از او می‌خواهند شکست قبلی خود را با انجام یک ماموریت خطرناک‌تر جبران کند، فرار کند. آیا فرگوس می‌تواند مانع از بین رفتن انسانیت توسط سیاست شود؟ با دنبال کردن داستان زیبای جوردن، متوجه خواهید شد. با این حال، از قضاوت‌های او در مورد درگیری در ایرلند شمالی و ماهیت روابط عاشقانه، هر دو بسیار جلوتر از زمان خود، شگفت‌زده خواهید شد.

بنابراین، دهه‌ی ۹۰ فیلم‌های مهیج بسیار خوبی از انواع مختلف – جنایی، اکشن، ترسناک، علمی-تخیلی، اجتماعی، عاشقانه از سراسر جهان به نمایش گذاشت. هر فیلمساز حاضر در این فهرست در سال‌های پس از آن به ساختن فیلم‌های تعلیقی بدیع ادامه داده است (متاسفانه شبرول در سال ۲۰۱۰ درگذشت). بقیه کارهایشان را ببینید! و تاثیر آن‌ها را بر فیلمسازان جوان امروزی که همچنان به عناوین بالا اشاره، و از آن‌ها استفاده می‌کنند، ببینید، که چه در هالیوود و چه در کشورهای دیگر بر روی فیلم‌های بلند یا سریال‌ها کار می‌کنند. غلبه بر ترس‌هایمان با درگیر شدن با تعلیق شبیه‌سازی شده در فیلم‌ها، نیاز ابتدایی انسان را برآورده می‌کند، بنابراین ژانر مهیج، در نهایت، محدودیت زمانی و مکانی ندارد.

منبع: taste of cinema

[ad_2]

Source link

فرشته جنگ ۲» را بسازد • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

رابرت رودریگز پس از پایان کار بر روی «کتاب بوبا فت»، آماده کارگردانی دنباله‌ای برای «آلیتا: فرشته جنگ» است. این فیلم که بر اساس مانگایی به همین نام ساخته شد، پروژه‌ای بود که جیمز کامرون از سال ۲۰۰۰ با شور و شوق در پی آن بود و قصد داشت تا فیلمی بر اساس آن بسازد. کامرون پس از سال‌ها انتظار، در نهایت کارگردانی پروژه را به رابرت رودریگز سپرد و خودش به کار روی «آواتار ۲» و دیگر دنباله‌های آواتار ادامه داد.

«آلیتا: فرشته جنگ» در ۱۴ فوریه ۲۰۱۹ در سینماها اکران شد و آخرین فیلمی بود که کمپانی فاکس قرن بیستم قبل از خریدش توسط دیزنی، اکران کرد. این فیلم بیش از ۴۰۴ میلیون دلار در گیشه جهانی فروخت و در حال حاضر به عنوان پرفروش‌ترین فیلم رودریگز شناخته می‌شود. با این حال بر اساس گزارشات، بودجه فیلم چیزی حدود ۲۰۰ میلیون دلار بوده است.

علاوه بر این، واکنش‌ها و انتقادات نسبت به فیلم نیز چندان مساعد نبود و در این صورت به نظر می‌رسد که ساخت دنباله «آلیتا: فرشته جنگ» بعید باشد و همه این‌ها در حالی است که بسیاری از عناصر درگیر فیلم اصلی، از جمله رزا سالازار، آماده بازگشت به دنیای آلیتا هستند.

رودریگز اخیرا در گزارش تبلیغاتی «کتاب بوبا فت» گفت که هنوز آماده ساخت «آلیتا: فرشته جنگ ۲» است. این فیلمساز بیان کرد که به تازگی با کامرون درباره توسعه یک دنباله صحبت کرده است که احتمال دارد پس از پایان پروژه بوبا فت ساخته شود. به نظر می‌رسد کامرون نیز همچنان علاقه‌مند است و از ساخت دنباله چشم‌پوشی نکرده است.

رودریگز:

«من و جیمز اخیرا درباره آن صحبت کردیم و هنوز بسیار علاقه‌مندیم. از او خواستم تا اجازه دهد من پروژه بوبا را تمام کنم و بعد درباره‌ ساخت فیلمی جدید صحبت کنیم.»

آلیتا: فرشته جنگ

خود فیلم اول نیز به نوعی راه را برای ساخت یک دنباله باز گذاشت و به گونه‌ای به پایان رسید که نوا (ادوارد نورتون) حضور بسیار بیشتری در فیلم‌های بعدی داشته باشد و جزئیات بیشتری درباره گذشته آلیتا بررسی شود. «آلیتا: فرشته جنگ» شاید بر خلاف سایر پروژه‌های مرتبط با کامرون، در گیشه چندان موفق نبوده باشد اما طرفداران پرشوری پیدا کرده است. هنوز شانس زیادی برای ساخت دنباله آلیتا وجود دارد. دیزنی اخیرا ساخت دنباله‌های مورد انتظار پروژه‌هایی مانند «افسون‌شده» و «هوکس پوکس ۲» را تایید نمود و مشخصا اگر یک پروژه طرفدار زیادی داشته باشد، هرگز به‌طور کامل از آن دست نمی‌کشد.

دیزنی به تازگی از بسیاری از عناوینی که از فاکس قرن بیستم به ارث برده است برای تقویت گنجینه آثار خود در دیزنی پلاس استفاده کرده و دنباله‌ها و اسپین‌آف‌های اختصاصی فاکس را به عناوین اصلی دیزنی پلاس تبدیل کرده است. این عناوین شامل آثاری مانند «تنها در خانه: هیچ کجا خانه خود آدم نمی‌شود»، «خاطرات یک کودک بی‌عرضه» و «عصر یخبندان» هستند. دیزنی می‌تواند دنباله «آلیتا: فرشته جنگ» را به عنوان یکی از آثار اختصاصی دیزنی‌پلاس منتشر نماید یا حتی با توجه به این که رودریگز رابطه کاری خوبی با استودیو دارد، یک سریال‌ جدید و پرمخاطب‌تر از آن بسازد. کامرون اخیرا درباره تمایلش به کار در سرویس‌های استریم صحبت کرده است. بنابراین احتمال دارد که او از این ایده استقبال کند. اگر این اتفاق رخ دهد، «آلیتا: فرشته جنگ» به احتمال زیاد به همان اندازه قسمت اول، خلاقانه، جذاب و نفس‌گیر خواهد بود.

منبع: screenrant

[ad_2]

Source link

بهترین بازی‌های بازیگران در فیلم‌ها و سریال‌های سال 2021 • دیجی‌کالا مگ

[ad_1]

پس از یک سال قرنطینه‌ی ناشی از همه‌گیری کرونا بالاخره سینماها بازگشایی شدند و مخاطبان نتوانستند برای تماشای فیلم‌های موردعلاقه‌شان با رعایت فاصله‌ی اجتماعی و پروتکل‌های بهداشتی راهی سالن‌های سینما شوند. هرچند هنوز وضع کاملا به حالت عادی بازنگشته اما همین اکران‌های محدود هم کورسوی امیدی در دل سینما دوستان روشن کرد.

با این همه هنوز هم تلویزیون و پلتفرم‌های اینترنتی مثل دوران همه‌گیری کرونا با قدرت به کارشان ادامه می‌دهند و مخاطبان امسال هم توانستند در خانه‌هایشان به تماشای بسیاری از فیلم‌های مطرح بنشینند. با این اوصاف دیگر وقت آن رسیده این آثار هم به نظرسنجی‌های سینمایی اضافه شوند و منتقدان و مخاطبان آن‌ها را در کنار فیلم‌هایی که در سالن‌های سینما اکران می‌شوند، بسنجد؛ بنابراین در این مقاله آثار سینمایی و تلویزیونی در کنار یکدیگر بررسی می‌شوند.

سال ۲۰۲۱ برای دوستداران هنر هفتم سال پرفروغی بود و کیفیت آثار و نقش‌آفرینی‌ها نسبت به سال گذشته به صورت محسوسی بهتر شده بود. ۲۰۲۱ را می‌توان سال ورود مقتدرانه‌ی چند بازیگر کمدی به عرصه ی آثار دراماتیک دانست و البته چند بازیگر دراماتیک هم شانس حضور در فیلم‌های کمدی را پیدا کردند. همچنین چندین موزیکال سرحال هم اکران شدند که بازیگرانشان حسابی خوش درخشیدند.

*توجه: گزینه‌های این فهرست بر اساس افزایش امتیاز راتن تومیتوز مرتب شده‌اند.

بهترین بازی‌های فیلم‌های سینمایی

۱- هیده‌توشی نیشیجیما در ماشین مرا بران (Drive My Car)

هیده‌توشی نیشیجیما

  • کارگردان: ریوسوکی هاماگوچی
  • سایر بازیگران: توکو میورا، ماساکی اوکادا
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰

اما نوبتی هم باشد نوبت فیلم تحسین‌شده‌ی ماشین مرا بران، نماینده‌ی کشور ژاپن و رقیب اصلی قهرمانِ اصغر فرهادی در اسکار ۲۰۲۲ است. در حماسه‌ی سه ساعته و استادانه‌ی ریوسوکی هاماگوچی که از داستان‌های هاروکی موراکامی اقتباس شده است، بازیگر کهنه‌کار ژاپنی هیده‌توشی نیشیجیما ایفاگر نقش کارگردان تئاتری به نام یوسوکه است که همسرش را از دست داده، هم زمان با واقعیت‌های تلخی درباره‌ی زندگی مشترکش روبه‌رو شده، بیماری آب سیاه به تازگی در او تشخیص داده شده و به دلیل کم شدن بینایی‌اش نمی‌تواند به یکی از لذت‌های بزرگ زندگی‌اش یعنی رانندگی بپردازد؛ با این اوصاف او باید همه‌ی ناامیدی‌های زندگی‌اش اعم از مشکلات روحی و جسمی را در آخرین اشتیاق زندگی‌اش خلاصه کند که آن هم چیزی نیست جز ساخت یک اقتباس بی‌نقص از آثار نویسنده‌ی محبوبش آنتوان چخوف.

یوسوکه تلاش می‌کند اقتباسی از «عمو وانیا» را روی صحنه ببرد اما او به خاکستر مرگ ناگهانی همسرش نشسته و همه‌ی این‌ها در حالی است که فکر می‌کند هیچ‌وقت نتوانسته شریک زندگی‌اش را آن‌طور که باید بشناسد؛ در نتیجه از عذاب وجدانی پیوسته رنج می‌برد.

یوسوکه برای شرکت در یک فستیوال راهی سفر به هیروشیما می‌شود و از آنجایی که از اختلال بینایی رنج می‌برد با راننده‌ی اختصاصی‌اش که یک دختر جوان است هم‌سفر می‌شود. او کم‌کم در این سفر جاده‌ای جنبه‌های تازه‌ای از شخصیتش را به راننده نشان می‌دهد و از سوی دیگر با بخش‌های آسیب‌دیده‌ی روان او هم آشنا می‌شود. همچنین در پس‌زمینه‌ی انحطاط معنوی یک مرد میان‌سال، تصاویری از هیروشیما خودنمایی می‌کند.

نیشیجیما در سال‌های بازیگری‌اش با از کارگردان‌های بزرگی مثل کیوشی کوروساوا و تاکشی کیتانو کار کرده اما بدون شک یوسوکه ی ماشین مرا بران پویاترین نقش کارنامه‌ی هنری او است؛ مردی که به دنبال راه خروجی از شرایط اسفناکش است اما به جای آن مسیر خودش را پیدا می‌کند.

۲- آندرش دانیلسن لی در بدترین فرد جهان (The Worst Person in the World)

آندرش دانیلسن لی

  • کارگردان: یواخیم تری‌یر
  • سایر بازیگران: رناته رینسوه، هربرت نوردرام، ماریا گرازیا دی متئو، ویدار ساندم
  • ژانر: درام، عاشقانه
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰

آندرش دانیلسن لی به عنوان یک هنرمند کتاب‌های مصور در درام تلخ و شیرین یواخیم تری‌یر، اجرای نافذترین مونولوگ‌های شنیده شده در فیلم‌های سینمایی یک سال گذشته را بر عهده دارد و این مورد به ویژه برای مخاطبانی که به کتاب و سایر رسانه‌های فیزیکی علاقه‌مند هستند، به شدت هیجان‌انگیز و دوست‌داشتنی است.

اجرای دانیلسن لی هم شبیه معنای زندگی است و هم به مراقبه‌ای عمیق در باب هنر شباهت دارد. نقش‌آفرینی تحسین‌برانگیز او از آن اجراهایی است که ملایم و در عین حال به شدت خرد کننده است.

۳- پنه لوپه کروز در مادران موازی (Parallel Mothers)

پنه لوپه کروز

  • کارگردان: پدرو آلمودوار
  • سایر بازیگران: ملینا اسمیت، سی د پالما، آیتانا سانچز-خیخون، ژولیه‌تا سرانو
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰

مادران موازی را می‌توان سیاسی‌ترین فیلم پدرو آلمودوار تا امروز دانست. این فیلم کیفر خواستی از وحشت‌های رژیم فرانسیسکو فرانکو (دیکتاتور اسپانیایی) است که در بستری از ملودرام شکل می‌گیرد. پنه لوپه کروزِ باتجربه و ملینا اسمیت جوان هر دو ایفاگر نقش زنانی هستند که به طور ناخواسته باردار شدند و از قضا در یک روز زایمان می‌کنند. آن‌ها به خاطر این تلاقی زمانی به یکدیگر نزدیک می‌شوند و هر دو تلاش می‌کنند از پس چالش‌های پیش رو برآیند.

زنانِ مادران موازی دو نقطه‌ی مقابل طیف مادری را نشان می‌دهند ولی شخصیت آن‌ها هرگز به صورت ثابت باقی نمی‌ماند؛ جانیس (کروز) زن میان‌سالی است که از بارداری ناخواسته‌اش استقبال می‌کند و حداقل به نظر می‌رسد برای پذیرش نقش مادری آمادگی کامل دارد. این در حالی است که آنا (اسمیت) نوجوانی وحشت‌زده است که هیچ ایده‌ای درباره‌ی والد شدن ندارد و تغییر تازه و مهم زندگی‌اش را با ترس و ابهام می‌نگرد.

با احترام به نقش‌آفرینی درست ملینا اسمیت جوان، بدون شک ستاره‌ی مادران موازی پنه لوپه کروز است. او که سال ۲۰۰۶ به خاطر بازی در فیلم «بازگشت» (Volver) آلمودوار استحقاق دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را داشت، در این جا هم درخشان ظاهر شده است و می‌توان خشونتی قاطعانه را در اجرایش دید.

اما عملکرد خیره‌کننده‌ی کروز در مادران موازی از به اندازه بودن حضورش سرچشمه می‌گیرد؛ او در نقش جانیس دست و پای بیهوده نمی‌زند، هیچ لحظه‌ی دراماتیک و فروپاشی عجیب و غریبی در بازی او دیده نمی‌شود و به معنی واقعی کلمه به اندازه است؛ به همین دلیل هم جانیس تا این اندازه باور پذیر است. توجه کنید به صحنه‌ای که جانیس فرزندش را در نمایشگر کامپیوتر تماشا می‌کند؛ او مبهوت، گیج و کنجکاو است و همان احساس واقعی که هر مادری ممکن است در این شرایط داشته باشد را نشان می‌دهد.

۴- کاترین هانتر در تراژدی مکبث (The Tragedy of Macbeth)

کاترین هانتر

  • کارگردان: جوئل کوئن
  • سایر بازیگران: دنزل واشنگتن، فرانسیس مک دورموند
  • ژانر: درام، وهم‌آلود
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۷ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۹ از ۱۰۰

در چه موقعیتی یک جادوگر می‌تواند از سه جادوگر بهتر عمل کند؟ وقتی ایفای نقش همه‌ی جادوگرها بر عهده‌ی یک نفر باشد. این اتفاقی است که در تراژدی مکبثِ جوئل کوئن افتاده و از قضا از نقاط قوت فیلم به حساب می‌آید.

کاترین هانتر شاید به اندازه‌ی دنزل واشنگتن و فرانسیس مک دورموند چهره‌ی شناخته شده‌ای نباشد اما با حضور در اقتباس سینمایی یکی از شاهکارهای ویلیام شکسپیر، ثابت کرد الماس درخشانی است که تا به حال کشف نشده بود. او ایفاگر نقش هر سه جادوگری است که با پیش‌گویی‌هایشان جنون قدرت را در سرِ لرد اسکاتلندی مکبث انداختند. بازی او به اندازه‌ای شگفت‌انگیز، زیبا و در عین حال شبح‌وار‌است که خیال شما را برای مدت طولانی تسخیر می‌کند و می‌توانید حس و حال وهم‌آلود مکبث را به خوبی لمس کنید.

کاترین هانتر متولد نیویورک و بزرگ شده‌ی انگلستان است. او بازیگری را در آکادمی سلطنتی هنر دراماتیک (RADA) آموخته و عضوی از گروه تئاتر تجربی Complicité است. با این اوصاف اگرچه در سینما چهره‌ی شناخته شده‌ای نیست اما پیشینه‌ی قوی تئاتری‌اش از او بازیگر فوق حرفه‌ای ساخته که در آینده می‌تواند حرف‌های بیش‌تری برای گفتن داشته باشد.

۵- تمام بازیگران توده (Mass)

توده

  • کارگردان: فران کرانز
  • بازیگران: رید برنی، آن داود، جیسون ایزاکس، مارتا پلیمتون
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۵ از ۱۰۰

انتخاب تنها یک نقش‌آفرینی در فیلم تحسین‌شده‌ی توده کار بسیار دشواری است؛ بنابراین تصمیم گرفتیم در این بخش از چهار بازیگر اصلی یعنی رید برنی، آن داود، جیسون ایزاکس و مارتا پلیمتون تقدیر کنیم که عملکرد تک‌تکشان و شیمی مناسب میانشان این داستان را تا این اندازه تاثیرگذار کرده است.

توده روایتگر ماجرای تلخ ملاقات والدینی است که پسرانشان دو طرف درگیر در یک فاجعه بودند؛ فرزند یکی قاتل و فرزند دیگری مقتول است. در طول فیلم شاهد نوسان احساسات آن‌ها از حالت تهاجمی تا تدافعی هستیم. این چهار نفر به عنوان بازماندگان این حادثه‌ی وحشتناک هنوز از اتفاقی که برای فرزندانشان افتاده شوکه هستند و نقش‌آفرینی‌ها به اندازه‌ای ماهرانه و باورپذیر است که مخاطب کاملا از درد و خشم آن‌ها به هم می‌ریزد.

توده سوالات فلسفی زیادی درباره‌ی انسانیت را مطرح می‌کند و قدرتی که هر چهار بازیگر در این فیلم گفتگو محور از خود نشان می‌دهند، مخاطب را در این واقعیت محکم و دردناک تا پایان نگه می‌دارد.

۶- کریستین دانست در قدرت سگ (The Power of the Dog)

کریستین دانست

  • کارگردان: جین کمپیون
  • سایر بازیگران: بندیکت کامبربچ، جسی پلمونس، توماسین مک‌کنزی و کدی اسمیت-مک‌فی
  • ژانر: وسترن، درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۵ از ۱۰۰

در این که بندیکت کامبربچ در وسترن ویرانگر جین کمپیون بازی تحسین‌برانگیزی دارد هیچ شکی نیست اما در این قسمت به یکی از نقش‌آفرینی‌هایی می‌پردازیم که شاید آن‌طور که باید و شاید مورد ستایش قرار نگرفت؛ کریستین دانست و حضور خیره‌کننده‌اش در قدرت سگ.

دانست از کودکی وارد حرفه‌ی بازیگری شد و پیش‌تر نقش‌آفرینی‌های درجه یک دیگری را هم از او دیده بودیم اما در شخصیت رز چیز متفاوت‌تری وجود دارد که او را از همه‌ی نقش‌آفرینی‌های دیگرش متمایز می‌کند. رز بیوه‌ی تنهایی در غرب وحشی به همراه تنها فرزندش پیتر (کدی اسمیت-مک‌فی) هتل کوچکی را اداره می‌کند. دنیای درونی او هم درست به اندازه‌ی محیط اطرافش خشک، خشن و بی‌روح است تا این که با ورود جورج بوربانک (جسی پلمونس) پرتوهایی از امید به زندگی یکنواختش تابیده می‌شود و تصور می‌کند این ازدواج می‌تواند روزگار بی‌روحش را تغییر دهد اما همه این خیالات خوش با ورود برادر جورج، فیل (بندیکت کامبربچ) رنگ می‌بازد.

از این جا به بعد شاهد نبرد اراده‌ها میان رز و فیل هستیم. رز با تمام وجود می‌خواهد باور کند چیزی فراتر از «یک مرد دیگر» است اما هم زمان با احساساتی درگیر است که بسیاری از زنان خانه‌دار دهه‌ی ۲۰ میلادی با آن دست و پنجه نرم می‌کردند؛ اجبار به بی‌نقص بودن که گویی تکامل یک زن در آن خلاصه شده بود. کریستین دانست در نشان دادن این احساسات متناقض عالی عمل می‌کند.

مثلا در بخشی از فیلم، جورج دوستان ثروتمند و صاحب مقام و منصبش را به منزلش دعوت می‌کند و از رز می‌خواهد که شب مهمانی پیانو بنوازد. او تمام تلاشش را می‌کند تا قطعه‌ی موسیقی را به شایسته‌ترین حالت ممکن اجرا کند اما باز هم به دلیل همین احساس سمی مبرا از اشتباه بودن، مضطرب است و نمی‌تواند کارش را آن‌طور که باید و شاید تمام کند. دانست در این لحظات ناامیدی رز از خودش، همسرش و موقعیتی که در آن گرفتار شده را به خوبی منتقل می‌کند اما اوج بازی او ورود فیل به مهلکه و به سخره گرفتن تک‌نوازی او است؛ چهره‌ی دانست در این لحظه مجموعه‌ای عجیب از احساسات متفاوت است که مخاطب را حیرت‌زده می‌کند.

۷- بندیکت کامبربچ در قدرت سگ (The Power of the Dog)

بندیکت کامبربچ

  • کارگردان: جین کمپیون
  • سایر بازیگران: کریستین دانست، جسی پلمونس، توماسین مک‌کنزی و کدی اسمیت-مک‌فی
  • ژانر: وسترن، درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۵ از ۱۰۰

فیل بوربانک دامدار عجیب و غریب با بازی حیرت‌انگیز بندیکت کامبربچ از آن شخصیت‌هایی است که تا چند وقت رهایتان نمی‌کند و در ذهنتان به حیاتش ادامه می‌دهد. فیل با چشمان نافذش شما را گروگان می‌گیرد، هوشش مثل داس برنده است و در عین حال کاریزماتیک و دلهره‌آور است؛ او به اندازه‌ای قوی است که می‌تواند با حرکت مچ دستش یک گاو نر را اخته کند.

فیل معمایی است به بزرگی، ناپایداری و بی‌رحمی آسمان. با این حال حتی مردی به قدرتمندی او هم می‌تواند مسحور شود و کامبربچ عبور ابرهای صاعقه زا از آسمان زندگی فیل را به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن به تصویر می‌کشد. بدون شک بازی او در قدرت سگ شایسته‌ی تقدیر است و از نامزدهای بالقوه‌ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد به حساب می‌آید.

۸- الیویا کلمن در دختر گمشده (The Lost Daughter)

الیویا کلمن

  • کارگردان: مگی جیلنهال
  • سایر بازیگران: جسی باکلی، داکوتا جانسون و پیتر سارسگارد
  • ژانر: درام روان‌شناختی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۵ از ۱۰۰

دختر گمشده اقتباس سینمایی از رمانی به همین نام اثر النا فرانته است و الیویا کلمن ایفاگر نقش زنی به نام لدا است او که از مسئولیت نگهداری از دو دخترش به تازگی فارغ شده، تصمیم می‌گیرد در میان‌سالی به تنهایی سفر کند. لدا ابتدا از آن شخصیت‌هایی به نظر می‌رسد که فکر می‌کنید بدون فرزندانشان آزاد و رها هستند و هر کاری که دوست دارند را انجام می‌دهند اما کم‌کم متوجه می‌شوید او مادری است که رازهایی را با خود حمل می‌کند و ظاهر و باطنش با هم تفاوت اساسی دارد.

الیویا کلمن احساسات متناقض لدا را به خوبی به تصویر می‌کشد و انحراف مرز باریک میان خودخواهی و توجه به خود به ویژه در جایگاه یک والد را نشان می‌دهد. او عملکرد صمیمی، تحسین‌برانگیز و در عین حال بُرنده‌ای دارد.

۹- آنر سوئینتن بیرن در سوغات ۲ (The Souvenir Part II)

آنر سوئینتن بیرن

  • کارگردان: جوانا هاگ
  • سایر بازیگران: چارلی هیتون، هریس دیکینسون، ریچارد آیوادی، جو آلوین
  • ژانر: درام، عاشقانه
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۸ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۴ از ۱۰۰

قسمت دوم سوغات هم مانند بسیاری از دنباله‌های سینمایی درجه یک بر شخصیت اصلی‌اش متمرکز است و لایه‌های تازه را به سفر درونی او اضافه می‌کند. با این اوصاف آنر سوینتن بیرن در نقش جولی هارت مثل الماس می‌درخشد. حضور او در قسمت دوم مسحور کننده است و از فیلم قبلی فراتر عمل می‌کند و بدون شک به اندازه‌ی هر سال دیگری شایسته‌ی دریافت جایزه‌ی بهترین بازیگر نقش اول زن در رویدادهای سینمایی است.

در قسمت اول سوغات با فیلم‌ساز جوانی به نام جولی هارت آشنا می‌شویم که میان خرابه‌های زندگی عاشقانه و شکنجه آمیزش با فیلم‌ساز معتاد و عجیبی به نام آنتونی (تام برک) سرگردان بود. حوادث قسمت دوم در راستای فیلم اصلی قرار دارد؛ به نظر می‌رسد جولی از فاجعه نجات پیدا کرد و حالا با کنکاش در جزئیات رابطه‌ی قدیمی‌اش در قالب ساخت یک فیلم سینمایی به دنبال پاک‌سازی و ترمیم بخش‌های آسیب‌دیده‌ی وجودش است. او پیامدهای ویرانگر اما خلاقانه‌ی زندگی با آنتونی را از طریق مصاحبه با دوستان خانواده و البته صحبت با یک مشاور بررسی می‌کند.

بازی آنر سوئینتن بیرن در قسمت اول بر پایه‌ی انتقال حس مبارزه‌ای درونی و تغییرات عاطفی زنی که در رابطه‌ی عاشقانه‌ای محکوم به فنا گرفتار شده، استوار بود. اما در قسمت دوم با زنی طرف هستیم که کنترل اوضاع را به دست گرفته و قصد دارد گذشته‌اش را مقابل دوربین بازسازی کند؛ با این اوصاف موجی از غم و اندوه که جولی را در برگرفته مهم‌ترین بخش از نقش‌آفرینی سوئینتن بیرن است و او موفق شده تصویر درونی یک زن هنرمند را به شکلی ظریف و دقیق نشان دهد.

۱۰- آنتونی راموس در فیلم در بلندی‌ها (In the Heights)

آنتونی راموس

  • کارگردان: جان ام. چو
  • سایر بازیگران: کوری هاکینز، لسلی گریس، دافنه رابین-وگا
  • ژانر: درام، موزیکال
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۴ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۴ از ۱۰۰

در هایتس اقتباسی سینمایی از تئاتر موزیکال لین مانوئل میراندا است و آنتونی راموس نقش اصلی این موزیکال پرانرژی و دل‌انگیز را بر عهده دارد که از قضا یکی از نقش‌آفرینی‌های جذاب و دوست‌داشتنی امسال است. مخاطب برای نخستین بار شخصیت اوساناوی را در جایگاه یک راوی ملاقات می‌کند؛ مرد میان‌سال مهربانی که در ساحل رویایی اش در جمهوری دومینیکن کافه‌ای را اداره می‌کند و تصمیم می‌گیرد بخشی از داستان زندگی‌اش در محله‌ی هایتسِ واشنگتن را برای چند کودک باهوش و مشتاق تعریف کند و به این صورت است که وارد داستان می‌شویم و این آغاز خوبی برای ورود به یک نمایش جذاب موزیکال است.

تقریبا در هر دقیقه از فیلم در هایتس یک ستاره‌ی تازه متولد می‌شود اما این آنتونی راموس است که در استخراج شکوه زندگی، پرشور و فوق‌العاده عمل می‌کند.

۱۱- ویل اسمیت در شاه ریچارد (King Richard)

ویل اسمیت

  • کارگردان: رینالدو مارکوس گرین
  • سایر بازیگران: آنجانو الیس، جان برنثال، لیو شرابیر، دیلان مک درموت
  • ژانر: درام، ورزشی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۶ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۱ از ۱۰۰

ویل اسمیت اغلب در فیلم‌های متوسط هم فوق‌العاده عمل می‌کند اما در شاه ریچارد با ایفای نقش ریچارد ویلیامز پدر ستاره‌های تنیس سرنا و ونوس ویلیامز، به سطحی از ظرافت و پیچیدگی می‌رسد که پیش‌تر از او سراغ نداشتیم. اسمیت به عنوان پدری که بهترین‌ها را برای فرزندانش می‌خواهد اما گاهی بیش از آن چه که باید به آن‌ها سخت می‌گیرد (برای مثال برای مقابله با نژادپرستی مستتر در دنیای تنیس حرفه‌ای گاهی بیش از حد به دخترانش فشار وارد می‌کند) طیف خیره کننده‌ای از احساسات را به نمایش می‌گذارد.

مخاطب در هر لحظه می‌تواند شرمساری و ناامیدی شخصیت ریچارد را احساس کند و در مقابل هم زمان پرتوهایی از لجاجت و خودپسندی را هم در او می‌بیند. ویل اسمیت به دلیل ترسیم پرتره‌ای از یک پدر ناقص که دختران بزرگ و تاریخ‌سازی تربیت می‌کند، شایسته‌ی تقدیر است و از گزینه‌های اصلی کسب اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد هم به حساب می‌آید.

۱۲- آنجانو الیس در شاه ریچارد (King Richard)

آنجانو الیس

  • کارگردان: رینالدو مارکوس گرین
  • سایر بازیگران: ویل اسمیت، جان برنثال، لیو شرابیر، دیلان مک درموت
  • ژانر: درام، ورزشی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۶ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۱ از ۱۰۰

اجازه ندهید اسم فیلم شما را گول بزند، در حالی که شاه ریچارد نامش را وام‌دار پدر خواهران ویلیامز است اما اورسن پرایس مادر ویلیامزها هم پای ریچارد حضور تاثیرگذاری نه تنها در فیلم بلکه در زندگی واقعی مشهورترین تنیسورهای دنیا ایفا می‌کند.

شاه ریچارد به عنوان یکی از خوش‌ساخت‌ترین بیوگرافی‌های ورزشی ۲۰۲۱ که توسط سرینا، ونوس و ایشا ویلیامز تهیه شده، ماجرای واقعی تاثیر غیرقابل‌انکار پدرشان ریچارد بر زندگی ورزشی و ورود سرینا و ونوس به دنیای تنیس حرفه‌ای را دستمایه‌ی داستان پرفراز و نشیبش قرار داده است. در حالی که شاه ریچارد از بهترین نقش‌آفرینی‌های کارنامه‌ی بازیگری ویل اسمیت به حساب می‌آید، نباید از حضور تاثیرگذار آنجانو الیس در نقش همسر ریچارد چشم‌پوشی کرد که در سراسر فیلم هم پای اسمیت پیش می‌آید و بازی تاثیرگذاری ارائه می‌دهد.

آنجانو الیس علاقه‌ای به تقلید ندارد و پیش‌تر در مصاحبه‌هایش جیمی فاکس (که پیش‌تر در «ری» (Ray) با او هم‌بازی بود) را نمونه‌ی خوبی از بازیگری می‌داند که به جای جعل هویت سعی می‌کند به حقیقت نقش دست پیدا کند؛ با این اوصاف اصلا عجیب نیست که الیس برای ایفای این نقش هیچ‌وقت با اورسین پرایس واقعی ملاقات نکرده ولی به ریزه‌کاری‌های شخصیتی این مادر سرسخت دست پیدا کرده است.

اوج بازی آنجانو الیس در سکانسی است که برای آینده‌ی ورزشی دخترانش مقابل ریچارد می‌ایستد و یادآوری می‌کند او هم به اندازه‌ی همسرش در زندگی فرزندانش تاثیرگذار است و ترس های ریچارد به عنوان پدر دو ستاره‌ی نوظهور تنیس را به او یادآور می‌شود.

۱۳- روث نگا در گذشتن (Passing)

روث نگا

  • کارگردان: ربکا هال
  • سایر بازیگران: تسا تامپسون، الکساندر اسکارسگارد، آندره هالند
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۶.۶ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۰ از ۱۰۰

روث نگا در فیلم تحسین‌شده‌ی گذشتن با چشمان درشت و شیطنت ستاره‌های فیلم‌های صامت در نقش کلر درخشان است. ربکا هال این فیلم را با الهام از رمان نوگرای لارا لانسن ساخته و به زندگی زنان سیاه‌پوستی می‌پردازد که برای قرار گرفتن در دلِ جامعه‌ی تحت سلطه‌ی سفیدپوستان، مجبور می‌شوند هویت نژادی‌شان را پنهان و وانمود کنند سفیدپوست هستند.

کلر (روث نگا) زن سیاه‌پوستی است که در منهتن آمریکا به عنوان یک سفیدپوست روزگار می‌گذراند. او با پنهان کردن هویتش برای داشتن زندگی سراسر عیش و نوش و البته امن با یک مرد نژادپرست سفیدپوست (الکساندر اسکارسگارد) ازدواج کرده. همه چیز روال طبیعی خودش را طی می‌کند و ظاهرا کلر توانسته با این نقاب همیشگی کنار بیاید. تا این که به صورت اتفاقی با همکلاسی قدیمی‌اش ایرنه (تسا تامپسون) ملاقات می‌کند.

کلر در زندگی شخصی‌اش زنی خوش‌خلق، اغواگر و برون‌گرا است با این وجود به وضوح می‌توان شاهد تلاش مذبوحانه‌ی او برای پنهان کردن بخشی از وجودش باشیم؛ غم و اندوهی که کلر در زیر پوسته‌ی بی‌نقصش پنهان کرده است. روث نگا تمام این لایه‌های شخصیتی را به صورت ماهرانه اجرا می‌کند و عمق شخصیت کلر را به مخاطب نشان می‌دهد.

روث نگا بازیگری است که ایفای نقش زنی را بر عهده دارد که در زندگی‌اش دائما در حال نقش بازی کردن است و از سوی دیگر باید هراس و شکاف‌های شخصیتی او را هم به بیننده نشان دهد تا با درک عمق شخصیت کلر بتوانند با او همذات پنداری کنند.

۱۴- جیمی دورنان در بلفاست (Belfast)

جیمی دورنان

  • کارگردان: کنت برانا
  • سایر بازیگران: جودی دنچ، کیرآن‌هایندز، کترینا بلف
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۵ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۷ از ۱۰۰

حضور جیمی دورنان حضور در فیلم دل‌نواز بلفاست ساخته‌ی کنت برانا غافلگیری بزرگی بود. او در این فیلم ایفاگر یک نقش کاملا جدی بود که برگرفته از پدر کارگردان است. کنت برانا که بلفاست را شخصی‌ترین فیلمش می‌داند، روایت واقعی مهاجرت اجباری خانواده‌اش از ایرلند در بحبوحه‌ی درگیری‌های داخلی بلفاست را دستمایه‌ی اثر تازه‌اش قرار داده است.

جیمی دورنان نقش پدر خانواده‌ای ایرلندی را ایفا می‌کند که مجبور است برای تامین معاش خانواده‌اش در لندن کار کند و به خاطر هزینه‌های بالای رفت و آمد فقط می‌تواند چند بار در سال به خانه‌اش سر بزند. نقش او پتانسیل زیادی برای خلق لحظات اشک‌آلود و دراماتیک دارد اما با هوشمندی و ظرافت از اشک و آه اضافی جلوگیری می‌کند و در عوض با بازی آرام و دوست‌داشتنی‌اش در نقش مردی خانواده‌دوست و گرفتار تاثیر لازم را بر مخاطب می‌گذارد.

۱۵- آریانا دبوز در داستان وست ساید (West Side Story)

آریانا دبوز

  • کارگردان: استیون اسپیلبرگ
  • سایر بازیگران: انسل الگورت، ریچل زیگلر، دیوید آلوارز، مایکل فیست، ریتا مورنو
  • ژانر: موزیکال، عاشقانه
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۶ از ۱۰۰

گاهی تماشای نقش‌آفرینی یک ستاره‌ی جوان تئاتر برادوی میان سیل عظیم بازیگران بی‌تجربه، واقعا دل‌انگیز است و این دقیقا همان اتفاقی است که آریانا دبوز در داستان وست ساید رقم می‌زند. او به همان اندازه که رقصنده‌ی درجه یکی است، درخشان و کاریزماتیک عمل می‌کند و البته با قرار گرفتن مقابل ریتا مورنو که در نسخه سال ۱۹۶۱ این موزیکال، ایفاگر نقش آنیتا بود کار به شدت دشواری را انجام می‌دهد. البته که از پس این ماموریت تا اندازه‌ای غیرممکن به خوبی برآمد و مورنو اعتراف کرد دبوز آنیتای به مراتب بهتری از او است.

بدون شک آنیتا محبوب‌ترین شخصیت داستان وست ساید و قلب و روح تپنده‌ی داستان است. او نه تنها یکی از به یادماندنی‌ترین ترانه‌های فیلم یعنی «آمریکا» (America) را اجرا می‌کند بلکه تعادل حسی اساسی در ماجرای عاشقانه‌ی تونی و ماریا برقرار می‌کند. عشق آنیتا به برناردو و دل‌شکستگی ویرانگرش مخاطب را وادار به همدلی با این شخصیت می‌کند.

دبوز که یک بازیگر باتجربه‌ی تئاتر است سال گذشته با «جشن رقص پایان سال» (The Prom) برای نخستین بار به سینما راه پیدا کرد و در داستان وست ساید به عنوان دومین تجربه‌ی سینمایی‌اش کیفیت به مراتب بالاتری از اجرا را به نمایش گذاشت. او نقش آنیتا را با لوندی معاصری تصویر می‌کند با این حال با هوشمندی و ظرافت تصویر خانواده پسندی از این شخصیت ارائه می‌دهد.

ما می‌دانستیم آریانا دبوز می‌تواند خوب بخواند و به همان اندازه هم رقصنده‌ی خوبی است اما نقش‌آفرینی تاثیرگذارش در پرده‌ی سوم نشان داد که او بهتر از هر بازیگر دیگری در نقش‌های دراماتیک درخشان عمل می‌کند. با این اوصاف اگر هالیوود عاقلانه عمل کند باید در آینده از دبوز بیش‌تر بشنویم.

۱۶- سایمون رکس در موشک قرمز (Red Rocket)

سایمون رکس

  • کارگردان: شان بیکر
  • سایر بازیگران: سوزانا سان، بری الرود
  • ژانر: درام، کمدی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۵ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۶ از ۱۰۰

موشک سرخ به دلیل تصویری از زنده نگه داشتن امید در دلِ شرایط سخت بسیار تماشایی است. ماجرا درباره‌ی مایکی (سایمون رکس) یک ستاره‌ی دست چندم هالیوودی است که در دوران حرفه‌ایش تقریبا هر کاری انجام داده؛ از بازی در آثار نازل هالیوودی گرفته تا ورود به موسیقی رپ و حضور در فیلم‌های غیراخلاقی. او حالا در آستانه‌ی میان‌سالی به زادگاهش بازگشته تا زندگی تازه‌ای را آغاز کند. البته فیلم درباره گذشته‌ی مایکی قضاوتی نمی‌کند و نتیجه‌گیری را به بیننده واگذار می‌کند.

سایمون رکس در موشک قرمز عملکرد خوبی دارد اما می‌توانید احساس کنید هنوز آماده‌ی پذیرش ایده‌ی تبدیل شدن به پروژه‌ی احیای تارانتینویی نیست در عوض بازی او در نقش مایکی حکایت از مردی دارد که امیدوار است روزی به بازیگری پیشرو تبدیل شود و بتواند همه‌ی پتانسیل‌هایش را بروز دهد.

با این حال رکس در موشک قرمز با امتناع از ایفای بزرگ‌ترین نقش کارنامه‌ی هنری‌اش به هر شکل دیگر، به یک بازیگر پیشرو تبدیل شده است. رکس هرگز از آن چه کارگردان و نویسنده از شخصیت مایکی انتظار دارند دور نمی‌شود اما امتناع از پذیرش نامطلوب بودنِ ذاتی مایکی در او کاملا مشهود است؛ گویی رکس نیاز دارد نه به عنوان بازیگر بلکه برای ارضای یک نیاز درونی به مایکی ایمان بیاورد و اتفاقا همین عملکرد هم هست که این شخصیت را تا این حد همدلی برانگیز کرده است.

۱۷- اسکار آیزاک در شمارنده‌ی کارت (The Card Counter)

اسکار آیزاک

  • کارگردان: پل شریدر
  • سایر بازیگران: تای شرایدن، تیفانی هدیش، ویلیام دفو
  • ژانر: جنایی، درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۶.۲ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۶ از ۱۰۰

اسکار آیزاک به عنوان یک بازیکن حرفه‌ای پوکر با نام مستعار عجیب ویلیام تل در درام پویای پل شریدر که درباره‌ی گناه و رستگاری است، می‌درخشد. ویلیام در غم گذشته‌اش غرق شده؛ او پیش‌تر به عنوان زندانبان در زندان مخوف ابوغریب خدمت می‌کرده و برای اطاعت از مافوقش مجبور می‌شود چند زندانی را به طور وحشیانه‌ای شکنجه دهد. حالا سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد اما عذاب وجدان او را رها نمی‌کند.

آیزاک توانسته سرگردانی ویلیام تل را به خوبی نشان دهد و اقیانوس متروک چشمانش به ما می‌گوید تا چه اندازه گم شده است. او در نقش یک قمارباز حرفه‌ای کاملا متقاعدکننده عمل می‌کند و در بسیاری از لحظات بازی پوکر نمی‌توانیم از چهره‌اش بخوانیم چه در سرش می‌گذرد. از طرف دیگر تغییرات خلق و خوی ویلیام را هم به همان خوبی از طریق چهره و حرکات بدنش منتقل می‌کند و در دورانی که کم‌تر فرصت می‌کنیم به چهره‌ی آدم‌ها دقت کنیم و درونیاتشان را حدس بزنیم، این نوع بازی تجربه‌ای عجیب است که تنها از بازیگر حرفه‌ای مثل اسکار آیزاک برمی‌آید.

۱۸- دنیل کریگ در زمانی برای مردن نیست (No Time to Die)

دنیل کریگ

  • کارگردان: کری فوکوناگا
  • سایر بازیگران: رالف فاینز، رامی ملک، لئا سیدو، نائومی هریس، بن ویشاو، روری کینیار
  • ژانر: اکشن، ماجراجویی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۴ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۴ از ۱۰۰

چه کسی فکرش را می‌کرد ستیزه‌جوترین، عبوس‌ترین و سرسخت‌ترین جیمز باند تمام دوران، کسی که آسیب می‌بیند و نشان می‌دهد که درد دارد، کسی که مثل یک نگهبان از زخم‌های عاشقانه مراقبت می‌کند تا این اندازه خوب و دوست‌داشتنی باشد؟

خداحافظی دنیل کریگ با فرنچایز محبوب جیمز باند ظریف و غم‌انگیز است و نشان می‌دهد هیچ چیز تا ابد ماندگار نیست و گاهی با از دست دادن یک نفر متوجه می‌شویم چقدر خوب و درست بود. کریگ به عنوان یکی از جذاب‌ترین ماموران ۰۰۷ تاریخ، پایان باشکوهی را در زمانی برای مردن نیست تجربه کرد و در قلب طرفداران برای همیشه ماندگار شد.

۱۹- کریستین استوارت در اسپنسر (Spencer)

کریستین استوارت

  • کارگردان: پابلو لارائین
  • سایر بازیگران: جک فارذینگ، تیموتی اسپال، شان هریس، سالی هاوکینز
  • ژانر: درام، تاریخی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۶.۹ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۳ از ۱۰۰

اسپنسر نسخه‌ی پابلو لارائین از زندگی پرنسس دایانا یک فیلم بیوگرافی صرف نیست و بیش‌تر به کنکاش در روحیات شاهدخت ولز متمرکز است و صد البته در بعضی از لحظات تا اندازه‌ای دلهره‌آور هم می‌شود. کریستین استوارت در نقش پرنسس دایانا در حقیقت ایفاگر نقش زنی است که در جاده‌ای پر پیچ و خم گمشده و خسته از در معرض توجه بودن، به دنبال راه فراری می‌گردد.

پابلو لارائین در اسپنسر به جای پرداختن به جنبه‌های ظاهری زندگی دایانا، به کنکاش در عمق روحیات او می‌پردازد و برای این کار هم از اضافه کردن فانتزی به زندگی واقعی شاهدخت ولز هیچ ابایی ندارد. کریستین استوارت هم از پس ایفای این نقش دشوار به خوبی برآمده و با تمام وجودش رنج و آسیب‌دیدگی یکی از قدرتمندترین زنان تاریخ را به مخاطب نشان می‌دهد. از سکانس‌های درخشان کریستین استوارت می‌توان به توهمات او اشاره کرد؛ از سکانس پاره شدن گردنبند مروارید تا زخمی‌کردن خودش با انبر سیم‌چین.

اسپنسر بیش از فیلم‌های دیگری از جمله «تاج» (The Crown) به روحیات دایانا می‌پردازد و میان لحظات مالیخولیایی‌اش تصویر باورپذیرتری از شاهدخت ولز را به مخاطبان نشان می‌دهد.

۲۰- جیمی دورنان در بارب و استار به دل‌مار می‌روند (Barb and Star Go to Vista Del Mar)

جیمی دورنان

  • کارگردان: جاش گرینبام
  • سایر بازیگران: آنی مامولو، کریستین ویگ
  • ژانر: کمدی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۴ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۰ از ۱۰۰

منتقدان سینمایی به بازیگران همه فن حریف علاقه‌ی ویژه‌ای دارند؛ همان کسانی که در نقش‌های دراماتیک درخشان و در نقش‌های کمدی هم حسابی بانمک هستند. بی‌شک جیمی دورنان از این نظر ستاره‌ی امسال بود. او ایفاگر دو نقش کاملا متفاوت در فیلم‌های «بلفاست» (Belfast) و «بارب و استار به دل‌مار می‌روند» (Barb and Star Go to Vista Del Mar) بود که از لحاظ فضای کلی، لحن اجرا و سایر بازیگران فیلم به یکدیگر هیچ شباهتی نداشتند بلکه در دو فضای کاملا متفاوت اتفاق می‌افتند. این دوقطبی عجیب و غریب، نشان داد جیمی دورنان به اندازه‌ی خوش‌قیافه بودنش بازیگر درجه یکی هم هست.

ابتدا می‌رویم به سراغ فیلم کمدی بارب و استار به دل‌مار می‌روند. پیش‌تر با استعداد جیمی دورنان در ایفای نقش‌های جدی تا اندازه‌ای آشنا بودیم اما فیلم کمدی گزینه‌ای نبود که خیلی از مخاطبان از او انتظار داشته باشند. او در کمال ناباوری نه تنها در نقش یک سرسپرده‌ی دوست‌داشتنی و فریب‌خورده خوب عمل کرد بلکه وقتی در کنار آنی مامولو و کریستین ویگ به عنوان ستارگان کمدی قرار گرفت، به اندازه‌ی آن‌ها درجه یک بود و در بسیاری از صحنه‌ها بار اصلی کمدی را هم بر دوش می‌کشید.

اجرای ترانه‌ی «مرغان دریایی» (seagulls) یکی از لحظات بانمک حضور دورنان در بارب و استار به دل‌مار می روند بود که استعداد خوانندگی او را هم آشکار کرد. دورنان در این ترانه برای مرغان دریایی از حماقت‌های عاشقانه‌اش می‌گوید و به طور غافلگیرکننده‌ای بی‌پروا و به همان اندازه بی‌ربط و خنده‌دار است.

۲۱- آدام درایور در آنت (Annette)

دام درایور

  • کارگردان: لئوس کاراکس
  • سایر بازیگران: ماریون کوتیار، سایمون هلبرگ، راسل میل
  • ژانر: موزیکال، عاشقانه
  • امتیاز IMDb فیلم: ۶.۴ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۷۱ از ۱۰۰

آدام درایور در فیلم موزیکال آنت ایفاگر نقش شخصیتی اجتماع ستیز و تا اندازه‌ای روان‌پریش به نام هنری مک هنری است و نوعی از جنون و دیوانگی را به نمایش می‌گذارد که تماشای آن تجربه‌ای عجیب و هولناک است. هنری استند آپ کمدین در آستانه‌ی افولی است که به هیچ خط قرمز اخلاقی پایبند نیست و حاضر است برای دیده شدن از همسرش که خواننده‌ی اپرای درجه یکی است و در نهایت دختر خردسالش آنت، استفاده کند. روند کمدی‌های هنری رو به اتمام است، زنان زندگی‌اش را سد راهش می‌داند و دخترش آنت در نهایت به گونه‌ای بزرگ می‌شود که همه‌ی رشته‌هایش را پنبه می‌کند.

هنری مک هنری یکی از منفورترین شخصیت‌های فیلم‌های موزیکال است که آدام درایور با ظرافت تمام جنبه‌های خنده‌دار و سمی او را به مخاطب نشان می‌دهد و لحظات نفس‌گیر و هولناکی را خلق می‌کند. ویژگی برجسته‌ی آنت به عنوان فیلمی خنده‌دار و عمدتا ناامیدکننده، مجموعه استند آپ های نفس‌گیر و وحشتناکی است که توسط درایور اجرا می‌شود و او کاملا به این موضوع واقف است که مخاطب را متحیر و وحشت‌زده می‌کند، به طوری که وقتی میکروفون را رها می‌کند و پی کارش می‌رود، نفس راحتی می‌کشیم و خدا را شکر می‌کنیم که هنری از دایره‌ی دیدمان خارج شد!

در نهایت نقش‌آفرینی آدام درایور درست به اندازه‌ی فیلم آنت خاص و عجیب و غریب است و شبیه هیچ یک از نقش‌آفرینی‌های تحسین شده‌ای نیست که پیش‌تر از او سراغ داشتیم، با این وجود همچنان درخشان و درجه یک است.

سریال‌ها

۱- مارتین شورت در تنها کشتار درون ساختمان (Only Murders in the Building)

مارتین شورت

  • کارگردان: جیمی بابیت، گیلان روبسپیر و…
  • سایر بازیگران: استیو مارتین، سلنا گومز، ارن دومینگوئز، ایمی رایان
  • ژانر: معمایی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰

چه کسی مارتین شوت را دوست ندارد؟ او تخصص ویژه‌ای در خلق شخصیت‌های ماندگاری دارد که مخاطب را به طور هیستریکی می‌خندانند (حالا یا به او می‌خندید یا در کنار او). بازی او در نقش الیور پاتنوم کارگردان برادوی که با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می‌کند در سریال کمدی معمایی کشتار درون ساختمان، یکی دیگر از نقش‌آفرینی‌های درجه یک و ماندگار او است.

بسیاری از منتقدان رابطه‌ی دوستانه‌ی او و استیو مارتین در نقش چارلز هیدن ساویج را تحسین می‌کنند و از دل‌انگیزترین بخش‌های سریال می‌دانند با این حال مارتین شورت همیشه دزد سکانس است و در لحظات حضورش همه‌ی توجهات را به خود جلب می‌کند. او این توانایی را دارد تا نقش‌هایش را آن‌چنان زنده کند که احساس کنید با الیور در استودیو ۵۴ برای حل معمای قتل همراه هستید.

الیور علاوه بر اینکه در حل معماهای جنایی تبحر ویژه‌ای دارد، یک پدر خوب هم هست که فقط سعی می‌کند راه خودش را در دنیا باز کند و مارتین شورت موفق شده با اجرای دل‌انگیزش این مرد را به یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های سال ۲۰۲۱ تبدیل کند.

۲- کریستینا ریچی در ژاکت زرد (Yellowjackets)

کریستینا ریچی

  • کارگردان: جیمی تراویس، دیپا متا و…
  • سایر بازیگران: ملانی لینسکی، سوفی نیلیس، تاونی سایپرس، جاسمین ساووی براون، ژولیت لوئیس
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰

در کارنامه‌ی هنری کریستینا ریچی انواع و اقسام نقش‌های غیرقابل‌تحمل و عجیب و غریب به چشم می‌خورد که مشهورترینشان ونزدی آدامز در فیلم «خانواده‌ی آدامز» (The Addams Family) است. نقش بزرگ‌سالی میستی در ژاکت زرد هم مخاطبان را تا اندازه‌ی زیادی به یاد ونزدی می‌اندازد و احتمالا با خودتان فکر می‌کنید اگر قرار بود ماجراهای او را پس از دوران بلوغ دنبال کنید با موجودی این چنینی روبه‌رو می‌شدید!

ریچی با لبخند بزرگ، موهای بلوند و روحیه‌ی پر شر و شورش میستی را به یکی از هولناک‌ترین شخصیت‌های زن سال ۲۰۲۱ تبدیل کرده است. او با حیوان خانگی‌اش کالیگولا زندگی می‌کند، پرنده‌ای که میل عجیبی به نوک زدن به چشم آدم‌ها دارد. میستی همان چیزی را می‌خواهد که همه‌ی ما انجام می‌دهیم؛ یک همراه و دوست و کسی که می‌تواند به شوخی‌های ترسناک او بخندد.

اجرای کریستینا ریچی در تک‌تک لحظات ژاکت زرد ترسناک است اما به این معنی نیست که ناخوشایند و غیرقابل‌تحمل باشد بلکه کاملا میخکوبتان می‌کند. شیمی میان او و ژولیت لوئیس در نقش ناتالی نابالغ هم از نقاط قوت این سریال به حساب می‌آید و شوخی‌های مرگبار و بانمکشان مخاطب را به این فکر می‌اندازد که اگر لورل و هاردی قرار بود یکدیگر را بکشند احتمالا این رفتارها را از خود بروز می‌دادند.

۳- جاستین سفاز جونز در نقطه‌ی کور (Blindspotting)

جاستین سفاز جونز

  • کارگردان: سیت مان، آرورا گررو و…
  • سایر بازیگران: جیلن بارون، رافائل کاسال، بنجامین ارل ترنر
  • ژانر: درام، کمدی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۶ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰

سریال نقطه‌ی کور شبکه‌ی استارز جنبه‌های دوست‌داشتنی زیادی دارد که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به نقش‌آفرینی‌های بی‌نقصش اشاره کرد. شاید کم‌تر کسی فکر می‌کرد اسپین آفِ فیلم موفق نقطه‌ی کور که سال ۲۰۱۸ اکران شد، بتواند عملکرد قابل قبولی داشته باشد اما این اتفاق به وقوع پوست و این اسپین آف که بیش‌تر بر شخصیت اشلی متمرکز بود یکی از سریال‌های خوش‌ساخت امسال لقب گرفت.

جاستین سفاز جونز در فیلم سینمایی نقطه ی کور هم ایفاگر نقش اشلی معشوقه‌ی مایلز (رافائل کاسال) بود که البته از جمله نقش‌های حاشیه‌ای فیلم به حساب می‌آمد و تنها نیازش ثبت‌نام پسرشان در یک مدرسه‌ی خصوصی شیک بود اما در سریال نقطه‌ی کور محصول سال ۲۰۲۱ جنبه‌های متفاوت‌تری از شخصیت اشلی را می‌بینیم.

اشلی حالا باید در نبود مایلز تمام بار مسئولیت مراقبت از پسرشان را بر دوش بکشد، شرایط را مدیریت کند و زندانی شدن مایلز را برای فرزندش توضیح دهد. سفاز جونز در این سریال به خوبی از پس ایفای این نقش دشوار برآمد و ثابت کرد اشلی پتانسیل‌های زیادی داشت که در فیلم سال ۲۰۱۸ نادیده گرفته شد.

۴- رنه الیز گلدزبری در Girls5Eva

رنه الیز گلدزبری

  • کارگردان: کیمی گیت وود، کیت کویرو و…
  • سایر بازیگران: بیزی فیلیپس، پائولا پل، سارا بارلیس
  • ژانر: درام، موزیکال
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۸ از ۱۰۰

رنه الیز گلدزبری را پیش‌تر در «همیلتون» (Hamilton) دیدیم و می‌دانستیم بازیگر خوبی است اما با حضور درسریال Girls5Eva نشان داد حتی اگر در موقعیت‌های کمدی قرار بگیرد هم به همان اندازه عالی عمل می‌کند. ویکی به عنوان یکی از اعضای مغرور گروه Girls5Eva یکی از بانمک‌ترین شخصیت‌های سریال‌های کمدی سال ۲۰۲۱ است و گلدزبری موفق شد در بسیاری از لحظات از مخاطبان خنده بگیرد.همچنین به خوبی احساسات ویکی مبنی بر میل به داشتن دوست و دوست داشته شدن را نشان می‌دهد.

رنه الیز گلدزبری بازیگری است که نشان داده توانایی‌های زیادی دارد که هنوز آن‌طور که باید و شاید دیده نشده. مثلا حتی در یک اپیزود از رئالیتی شوی MTV به نام Cribs هم دوست‌داشتنی و تماشایی است.

۵- کیت وینسلت در میر از ایست تاون (Mare of Easttown)

کیت وینسلت

  • کارگردان: کریگ زوبل
  • سایر بازیگران: جولیان نیکلسون، جین اسمارت، انگوری رایس، ایوان پیترز، سوزی بیکن
  • ژانر: جنایی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۵ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۵ از ۱۰۰

حضور نامزد هفت جایزه‌ی اسکار و برنده‌ی دو جایزه‌ی امی در فهرست ما دور از ذهن نیست، به ویژه در مورد اجرایی که تاکنون بارها از سوی فستیوال‌های مختلف مورد توجه قرار گرفته و میلیون‌ها بیننده از سراسر دنیا آن را تحسین کرده‌اند؛ بنابراین لازم است که در این بخش از عملکرد خیره‌کننده‌ی کیت وینسلت در سریال میر از ایست تاون تقدیر کنیم.

میر کارآگاه شهر کوچکی در پنسیلوانیا است که نمی‌خواهد خودش را به خاطر اشتباهات گذشته‌اش ببخشید. او در کارهای روزمره غرق شده تا آن‌قدر خسته شود که فرصت فکر کردن به اتفاقات را نداشته باشد و فقط بتواند ادامه دهد. میر به هر چیزی که در شهرش می‌افتد عادت کرده و حتی تعقیب و گریز یک سارق برایش حکم ورزش صبحگاهی را دارد.

هر حرکت و رفتار کیت وینسلت در نقش میر کسالت، ناامیدی و روزمرگی را منتقل می‌کند و حکایت از روح ناراضی دارد که خودش را تعمدا منزوی نگه داشته؛ انزوای میر حتی در جمع پر شر و شور خانواده و دوستانش هم در ذوق می‌زند.

وینسلت روحیات میر را از طریق ادای منقطع دیالوگ‌ها و البته حرکات بدن به خوبی به مخاطب نشان می‌دهد اما دشوارترین بخش بازی او این است که مادامی که روی پرونده کار می‌کند لایه‌های مختلف شخصیتی‌اش را هم بروز می‌دهد. او این کار را با چنان ظرافتی انجام می‌دهد که در پایان سریال به خودمان می‌آییم و می‌بینیم شخصیت او کاملا متحول شده و دیگر به پلیس کم‌حوصله‌ای که می‌شناختیم هیچ شباهتی ندارد.

کیت وینسلت توانایی عجیب و غریبی در آشکار کردن جزئیات دارد و این کار را در میر از ایست تاون به بهترین حالت ممکن انجام داده است.

۶- توسو امبدیو در راه‌آهن زیرزمینی (The Underground Railroad)

توسو امبدیو

  • کارگردان: بری جنکینز
  • سایر بازیگران: چیس دیلان، جوئل اجرتون، آرون پیر، امبر گری
  • ژانر: درام، تاریخی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۴ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۴ از ۱۰۰

توسو امبدیو در سریال راه‌آهن زیرزمینی سفر غیر ممکن و در حال تکامل شخصیت کورا را قابل‌درک و باورپذیر می‌کند. کورا که از نظر روحی درگیر از دست دادن ناگهانی مادرش است برای یافتن خانه‌ای امن‌تر، خاستگاهش که زندگی دردناکی را برایش رقم زده را ترک می‌کند و از طریق یک راه‌آهن زیرزمین سفری عجیب را آغاز می‌کند. شخصیت کورا مفهوم توامان خشم و آرامش، جستجو و خستگی است. او شبیه پازلی با یک قطعه‌ی گم شده به نظر می‌رسد و در عین حال همان قطعه‌ی گم‌شده‌ی پازل هم هست.

بازی توسو امبدیو در هر لحظه‌ی راه‌آهن زیرزمینی شاخص و عجیب به نظر نمی‌رسد اما هنر او این است که با گذشت زمان شخصیت کورا را از دلِ سختی‌ها، درس‌ها، شکست‌ها و عشقی که در طول مسیر به وقوع می‌پیوندد، خلق می‌کند، به طوری که در قسمت‌های پایانی یک فرد کاملا تغییریافته است که با دختر ابتدای فیلم تفاوت اساسی دارد.

تماشای چنین مسیر طولانی می‌توانست در بسیاری از لحظات مخاطب را دل‌زده و خسته کند اما در راه‌آهن زیرزمینی به لطف بازی درست توسو امبدیو در تمام مسیر با کورا همراه و در رشد شخصیتی و تکامل او غرق می‌شویم.

۷- مارگارت کوالی در خدمتکار (Maid)

مارگارت کوالی

  • کارگردان: جان ولز
  • سایر بازیگران: نیک رابینسون، اندی مک داول، آنیکا نونی رز
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۵ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۳ از ۱۰۰

اجرای مارگارت کوالی در خدمتکار به خودی خود اندوه‌بار است؛ او ایفاگر نقش زن جوانی به نام الکس است که از یک رابطه‌ی سمی همراه دختر چهارساله‌اش فرار می‌کند و با کار کردن به عنوان خدمتکار سعی می‌کند از صفر شروع کند و زندگی تازه‌ای را برای فرزندش بسازد.

کوالی تغییر ذهنیت الکس در طول سریال را به خوبی به تصویر می‌کشد؛ از افسردگی که به دلیل رفتارهای همسر کنترل‌گرش با آن دست و پنجه نرم می‌کند تا تلاش‌های طنزآمیزش برای جلب علاقه‌ی مردم به خود. با این اوصاف این که چرا مارگارت کوالی به عنوان یکی از بهترین بازیگران تازه‌کار شناخته می‌شود، کاملا بدیهی است، چون او زندگی الکس را با تمام فراز و نشیب‌هایش به شما نشان می‌دهد؛ حالا یا پیش‌تر در جایگاه او بوده‌اید یا در تمام زندگی‌تان از شبیه الکس بودن فرار کرده‌اید.

کوالی پیش‌تر در مصاحبه‌هایش گفته در بازیگری از تکنیک خاصی پیروی نمی‌کند و این مورد یکی از دلایل باورپذیر بودن نقش‌آفرینی‌های او است. کوالی به عنوان مادر جوان یک کودک چهار ساله درست به اندازه‌ی لحظات حضورش مقابل مادرش پائولا (با بازی اندی مک داول) باور پذیر است. در نهایت مارگارت کوالی را می‌توان از بازیگران تازه‌ای دانست که اجراهایش همیشه از کیفیتی مطلوب برخوردار است.

۸- مایکل گرییز در راترفورد سقوط می‌کند (Rutherford Falls)

مایکل گرییز

  • کارگردان: سیدنی فریلند، لاورنس شر
  • سایر بازیگران: اد هلمز، جانا اشمیدینگ، جس لی و داستین میلیگان
  • ژانر: سیتکام کمدی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۶.۵ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۲ از ۱۰۰

فرض اساسی داستان راترفورد سقوط می‌کند کمی عجیب و غریب است با این حال مملو از شخصیت‌های فوق‌العاده و بانمک است. این سریال ماجراهای شهر کوچکی به نام راترفورد را دنبال می‌کند که وقتی قهرمان محلی ناتان راترفورد (اد هولمز) که از قضا اجدادش از موسسان شهر هستند، می‌خواهد از خروج یک مجسمه جلوگیری کند، به نتایج جالب و تامل برانگیزی درباره‌ی تاریخ استعمار و ستم در شهر آبا و اجدادی‌اش می‌رسد.

اد هلمز در نقش ناتان به عنوان بازیگر اصلی خوب عمل می‌کند با این حال از آن جایی که طرح کلی این شخصیت از اساس مشکل دارد و یکی از نقاط ضعف سریال به حساب می‌آید، نتوانسته آن‌طور که باید و شاید دیده شود. در عوض شخصیت‌تری توماس با بازی مایکل گرییز با این که در نگاه نخست یک نقش حاشیه‌ای به نظر می‌رسد، فراتر از خوب عمل می‌کند؛ به طوری که راترفورد سقوط می‌کند را می‌توان نمایش‌تری توماس دانست.

تصویر مایکل گرییز از تری توماس یکی از شهروندان راترفورد است که تلاش می‌کند تاثیر خودش را بر شهر بگذارد و وضعیت بومی شهروندی را باز تعریف کند. حضور او در مجموع گرم، خنده‌دار و حتی تا اندازه‌ای ناراحت‌کننده است. اوج نقش‌آفرینی گرییز را می‌توان در سکانسی دید که تری توماس برای یک خبرنگار درباره‌ی ظلم، ستم و سرمایه‌داری سخنرانی می‌کند. او در این لحظات فردی به غایت خردمند و باهوش است که دقیقا می‌داند از کلمات چطور استفاده کند.

۹- هیلی استاینفلد در دیکنسون (Dickinson)

هیلی استاینفلد

  • کارگردان: سیلاس هوارد، ریچل هولدر و…
  • سایر بازیگران: توبی هاس، جین کراکوسکی، آدریان انسکو، آنا باریشنیکوف، الا هانت
  • ژانر: کمدی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۵ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۹۱ از ۱۰۰

سومین و آخرین فصل سریال دیکنسون سال ۲۰۲۱ از Apple TV+ منتشر شد و طرفداران این سریال به شما خواهند گفت که هنوز هم به دیکنسون و سرنوشت عجیب و غریبش فکر می‌کنند و از آن خلاص نشدند. بخش بزرگی از این عشق و احترام به بازیگران مکمل تعلق می‌گیرد اما این هیلی استاینفلد است که سریال را در همه‌ی فصول (و به صورت خاص در فصل سوم) به اثری تحسین‌برانگیز تبدیل کرده است.

امیلی دیکنسون از نگاه استاینفلد همیشه شیفته‌ی هنر بود اما در فصل سوم و با تشدید جنگ داخلی و ترسیم خطوط سیاسی تلاش می‌کرد اثر بزرگ‌تری از خود بر جای بگذارد؛ او می‌خواهد شعری بسراید که جهان را تغییر دهد و البته یکی دیگر از آرزوهایش هم این است که خانواده‌اش بار دیگر با هم متحد شوند.

استاینفلد همیشه در بانمک اجرا کردن فیلم‌نامه‌ی سریال تبحر ویژه‌ای دارد اما به نظر می‌رسد در فصل سوم لایه‌های دیگری از شخصیت امیلی را به مخاطب نشان می‌دهد که البته شرایط جنگی که بر فضای کلی این فصل حاکم است هم بر این موضوع بی تاثیر نیست.

یکی از درخشان‌ترین لحظات نقش‌آفرینی هیلی استاینفلد در فصل سوم دیکنسون به سکانسی در بخش‌های پایانی مربوط می‌شود که با پدرش ادوارد (توبی هاس) بحث می‌کند. او متوجه می‌شود علیرغم تمام عشق و احترامی که پدرش به او دارد، همیشه امیلی را به عنوان نفر دوم می‌بیند؛ چون او یک زن است! عملکرد استاینفلد در این سکانس خیره‌کننده است و خشم، ناامیدی و آسیب‌دیدگی این شخصیت را به خوبی نشان می‌دهد.

۱۰- جنیفر کولیج در نیلوفر سفید (The White Lotus)

جنیفر کولیج

  • کارگردان: مایک وایت
  • سایر بازیگران: ماری بارتلت، کانی بریتون، الکساندرا داداریو، فرد هچینگر، جیک لیسی
  • ژانر: درام، کمدی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۷.۶ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۸ از ۱۰۰

جنیفر کولیج در نقش تانیا مک کواد یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌های امسال را در سریال نیلوفر سفید HBO بر عهده داشت. تانیا در سکانسی برای متصدی اسپا، لیدیا (ناتاشا لوتول) از نگرانی‌هایش در مورد رابطه با گِرِگ (جان گریس) می‌گوید، کولیج در این سکانس قدرت بازیگری‌اش را به رخ می‌کشد. برای پرداختن به شخصیت دوست‌داشتنی تانیا به دیالوگی که در این سکانس می‌گوید، بسنده می‌کنیم:

«از همین حالا می دونم که صدمه می‌بینم. اون فقط لایه‌ی اول شخصیت من رو دوست دارد. اما نظرش درباره لایه‌ی دوم و سوم چیه؟ همیشه باید نگران باشم که لایه بعدی شخصیتم رو دوست داره یا نه. من می‌ترسم. تا کجا می تونم ادامه بدم؟ اون سرد میشه؟ یا مضطرب میشه؟

خود واقعی من یه الکلی دیوونه ست. دیگه نمی‌خوام پوکر بازی کنم فقط می‌خوام دستمو رو کنم. من فقط می‌خوام از همه‌ی لایه‌ها بگذرم و به خود واقعیم برسم. بگذار هر اتفاقی بیفته، فقط می‌خوام خود واقعیمو به اون نشون بدم».

۱۱- کاش جامبو در جانور باید بمیرد (The Beast Must Die)

کاش جامبو

  • کارگردان: دمه کاروسکی
  • سایر بازیگران: بیلی هوول، داگی مک مکین، میا تاملینسون، جرد هریس
  • ژانر: درام، جنایی
  • امتیاز IMDb فیلم: ۶.۱ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۶ از ۱۰۰

از «همسر خوب» (The Good Wife) تا «مبارزه‌ی خوب» (The Good Fight) کاش جامبو در همه‌ی فیلم‌هایش حضور تاثیرگذاری داشته اما در سریال تازه‌ی AMC سطح تازه‌ای از هنر بازیگری را نشان داد. فرانسیس کایرسِ جانور باید بمیرد در همان دقایق ابتدایی اهدافش را به تفصیل شرح می‌دهد؛ «من می‌خواهم یک مرد را بکشم». در حقیقت زندگی او پس از کشته شدن پسر شش‌ساله‌اش کاملا دستخوش تغییر شده و حالا تنها هدفش کشتن مردی است که فکر می‌کند در این تراژدی نقش داشته.

او درباره‌ی این که مرد کیست و کجا زندگی می‌کند، هیچ ایده‌ای ندارد اما روزهای پس از کشته شدن فرزندش هیچ جذابیتی برایش ندارد. کاش جامبو با تسلط بالایش، شخصیت فرانسیس را میان انتقام و اجرای عدالت در تعلیق نگه می‌دارد و هرگز وارد قلمروی «کشتن ایو» (Killing Eve) نمی‌شود. از سوی دیگر روایتگر داستان تراژیک دیگری درباره‌ی زنانی که با از دست دادن فرزندانشان باید با حجم وسیعی از غم و اندوه کنار بیایند هم نیست.

جامبو همیشه حس انسانیت را در شخصیت فرانسیس حفظ می‌کند؛ هر چه باشد او قبلا هیچ‌وقت در جایگاه یک قاتل قرار نگرفته. به طور کلی تماشای بازی جامبو و جرد هریس نیمی از جذابیت این سریال است. هر دوی آن‌ها ایفاگر نقش شخصیت‌هایی هستند که متناسب با پیش‌داوری‌های ما دائما تغییر می‌کنند. کاش جامبو در تمام سریال فرانسیس را در حالت تعلیق نگه می‌دارد و در این کار عملکرد فوق‌العاده‌ای دارد.

۱۲– بینی فلدستین در اتهام: داستان جنایی آمریکایی (Impeachment: American Crime Story)

بینی فلدستین

  • کارگردان: رایان مورفی، مایکل آپاندال و…
  • سایر بازیگران: سارا پلسون، کلایو اوون، آنالی اشفورد، مارگو مارتیندل
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۴ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۵ از ۱۰۰

بینی فلدستین در سومین فصل داستان جنایی آمریکایی ایفای نقش یکی از بدنام‌ترین زنان تاریخ معاصر آمریکا را بر عهده داشت. سارا بورگس تهیه‌کننده و نویسنده‌ی اتهام: داستان جنایی آمریکایی علاوه بر پرداختن به رابطه‌ی پنهانی مونیکا لوینسکی (بینی فلدستین) با بیل کلینتون (کلایو اوون) به عنوان رئیس‌جمهور وقت آمریکا، به موضوع سوءاستفاده از زنانی مثل لوینسکی برای رسیدن به مقاصد سیاسی مختلف هم می‌پردازد؛ موضوع بسیار مهمی که زندگی او و صدها زن دیگر در سراسر دنیا را تحت شعاع قرار داده است.

برای خلاف تصویری که رسانه‌ها در این سال‌ها از لوینسکی ساخته‌اند، فلدستین تصویر باورپذیری از زنی که در موقعیتی آسیب‌زا قرار گرفته و غم و رنج بی‌نهایتی را احساس می‌کند را ارائه می‌دهد و مخاطب را وادار به همدلی با او می‌کند. بخش نهایی سریال به فلدستین این فرصت را می‌دهد تا نه تنها آسیبی که مونیکا از سوی دوست سابق افشاگرش لیندا تریپ (سارا پلسون) خورده را نشان دهد بلکه رشد شخصیتی او را هم به خوبی نمایان می‌کند.

در یکی از سکانس‌ها مونیکا از دوره‌ای که رابطه‌اش را با رئیس‌جمهور آغاز کرده بود می‌گوید و این که تا چه اندازه آسیب‌پذیر و رقت‌انگیز بود، فلدستین در این سکانس نه تنها بسیار همدلی برانگیز است بلکه این واقعیت را یادآور می‌شود که به جای یک هیولا با دختر جوانی طرف هستیم که برای بالغ شدن در دهه‌ی سوم زندگی‌اش درس دردناکی گرفته. او به ما نشان می‌دهد که لوینسکی چیزی بیش‌تر از یک جامه‌ی لکه‌دار است و در حقیقت انسانی است که در برهه‌ای از زندگی‌اش مرتکب اشتباهات جبران‌ناپذیری شده است.

۱۳- اسکار آیزاک درصحنه‌هایی از یک ازدواج (Scenes From a Marriage)

اسکار آیزاک

  • کارگردان: هاگای لوی
  • سایر بازیگران: جسیکا چستین، نیکول بهاری، مایکل آلونی
  • ژانر: درام
  • امتیاز IMDb فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز فیلم: ۸۱ از ۱۰۰

صحنه‌هایی از یک ازدواج اقتباس مدرن از مینی سریالی به همین نام اثر اینگمار برگمان است و ماجرای آن درباره رابطه‌ی متلاطم یک زوج از طبقه‌ی اجتماعی متوسط و آسیب‌هایی است که با از هم پاشیدن رابطه‌ی عاشقانه‌شان متحمل می‌شوند. با این اوصاف اصلا عجیب نیست بازیگری که از پس نشان دادن اعماق وجودی و احساسات دردناک این شخصیت‌ها به خوبی برآید، با ستایش منتقدان و مخاطبان مواجه شود. اسکار آیزاک این کار را به بهترین نحو ممکن انجام می‌دهد.

کشمکش‌های آیزاک و هم‌بازی‌اش جسیکا چستین و کلنجارهای کلامی که در هر پنج قسمت این مینی سریال شاهد آن هستیم، علاوه بر نشان دادن عمق مشکلات، بیننده را هم درست مثل آن‌ها تحت فشار استخوان‌خردکنی قرار می‌دهد. قوس درونی که آیزاک برای شخصیت جاناتان ساخته تا مدت‌ها پس از پایان فیلم با مخاطب باقی خواهد ماند.

جاناتان به عنوان یک پروفسور فلسفه از نظر ذهنی راحت زندگی می‌کند و در روابط عاطفی هم بیش از حد راحت است اما پس از این که با شکست در روابط عاشقانه‌اش مواجه می‌شود، سفر شخصیتی را آغاز می‌کند. کم‌کم متوجه می‌شویم اعتماد به نفس و اطمینان جاناتان خرد شده و چیزی در او کاملا تغییر کرده؛ جاناتان جدید نه تنها از نظر رفتاری متفاوت است بلکه نحوه‌ی صحبت کردن و گوش دادنش هم تغییر کرده و حتی موقعیت قرارگیری‌اش در اتاق هم کاملا با گذشته فرق دارد. از جایی به بعد نتیجه می‌گیریم همه‌ی این تغییرات به واسطه‌ی نیازهای تازه‌ای است که در او به وجود آمده؛ میل به محافظت از خود مقابل ناملایمات زندگی.

جاناتان هرگز از صحبت کردن دست نمی‌کشد اما بخش‌هایی از ذهن و قلبش پس از قسمت دوم برای همیشه بسته می‌شود و تماشای مبارزه و فرار آیزاک وقتی در معرض فشارها قرار می‌گیرد، برای مخاطب دشوار است. اگرچه او خودش را این طور تعریف نمی‌کند اما ما در پایان سریال با شمایلی از یک مرد شکست‌خورده مواجه می‌شویم و آیزاک با بازی درستش کمک می‌کند نه تنها غم و اندوه از دست دادن شریک زندگی‌اش را درک کنیم بلکه جای خالی قسمت‌های از دست رفته‌ی وجودش را هم به خوبی احساس می‌کنیم.

نقش‌آفرینی اسکار آیزاک درصحنه‌هایی از یک ازدواج به ویژه برای افرادی که موقعیت مشابهی را تجربه کردند، از آن اجراهایی نیست که مشتاق باشید بار دیگر به تماشایش بنشینید یا حتی احتمال دارد درونیات و میزان اندوه این شخصیت، شما را وادار کند تا این مینی سریال را نیمه‌کاره رها کنید اما این دقیقا همان موردی است که نشان می‌دهد جاناتان را چقدر ظریف و دقیق به تصویر کشیده و به همین دلیل هم شایسته‌ی تقدیر است.

به لطف اسکار آیزاک فقط شاهد صحنه‌هایی از یک ازدواج نیستیم بلکه او راوی یک داستان کامل، تلخ و به همان اندازه فراموش‌نشدنی است.

منابع: time, indiewire

[ad_2]

Source link